*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > افق خانواده > درنگستان 


درنگستان شماره 80
ارتقای شغلی
دو دوست در يك سوپرماركت بزرگ استخدام و به سختي مشغول كار شدند. پس از چند سال رئيس شركت يكي از آن دو را به دفترش احضار و به سمت مأمور خريد منصوب كرد. دوست اول هنوز يك فروشنده ساده بود. او با خود گفت كه حتماً رئيس تلاش مرا هم مي‌بيند و به من ارتقاي شغلي مي‌دهد. چند سال گذشت اما خبري از ارتقاي شغلي نشد. دوست اول نامه استعفاي خود را نوشت و...
 ٠٨:١٤ - 1391/11/15 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 79
اوج انسانیت
دكتر به‌محض اينكه از بيمارستان با او تماس گرفتند سوار اتومبيلش شد و به راه افتاد. او در حياط بيمارستان ماشين خود را پارك كرد و دوان‌دوان به سوي اتاق جراحي ...
 ١٠:٣٩ - 1391/10/30 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 78
همسایه دزد
در قصه‌هاي عاميانه‌ آلماني‌ها، قصه‌اي هست كه اين‌چنين بيان مي‌شود: مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده است. شك كرد كه همسايه‌اش آن را دزديده باشد، براي همين، تمام روز او ر ا زير نظر گرفت. متوجه شد كه همسايه‌اش در دزدي مهارت دارد؛ مثل يك دزد راه مي‌رود، مثل ...
 ١١:٢١ - 1391/10/17 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 77
راز خوشبختی
مغازه‌داري پسرش را فرستاد تا از مرد خردمندي درباره راز خوشبختي سوال کند. پسر وقتي به خانه مرد خردمند رسيد، متوجه شد که ميهمانان بسياري در آنجا حضور دارند. مرد فرزانه با همه صحبت مي‌کرد و پسر مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا نوبت او شود. سپس با دقت ...
 ١٥:٢٢ - 1391/10/04 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 76
پله‌های زندگی
واي، نفسم بريد! امان از اين ساختمان‌هاي قديمي بي‌آسانسور. بعضي روزهاي زندگي هم درست مثل همين ساختمان‌ها مي‌شوند. هرچه دنبال راهي راحت براي بالارفتن مي‌گردي، پيدا نمي‌کني که نمي‌کني! آخرش مجبور مي‌شوي پله‌ها را يکي‌يکي، آرام‌ آرام آرام بالا بروي. اين هم ...
 ٠٨:٣٣ - 1391/09/16 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 74
من چقدر ثروتمندم
هوا بدجورى باراني بود و آن کودک حسابى مچاله شده بود. لباس‌هاى کهنه و گشادى به تن داشت و پشت در خانه مى‌لرزيد. پرسيد: «ببخشين خانم! شما کاغذ باطله دارين؟!» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى‌مان هم ...
 ١١:٤٠ - 1391/08/20 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 73
سنجش
پسر کوچکي وارد مغازه‌اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه رفت تا دستش به دکمه‌هاي تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه‌دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش مي داد.
 ١١:١٣ - 1391/08/03 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 72
درنگستان شماره 72
صداي زندگي
پدري به همراه کودک خود از دامنه كوهي مي‌رفتند. وقتي به سنگلاخي رسيدند، کودک زمين خورد و فرياد زد؛ آآآآآآخ. صداي کودک ‌در كوه پژواك کرد و دوباره به وي بازگشت. کودک در حالي‌كه...
 ١٠:٢٩ - 1391/07/22 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 71
چهره زشت نفرت
معلم يک کودکستان به بچه‌هاي کلاس گفت که مي‌خواهد يک بازي انجام دهند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکي بردارند و درون آن به تعداد آدم‌هايي که از آن‌ها بدشان مي‌آيد، سيب‌زميني بريزند و با خود بياورند. فردا بچه‌ها ... .
 ١٦:٣٢ - 1391/07/08 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 70
صـادق بـاش
دو کودک با يكديگر بازي مي‌كردند. يکي تعدادي سنگ زيبا داشت و ديگري چند عدد آبنبات رنگارنگ. اولي رو به دومي كرد و گفت: من تمامي سنگ‌هايم را به تو مي‌دهم و تو در عوض آبنبات‌هايت را به من بده. او پذيرفت. صاحب سنگ‌ها ...
 ١٩:٣٠ - 1391/06/23 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 69
برنج‌فروش
پيرمرد فرزانه‌اي کنار مغازه برنج‌فروشي ايستاده بود و به صحبت‌هاي مغازه‌دار با يکي از افسران امپراتور گوش مي‌داد. افسر خطاب به مغازه‌دار مي‌گفت: ببين! من مزدبگير امپراتور هستم. آخر هر ماه مواجب و حقوق ثابت و مشخصي تحويل من و خانواده‌ام مي‌شود. از گرفتن ...
 ٢٣:١٩ - 1391/06/10 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 68
فقر یا ثروت؟
روزي يک مرد ثروتمند، پسربچه کوچکش را به دهکده‌اي برد، تا به او نشان دهد مردمي که در آن‌جا زندگي مي‌کنند، چه‌قدر فقير هستند. آن‌ها، يک شبانه‌روز در خانه محقر يک روستايي مهمان بودند. در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: نظرت در مورد مسافرت‌مان چه بود؟ پسر پاسخ داد: عالي بود پدر!...
 ١٥:٣١ - 1391/05/26 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 67
پسربچه شرور
پسربچه شروري اطرافيان خود را با سخنان زشت ناراحت مي‌كرد. روزي پدرش جعبه‌اي پر از ميخ به او داد و گفت: هر بار كه كسي را با حرف‌هايت نارحت كردي، يكي از اين ميخ‌ها را به ديوار انبار بكوب. روز اول پسرك بيست‌ميخ به ديوار كوبيد...
 ١٢:٤٨ - 1391/05/16 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 66
فرزانگی پیری
روزي توکاي ‌پيري تکه‌ناني پيدا کرد، آن را برداشت و به پرواز درآمد. پرندگان جوان اين صحنه را که ديدند، به طرفش پريدند تا نان را از او بگيرند.... .
 ٢٢:٣٧ - 1391/04/26 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 65
می‌شود شام را با هم بخوريم؟
مردي نيمه‌شب از کار به خانه برگشت و ديد پسربچه چهار، پنج‌ساله‌اش در انتظار او بيدار مانده. پسرک تا چشمش به پدر افتاد، هيجان‌زده به سمت او دويد که: «بابا! شما ساعتي چقدر پول مي‌گيريد؟» بابا از اين سؤال بي‌مقدمه جا ‌خورد و خواست از جواب‌دادن... .
 ٢٣:٠٠ - 1391/04/10 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره64
شما نجار زندگی خود هستید
نجار پيري خود را براي بازنشسته‌شدن آماده مي‌کرد. يک روز او با صاحب‌کار خود موضوع را درميان گذاشت. پس از روزهاي طولاني و کارکردن و زحمت‌کشيدن، حالا او به استراحت نياز داشت. صاحب‌کار بسيار ناراحت شد ... .
 ١٢:٥٣ - 1391/03/28 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 63
دعا
صبح بيدار شدم. به رسم هر روز تصميم گرفتم تا پياده به سر كار بروم. چندمتري بيشتر از خانه دور نشده بودم كه احساس كردم يك خودرو قدم به قدم در كنارم حركت مي‌كند. در همين لحظه راننده جلوي پاي من ترمز كرد و شيشه را ...
 ٢١:٢٠ - 1391/03/13 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 62
ســمّ مـــار
ماري وجود دارد كه هر كس در هر لحظه مي‌تواند قرباني سمّ كشنده آن شود. ماری که هيچ‌گاه قبل از حمله خبر نمي‌كند.
 ٢٢:٤٥ - 1391/02/27 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 61
قبل از قضاوت
قبل از اینکه بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی، کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن.از خیــابــان‌ها، کوه‌ها و دشت‌هایی گذر کن که من گذر کردم. اشک‌هایی را بریز که من ریختم.
 ١٩:١٩ - 1391/02/13 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 60
آدم‌ها و آدم‌ها
 ١٩:٣٥ - 1391/01/31 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 59
آرزوهــــا
روزی سنگ‌تراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می‌كرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد می‌شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان ...
 ١٧:٠٨ - 1391/01/19 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 58
گروه 99
پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می‌کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی‌دانست. روزی پادشاه در کاخ قدم می‌زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می‌کرد، صدای خوشحال مردی را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می‌شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: چرا اینقدر شاد هستی؟
 ٢٢:٢٨ - 1390/12/22 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 333
درخــت گــلابــی
 ١٦:٥٩ - 1390/12/10 - نظرات : ٠متن کامل >>
 ٠٩:٢٤ - 1390/12/06 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 55
معنای آرامش
حاکمی، جایزه بزرگی تعیین کرد برای هنرمندی که بتواند به بهترین شکل، آرامش را تصویر کند.
 ١٨:١١ - 1390/11/12 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 54
بیـنـایی
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ساله‌اش در قطاری بودند و مسافران دیگر نیز در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
 ١٩:٥٠ - 1390/10/28 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 53
زندگی بهتر
در سیرک، پای بچه فیل را با طناب به تنه درختی می‌بندند و او هرچه تقلا می‌کند، نمی‌تواند خود را آزاد کند. کم‌کم باور می‌کند که تنه درخت از او نیرومندتر است.
 ١٩:٢٤ - 1390/10/21 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 52
سخن‌رانی پيرمرد
پیری برای جمعی سخـــن‌رانی می‌کــــرد. لطیفه‌ای برای حضار تعریف کرد، همه خندیدند.
 ١٨:٠٣ - 1390/10/07 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 51
خوبی و بدی!
روزی مردی در دلش آرزو کرد: «دوست دارم بدانم خوبی و بدی چه شکلی هستند؟»
 ١١:٣٩ - 1390/09/26 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 51
خدایا، با من حرف بزن!
مرد نجواکنان گفت: «ای خداوند بزرگ، با من حرف بزن!» و چکاوکی با صدای قشنگش خواند، اما مرد نشنید. مرد دوباره گفت: «با من حرف بزن!» برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین‌افکن شد، اما مرد باز هم نشنید.
 ٠٩:١٦ - 1390/09/13 - نظرات : ٠متن کامل >>

<< صفحه قبلی2 3 4 5 6 7 8 صفحه بعدی >>





سه شنبه ٢٣ مهر ١٣٩٨
جستجوی وب
کانال تلگرام
با افق حوزه به روز باشید
با
کانال تلگرام