*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
اخبار > نماز جماعتی که بساط عیش و نوش را جمع نمود


گروه خبری: افق پارسایی 12  | تاریخ:1395/10/28 | ساعت:١٦:١١ | شماره خبر:٣٨٧٨١٨ |  


    نماز جماعتی که بساط عیش و نوش را جمع نمود

نماز جماعتی که بساط عیش و نوش را جمع نمود

  یکی از فرزندان عالم ربانی مرحوم آیةالله‌العظمی‌ آخوند ملا محمدکاظم خراسانی‌ قدس‌سره نقل می‌کرد: در زمستانی در راه مشهد برفگیر شدیم و در قهوه‌خانه‌‏ای ماندیم. شب فرار رسیده بود که اتومبیلی از طرف مشهد رسید و چهار نفر از جوانان پولدار خوشگذران مشهد که چهار خانم با خود داشتند به سبب برف و تاریکی به همین قهوه‌خانه پناه آوردند. ....  

  


 

یکی از فرزندان عالم ربانی مرحوم آیةاللهالعظمی آخوند ملا محمدکاظم خراسانی قدس‌سره نقل میکرد: در زمستانی در راه مشهد برفگیر شدیم و در قهوهخانه‏ای ماندیم.

شب فرار رسیده بود که اتومبیلی از طرف مشهد رسید و چهار نفر از جوانان پولدار خوشگذران مشهد که چهار خانم با خود داشتند به سبب برف و تاریکی به همین قهوهخانه پناه آوردند.

آمدن آنها در آن شب، بزم عشرتی مجانی برای مسافران بهوجود آورد. جوانان بطریهای مشروب و خوراکیها را چیدند و زنها بعضی به خوانندگی و بعضی به رقص پرداختند.

در گرماگرم این بساط، در قهوهخانه باز شد و مرحوم حاج آخوند با سه چهار نفر که از تربت به مشهد می‏رفتند و مرکبشان الاغ بود، از ناچاری برف و تاریکی شب، رو به همین قهوهخانه آورده بودند و از صاحب قهوهخانه اجازه می‏خواستند که به آنها جایی بدهد و او گفت سکوی آن طرف خالی است.

من با مشاهده این وضع هراسان شدم و گفتم که نکند یا از جانب حاج آخوند نسبت به اینها تعرضی بشود یا از جانب اینها به آن مرد اهانت شود و آماده شدم که اگر خواستند به حاج آخوند اهانت کنند، در مقام دفاع برآیم؛ هرچه بادا باد.

اما حاج آخوند وارد قهوهخانه شد بهطوری که گویا نه کسی را می‏بیند و نه چیزی می‏شنود و به سوی آن سکو رفت و چون نماز مغرب و عشا را نخوانده بودند طرف قبله را پرسیده و به نماز ایستاد، آن چهار نفر به وی اقتدا کردند.

من هم غنیمت دانستم، وضو گرفتم و اقتدا کردم. چند نفر دیگر نیز از مسافران از بزم عشرت رو برگردانیده و به صف جماعت پیوستند. قهوه‏چی نیز گفت: غنیمت است یک شب اقلاً نمازی پشت سر حاج آخوند بخوانیم. خلاصه وقتی که از نماز فارغ گشتیم از جوانها و خانمها اثری نبود. بساط خود را جمع کرده بودند و نفهمیدم در آن شب برفی به کجا رفتند.

پایگاه اطلاعرسانی حوزه

 

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر: