*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > افق خانواده > درنگستان 


درنگستان شماره 118
منطق ماشین دودی
یکی از دوستان ما که مرد نکته‌سنجی بود، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود: «منطق ماشین دودی». می‌گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می‌گفت من یک درسی را از قدیم آموخته‌ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می‌شناسم....
 ١١:٥٥ - 1393/04/21 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 117
مرد ادارى و همکارش
یــــــکـــــــــــــــى از رفقـــــــــای‌مان نقل مى‏کرد که روز اول ماه رمضان بود، روزه گرفتیم رفتیم اداره و تازه با یک آقایى به اصطلاح هم میز و آشنا شده بودیم. او هم روزه مى‏گــــــرفت. بعد از یکى دو ساعـــــت ایــــــــــــــن همکـــــــــار جدید گفت: فلانى! من مى‏خواهم یک تذکرى به شما بدهم. گفتم: بفرمایید. گفت: من خیلى از شما معذرت مى‏خواهم که...
 ٠٨:٥٦ - 1393/04/04 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 116
پـــــروژه تحصــــــیـــــــــلی
دانشجویی که سال آخر تحصیل خود را می‌گذراند، به خاطر پروژه‌ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی‌هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود ...
 ٠٠:٤١ - 1393/03/23 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 114
بیماری یخچال‌گرایی
امروز اخبار عملی و فرهنگی خبر از کشف بیماری حاد و تازه‌ای داد که توسط انستیتو پژوهش‌گران کشف شده است. این بیماری کشنده نیست، اما سالانه موجب هدررفتن میلیارها ساعت کار مفید می‌شود!
 ١٠:٥٠ - 1393/03/01 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 113
وصیت‌نامه یک پادشاه
پادشاه یونان، الکساندر، پس از تسخیرکردن حکومت‌های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و ...
 ٠٩:٣٠ - 1393/02/18 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 112
مثل مگس زندگی نکنیم
یک هفته بود که با هم زندگی می‌کردیم. شب‌ها که دیر می‌خوابیدم، تا آخرین دقیقه‌ها دور سرم می‌چرخید. صبح‌ها اگر دیر از خواب بیدار می‌شدم، خبری از او هم نبود. شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود. در گشت‌وگذار اینترنتی، متوجه شدم که ...
 ١١:٣١ - 1393/02/04 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 111
به اندازه خودت برای تو اندازه می‌گیریم
مرد فقیرى بود که همسرش کره مى‌ساخت. آن زن کره‌ها را به صورت دایره‌های یک کیلویى مى‌ساخت. مرد آن‌را به یکى از بقالى‌های شهر مى‌فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى‌خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره‌ها شک کرد و ...
 ١٣:٤٤ - 1393/01/23 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 108
کشاورز و ساعتش
روزی کشاورزی متوجه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است؛ ساعتی معمولی بود، اما خاطره‌ای از گذشته و ارزشی عاطفی داشت. بعد از آن‌که خوب جستجو کرد و آن را نیافت، از گروهی کودک که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه‌ای دریافت نماید. کودکان به محض این‌که موضوع جایزه مطرح شد به ...
 ١١:٥٨ - 1392/12/03 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 107
مدرسـه پـدربــزرگ
خانه ما نزدیک خانه پدربزرگ است. من هر روز به خانه پدربزرگ می‌روم و به کتاب‌هایش نگاه می‌کنم. پدربزرگ یک کتابخانه پر از کتاب دارد. کتاب‌های بزرگ و کوچک. کتاب‌های قصه و تاریخ و... .
 ١٣:٥٦ - 1392/11/17 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 105
راحتـــی
پیش‌ترها فكر می‌كردم همیشه راحتی خوشایندتر است و برای همین همیشه دنبال زندگی راحت‌تر بودم. بزرگ‌تر كه شدم، فهمیدم راحتی وقتی كه تنها هستی، همان ناراحتی است كه خود را به شكل جدیدی نشان داده است. نمی‌خواستم زندگی‌ام این‌طور باشد و تنهایی تمام آن را پر كند. تنهایی‌ام را با اویی كه انتخابش كرده بودم، كنار گذاشتم و ...
 ٢١:٤٩ - 1392/10/19 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 104
خدایا از صمیم قلب راضی‌ام
مناجات با خداوند فرصت مناسبی است تا بتوانیم مکنونات قلبی خود را به زبان بیاوریم. خدایا، در این شب با تو عهد می‌بندم تا تمام تلاشم را کنم تا بهتر باشم تو از من قبول کن و من را در این راه تنها نگذار می‌دانم این همه، تنها لطف و عنایت بی‌کران توست که این‌گونه مرا لبریز می‌کنی از تو ممنونم. خدای خوبم به زبان کسی که فقط ساده می‌تواند با ...
 ١٢:٠٩ - 1392/10/04 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 103
مواظب سنگریزه‌ها باشید
روزی حکیمی در میان کشتزارها قدم می‌زد که با مرد جوان غمگینی روبه‌رو شد. حکیم گفت: «حیف است در چنین روز زیبایی غمگین باشی.» مرد جوان نگاهی به دور و اطراف خود انداخت و پاسخ داد: «حیف است؟! من که متوجه منظورتان نمی‌شوم!» گرچه چشمان او مناظر طبیعت را می‌دید، اما ...
 ١٣:١٨ - 1392/09/23 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 102
قهـوه مبــادا
با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم. به‌سمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند. و سفارش دادند: پنج‌تا قهوه لطفاً. دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا... . سفارش‌شان را حساب کردند، و دوتا قهوه‌شان را نوشیدند و رفتند.
 ١٢:٣٥ - 1392/09/11 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 101
همدردی
معلم اسم دانش‌آموز را صدا کرد. دانش‌آموز پای تخته رفت. معلم گفت: شعر بنی‌آدم را بخوان، دانش‌آموز شروع کرد: بنـــی‌آدم اعضــــــای یکـــدیگـــرند که در آفرینش ز یک گوهرنـــد چو عضـــوی به درد آورد روزگـــار دگــــــر عضـــوها را نمـــاند قـــرار. به اینجا که رسید متوقف شد. معلم گفت: بقیه‌اش را بخوان! دانش‌آموز گفت: یادم نمی‌آید،‌معلم گفت: یعنی چی؟ این شعر ساده را ...
 ٠٨:٢٠ - 1392/08/30 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 100
فردا نوبت كيست؟
آدم خوبی بود. نه این‌كه حالا كه نیست، بگویم. وقتی كه بود، جمع‌مان جمع بود. می‌گفتیم، می‌خندیدیم، شاد بودیم، خلاصه اینكه بودنش نعمت بود. صبح یكی از همین روزها، سرمیز صبحانه وقتی داشتم چای روزمرگی صبحانه‌ام را شیرین می‌كردم، تلفن زنگ زد. به هوای یكی از احوالپرسی‌های از سر عادت، بلند شدم و گوشی را برداشتم. صدای آن طرف خط اصلاً خوشحال نبود، حتی ...
 ١٠:٣١ - 1392/08/09 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 99
بال‌هایت را کجا گذاشتی؟
پرنده بر شانه انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی‌توانی روی شانه من آشیانه بسازی. پرنده گفت: من فرق آدم‌ها و درخت‌ها را خوب می‌دانم، اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم. انسان خندید و به‌نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را ...
 ١٢:٢١ - 1392/07/25 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 98
راز موفقیت
مرد جوانی از دانشمندی پرسید راز موفقیت چیست. دانشمند به او گفت، «فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفقیت را به تو بگویم». صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت. دانشمند از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. آن‌ها به کنار رود رسیدند و ...
 ١٣:٥٣ - 1392/07/14 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 96
كليد ستاره
نگاهت را به آسمان دوخته‌ای كه چه؟! كدام روشنایی را می‌جویی؟ كدام ستاره مال توست؟! هی انگشتت را به سوی یكی از این نقطه‌های نورانی نشانه می‌روی كه بگویی از آن توست، ولی خودت هم می‌دانی كه نیست. خودت هم می‌دانی دستت به هیچ ستاره‌ای نرسیده و نمی‌رسد كه آن را مال خود كنی. آن‌ها كه گفته‌اند «ستاره‌ات را پیدا كن» هیچ‌وقت نگفتند كه آن را در آسمان سیاه شب بیابی. مگر وقتی می‌خواهی چراغ اتاقت را ...
 ١١:١٨ - 1392/06/24 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 95
چطور می‌بینیم؟
روزی استادی روی صفحه بزرگ سفیدی با قلم نقطه سیاه كوچكی رسم كرد و سپس از دانشجویان پرسید در این صفحه چه می‌بینید؟ همه یك‌صدا پاسخ دادند یك نقطه سیاه. استاد گفت: شما این همه سپیدی را نادیده گرفتید و فقط بر این نقطه سیاه متمركز شدید، در حالی كه این سیاهی در برابر این همه سپیدی به حساب نمی‌آید. نگرش بیشتر انسان‌ها نیز بر صحیفه هستی همین است. این همه امكانات، نعمت‌ها، ظرفیت‌ها و...
 ١٦:٢٧ - 1392/05/30 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 92
پــروانـه ‌شــدن
وقتي سر از تخم بيرون آورد، کرم بود. يک کرم کوچک ابريشم که تازه از راه رسيده بود. از شاخه درخت توت پير بالا رفت. روي يکي از برگ‌ها نشست. نمي‌دانست براي چه آمده، نمي‌دانست به کجا رسيده، نمي‌دانست مقصدش کجاست، نمي‌دانست چطور بايد برود. روي برگ نشسته بود و به آسمان نگاه مي‌کرد. کم‌کم بوي برگ شامه‌اش را پر کرد. نگاهي به...
 ١٠:٠١ - 1392/04/18 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 91
تلخ‌ترين لحظه
كتاب داستانش را در دست گرفته و روي صندلي كنار پنجره رو به حياط نشسته‌ بود و مطالعه مي‌كرد. رسيده‌ بود به فصلي كه قهرمان داستان بعد از چند سال تلاش و تكاپو براي مبارزه با بيماري، در لحظات پايان زندگي به دوستانش كه دور او جمع شده بودند، مي‌گفت: «اگر چند سال پيش قرار بود بميرم، بي‌شك افسوس زيادي مي‌خوردم. كارهاي نكرده زيادي داشتم و مطمئناً احساس خوشبختي نمي‌كردم، ولي امروز كه آخرين نفس‌ها را ...
 ١٦:٤٢ - 1392/04/15 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 90
همين لحظه‌ای كه هستيم
هر زماني را كه دلت مي‌خواهد در نظر بگير، هر زماني كه حس مي‌كني اگر الآن داشته باشي بهتر قدرش را مي‌داني، آن را برگردان و دوباره بهتر از قبل آن را طي كن. نمي‌خواهد به يك زمان طولاني فكر كني. به زمان‌هاي كوچكي كه مي‌خواهي از آن‌ها بهتر استفاده كني فكر كن؛ زماني در حد يك جواب مثبت كه ندادي، زماني در حد يك قدم برداشتني كه بايد برمي‌داشتي و برنداشتي. در حد يك چشم برهم گذاشتن و گذشتني كه نگذاشتي و نگذشتي. كدام را مي‌تواني برگرداني؟
 ٠٩:٥٤ - 1392/03/30 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 89
همسايگی
وقتي درخت باشي و در جنگل باشي، اگر طوفان بيايد و بخواهد نابودت کند، درختان ديگر شاخه در شاخه‌هايت مي‌کنند و نمي‌گذارند از پا بيفتي. اگر طوفان بيايد مي‌تواني شاخه‌هاي بي‌پناهي‌ات را روي شانه‌هاي همسايه‌ات بگذاري و بايستي. اگر طوفان شديدتر شد، همسايه‌ات هم شاخه‌هايش را روي شانه همسايه‌اش مي‌گذارد و...
 ١٣:٤٥ - 1392/03/19 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 88
توپ‌ها و لايه‌ها
بچه‌تر كه بوديم، توپ‌هاي پلاستيكي را لايه مي‌كرديم براي بازي گل‌كوچك. هميشه يك توپ كم‌باد پيدا مي‌كرديم كه لايه‌اش كنيم روي يك توپ ديگر. يك توپ كم‌باد را فدا مي‌كرديم كه توپ پربادمان سوراخ نشود و از فوتبال‌مان نمانيم. زمان مي‌گذشت و...
 ١٦:٥٧ - 1392/03/01 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 87
تعطيلات شاد
در آستانه تعطيلات عيد، در يك بعدازظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت‌ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباس‌هايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشم‌هاي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد. آن‌ها بيرون آمدند و...
 ١٨:٥٥ - 1392/02/17 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 86
کسي که از بزرگسالي استعفا داد!
بدين وسيله من رسماً از بزرگسالي استعفا مي‌دهم و مسئوليت‌هاي احساس کودک‌بودن را قبول مي‌کنم. مي‌خواهم به يک ساندويچ‌فروشي بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج‌ستاره است. مي‌خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون مي‌توانم آن را بخورم. مي‌خواهم زير يک درخت بزرگ بنشينم و...
 ١٢:١٢ - 1392/02/03 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 85
همچو پروانه، پیله را بشکاف
پيله‌اي از درخت بر زمين افتاد. روزنه‌اي در اين پيله پيدا بود؛ روزنه‌اي كه به پنجره‌اي شبيه بود. موجودي به نام «كرم كوچك ابريشم»، حالا به فكر پريدن بود. كرم كوچك ابريشم، كه حالا با اعتماد به بال‌هاي خويش، بي‌ترس و ترديد، پيله را مي‌كاويد، چشم خود را به خورشيد دوخت و لبخندي زد. نور، نخستين چيزي بود كه او مي‌ديد. پنجره‌ پيله گشوده شد و ...
 ١١:٥٩ - 1392/01/20 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 84
خوش‌شانسی یا بدشانسی
پيرمردي، يک پسر و يک اسب داشت. روزي اسب پيرمرد فرار کرد، همه همسايه‌ها براي دلداري به خانه پيرمرد آمدند و گفتند: عجب شانس بدي آوردي که اسبت فرار کرد! پيرمرد روستايي جواب داد: از کجا مي‌دانيد که اين از خوش‌شانسي من بوده يا از بدشانسي‌ام؟ همسايه‌ها با ...
 ١٥:٣٣ - 1391/12/20 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 82
تكرار زمانه
مردي 80 ساله با پسر تحصيل‌کرده 45ساله‌اش روي مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغي كنار پنجره نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت: بابا من که همين الآن بهتون گفتم: کلاغه. بعد از مدت کوتاهي پيرمرد براي سومين بار ...
 ١٠:٣٦ - 1391/12/01 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 81
سه پند لقمان
روزي لقمان به پسرش گفت: امروز به تو 3 پند مي‌دهم که کامروا شوي. اول اينکه سعي کن در زندگي بهترين غذاي دنيا را بخوري! دوم اينکه در بهترين بستر و رختخواب دنيا بخوابي و سوم اينکه در بهترين خانه‌هاي دنيا زندگي کني. پسر لقمان گفت: پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم، چطور من مي‌توانم اين کارها را انجام دهم؟
 ١١:٤٠ - 1391/11/28 - نظرات : ٠متن کامل >>

<< صفحه قبلی1 2 3 4 5 6 7 8 صفحه بعدی >>





سه شنبه ٢٣ مهر ١٣٩٨
جستجوی وب
کانال تلگرام
با افق حوزه به روز باشید
با
کانال تلگرام