*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > افق خانواده > درنگستان 


درنگستان
درنگستان
پاره آجر
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران‌‌قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت‌وآمدی می‌گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره‌آجری پرتاب کرد که به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه‌ی زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند.
 ١١:٤٦ - 1394/06/10 - نظرات : ٠متن کامل >>
بادهای بخشش
درنگستان
بادهای بخشش
دو دوست با پای پیاده از جاده‌ای در بیابان عبور می‌کردند. بین راه بر سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آن‌ها از سر خشم، بر چهره‌ی دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود، سخت آزرده شد؛ ...
 ٠٩:١٨ - 1394/05/29 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان,۱۴۹
درنگستان ۱۴۹
خانم پولدار
هوا بدجوری طوفانی بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابی مچاله شده بودند .هر دو لباس‌های کهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خانه می‌لرزیدند. پسرک پرسید: "ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین؟"
 ٠٨:٤٨ - 1394/05/26 - نظرات : ٠متن کامل >>
آلــزایـمــر
درنگستان شماره ۱۴۷
آلــزایـمــر
چمدونش رو بسته‌بودیم، با خانه‌ی سالمندان هم هماهنگ شده بود. کلاً یک ساک داشت با یه قرآن کوچک، کمی نون روغنی، آب‌نبات، کشمش، چیزهای شیرین برای شروع آشنایی...
 ١٣:٤٢ - 1394/05/08 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره ۱۴۶
درنگستان شماره ۱۴۶
وقتی قلب‌ها با یکدیگر سخن می‌گویند!
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند، صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟ شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردی‌مان را از دست می‌دهیم.
 ٠٨:٠٤ - 1394/05/03 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره ۱۴۵
خـــود را بشنــــاسیــــم!
مردی، تخم عقابی پیدا کرد و آن‌را در لانه‌ی مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه‌ها از تخم بیرون آمد و با آن‌ها بزرگ شد. در تمام زندگی‌اش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ‌ها می‌کردند، برای پیدا کردن کرم‌ها و حشرات، زمین را می‌کند و قدقد می‌کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می‌کرد.
 ١١:٤٣ - 1394/04/25 - نظرات : ٠متن کامل >>
خیلی سخته
"خیلی سخته! چهارده پونزده ساعت آدم نه آب بخوره نه غذا! توی این گرما؟ هرجور فکر می‌کنم می‌بینم نمی‌شه؛ نمی‌تونم!"
 ٠٩:٢٢ - 1394/04/13 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان
درنگستان
فرصت کوتاه
یک شــــب ســـــــــرد، پروانه‌ای اومد پشت پنجره اتاق دخترک و به شیشه زد. دخترک که سرش حسابی گرم بود، برگشت و دید یه پروانه کوچیک اون‌جاست!
 ١٧:٤٨ - 1394/04/06 - نظرات : ٠متن کامل >>
تا شب
شگفتا از شما، که به ماندن اطمینان ندارید، اما براى رفتن نیز آماده نیستید!
 ١٢:١٧ - 1394/03/18 - نظرات : ٠متن کامل >>
پسر و پدر
درنگستان
انعکاس زندگی
پسر و پدری داشتند در کوه قدم می‌زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد به زمین افتاد و فریاد کشید: آ آ آ ی ی ی!! صدایی از دور دست آمد: آ آ آ ی ی ی!! پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟ پاسخ شنید: کی هستی؟
 ٠٨:٣٨ - 1394/03/10 - نظرات : ٠متن کامل >>
شعر مناسبتی
اميد و آرزو
گذشت عمر گران يارم نيامد قرار اين دل زارم نيامد اگر جمعه بود روز حضورش گذشت جمعه که سالارم نيامد
 ١٠:٢٦ - 1394/03/07 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 139
طناب خیالی
کودکی از مسئول سیرکی پرسید: چرا فیل به این بزرگی را با طنابی به این کوچکی و ضعیفی بسته‌اید؟ فیل می‌تواند با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند و خیلی خطرناک است!
 ٠٩:٠٥ - 1394/03/04 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 138
توجه به توانایی‌های خویش
پادشاهی دو شاهین کوچک به‌عنوان هدیه دریافت کرد. آن‌ها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت: یکی از شاهین‌ها تربیت‌شده و آماده شکار است؛ اما نمی‌دانم چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن‌را روی شاخه‌ای قرار دادم تکان نخورده است!
 ١٢:٥٩ - 1394/02/16 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 137
فاصله زانو تا زمین
روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند: «فاصله بین دچار یک مشکل شدن، تا راه حل یافتن برای حل مشکل، چه‌قدر است؟»
 ٢٣:٠١ - 1394/02/03 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 136
تشکر از مادر
مردی وارد گل‌فروشی شد تا دسته‌گلی سفارش داده و با «پُست»! برای مادرش - که در شهر دیگری زندگی می‌کرد- بفرستد. وقتی از گل‌فروشی خارج شد، دختر کوچکی را دید که در کنار در نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد جلو رفت و از او پرسید: «دختر خوب، چرا گریه می‌کنی؟» دخترک گفت: «می‌خواستم برای مادرم یک ...
 ١١:١٦ - 1394/01/19 - نظرات : ٠متن کامل >>
چـهــار فـصـل زنــدگـــی
درنگستان شماره 135
چـهــار فـصـل زنــدگـــی
مردی چهار پسر داشت. آن‌ها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی‌ای فرستاد که در فاصله‌ای دور از خانه‌شان بود. به پسر اول گفت در فصل زمستان برای دیدن درخت برود، پسر دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فرا خواند و از آن‌ها خواست که بر اساس آن چه دیده بودند درخت را توصیف کنند...
 ٠٨:٠٥ - 1393/12/23 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 134
کدام مستحق‌تریم؟
شب سردی بود. پیرزن بیرون میوه‌فروشی زل زده بود به مردمی که میوه می‌خریدن. شاگرد میوه‌فروش تند تند پاکت‌های میوه رو توی ماشین مشتری‌ها می‌گذاشت و انعام می‌گرفت. پیرزن با خودش فکر ‌کرد، چی می‌شد اونم می‌تونست میوه بخره ببره خونه. رفت نزدیک‌تر. چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه‌های خراب و گندیده داخلش بود. با خودش گفت: چه خوبه، سالم‌ترهاشو ببره خونه، می‌تونست قسمت‌های خراب ...
 ١٢:١٧ - 1393/12/11 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 133
نتــیــجــه بـــداخــلاقــی در خــانــه
به رسول‌خدا(ص) خبر دادند كه سعد بن معاذ از دنیا رفته است. پيغمبر اکرم(ص) با اصحابشان از جاى برخاسته، حركت كردند. در تشييع جنازه سعد، پیامبر پابرهنه و بدون عبا حركت مى‌كردند. گاهى طرف چپ و گاهى طرف راست تابوت را مى‌گرفتند، تا نزديكى قبر سعد رسيدند. حضرت خود داخل قبر شدند و او را در لحد گذاشتند. ...
 ٢١:٥٢ - 1393/11/22 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 132
یــک لیـوان آب!
استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن‌را بالا گرفت تا همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان گفتند: نمی‌دانیم...
 ٢١:٢٣ - 1393/11/10 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 131
سيب‌هاي گنديده!
مربی یک کودکستان به بچه‌های کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازی کند. او به آن‌ها گفت فردا هرکدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم‌هایی که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب بریزند و با خود به کودکستان بیاورند...
 ٠٨:٤٨ - 1393/10/24 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 130
کــی پـــول قــرض کــنــیـــم؟
روزى یکی از صحابی در کنار مسجد نشسته بود. مرد فقیرى از او کمک مالى خواست. صحابی پنج درهم به وى داد. مرد فقیر گفت: مرا نزد کسى راهنمایى کن که کمک بیشترى به من بکند. صحابی به طرف حضرت مجتبى و حسین‌بن على و ...
 ١٠:٢٠ - 1393/10/10 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 129
کریم، فقط خداست
درویشی تهی‌دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند.
 ١٠:٢٣ - 1393/09/26 - نظرات : ٠متن کامل >>
خــــانــــــواده
درنگستان شماره 128
مفــهــوم خــــانــــــواده
در خیابان با عابری برخورد کردم... اووه! معذرت می‌خوام! من هم معذرت می‌خوام، دقت نکردم...! ما خیلی مؤدب بودیم، من و آن غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم...
 ١٠:٤٦ - 1393/09/13 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 127
رنـــج یا مـــوهــبــــت
آهنگری، با وجود بیماری و رنج‌های متعددش، عمیقاً به خدا عشق می‌ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت، از او پرسید: تو چگونه می‌توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می‌کند، را دوست داشته باشی؟! آهنگر سر به زیر انداخت و ...
 ١٢:٢٠ - 1393/08/29 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 126
زندانی بدون دیوار
حدود هزار نفر نظامی، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین‌المللی برخوردار بود. زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت می‌شد. از هیچ‌یک از تکنیک‌های متداول شکنجه استفاده نمی‌شد. اما...
 ١٦:٢١ - 1393/08/08 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 125
هشت‌دقیقه در سینما
نگاه‌ها همه بر پرده سینما بود... اکران فیلم شروع شد، شروع فیلم، تصویری از سقف یک اتاق بود. دو دقیقه بعد همچنان سقف اتاق... سه، چهار، پنج.....
 ٠٨:٥٥ - 1393/07/27 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 124
روزهای کودکی به مناسبت روز جهانی کودک / صبر داشته باش، تسلیم نشو
اگر نتوانستید کاری را بار اول به سرانجام برسانید، باز هم روی آن کار کنید. پسر کوچکم تا مدت‌ها تلاش می‌کرد راه برود، بدون توجه به این‌که چندبار زمین خورد؛ حتی بعد از آن‌که در اثر زمین‌خوردن زیر چشمش کبود شد هرگز تسلیم نشد.
 ١٠:٤٦ - 1393/07/09 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 122
نیروی پشتکار
می‌گویند شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بیدار شد، باعجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته بود یادداشت کرد. و به خیال اینکه استاد آن‌ها را تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب برای حل آن‌ها فکر کرد. آن شب هیچ‌کدام را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت.
 ١٢:٤٥ - 1393/06/13 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 121
صد دلاری
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد، ولی قبل از آن می‌خواهم کاری کنم. سپس در ...
 ١١:٥٦ - 1393/06/01 - نظرات : ٠متن کامل >>
درنگستان شماره 119
معصومیت کودکانه
یک انسان‌شناس به تعدادی از بچه‌های آفریقایی یک بازی را پیشنهاد کرد: او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هرکسی که زودتر به آن برسد، آن میوه‌های خوشمزه را برنده می‌شود.
 ١١:٠٦ - 1393/05/02 - نظرات : ٠متن کامل >>

<< صفحه قبلی1 2 3 4 5 6 7 8 صفحه بعدی >>





سه شنبه ٢٣ مهر ١٣٩٨
جستجوی وب
کانال تلگرام
با افق حوزه به روز باشید
با
کانال تلگرام