*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی >  ویژه‌نامه‌ها > افق پارسایی > افق پارسایی 9 


گروه خبری: افق پارسایی 9  | تاریخ:1394/12/24 | ساعت:١٤:٣٢ | شماره خبر:٣٧٤٧٨٠ |  


    امام زمان

حضرت آیةالله میرزا حسن کرمانشاهی قدس‌سره و طلبه‏اى ژنده ‏پوش

  از عالم ربانی، حضرت آیةالله حاج میرزا حسن کرمانشاهى قدس‌سره نقل شده است:  

  


 از عالم ربانی، حضرت آیةالله حاج میرزا حسن کرمانشاهى قدس‌سره نقل شده است:

روزى در مدرسه سیدنصیرالدین نشسته بودم، طلبه ‏اى ژنده ‏پوش و ژولیده موى، مستقیم به نزد من آمد و گفت: «آقاى میرزا! کلید حجره شانزده را به من بده و از امروز منطق بوعلى برایم بگو!» من خواهى نخواهى در برابر او تسلیم شدم، کلید آن حجره را به او واگذار کردم و منطق بوعلى برایش شروع نمودم؛ در حالىکه منطق گفتن، کار یک طلبه فاضل بود و من سال‏ها بود از گفتن آن فارغ بودم. مدتى براى او درس گفتم، یک شب خانواده ‏ام از کثرت مطالعه من ناراحت شد، به ناراحتى او پاسخ نگفتم، ولى شب بعد هر چه دنبال منطق گشتم آنرا نیافتم! دو سه روزى بى‏ مطالعه درس گفتم. یکروز به من پرخاش کرد که: «اى شیخ! چرا بى‏ مطالعه درس مى ‏گویى؟» به او گفتم: کتابم را گم کرده‏ ام! گفت: «در محل رختخواب، زیر رختخواب سوم است»! از اطلاع او به داستانم شگفت ‏زده شدم.

به او گفتم: کیستى؟ گفت: کسى نیستم! گفتم: روزى که آمدى، مستقیم به نزد من آمدى و نام مرا گفتی؛ سپس کلید حجره شانزده را که خالى بود، از من خواستى؛ آنگاه درخواست منطق بوعلى کردى و امروز از جاى کتاب خبر مى‏ دهى؛ و این همه بى‏ علت نیست. داستانت را بیان کن.

گفت: طلبه‏ اى هستم از اهالى دهات شاهرود؛ پدرم عالمى زاهد و خدمتگزارى با واقعیت بود. تمام امور دینى اهل روستا بر عهده او بود. میل زیادى به درس خواندن من داشت، ولى من بر خلاف میل او روزگار به عیش و نوش مى‏ گذراندم! پدرم پس از سالیان درازى خدمت به مردم، از دنیا رفت. پساز گذشت مراسمش، مردم لباس او را به من پوشانده و مسجد و محرابش را واگذارم نمودند!

دو سه سالى نماز خواندم! سهم امام گرفتم! هدایاى مردم از قبیل گوسفند و روغن و ماست و پنیر و پول قبول کردم! و غاصبانه و بدون استحقاق خوردم! مسایل دینى را براى مردم از پیش خود گفتم! روزى به فکر فرو رفتم که طى طریق به این اشتباه تا کى؟ چند روز دیگر عمرم به سر مى‏آید و به دادگاه برزخ و قیامت مى‏روم. جواب حق را در برابر این وضع چه خواهم داد؟! از تمام مردم دعوت کردم روز جمعه براى امر مهمى به مسجد بیایند. همه آمدند؛ به منبر رفتم و وضع خود را بازگو نمودم. مرا از منبر به زیر آوردند و تا قدرت داشتند از ضرب و شتم فروگذار نکردند! پس از آن کتک مفصل، با لباسى پاره و مندرس، بدون داشتن وسیله، با پاى پیاده به تهران حرکت کردم.

در سرازیرى راه تهران، به شخص محترمى که آثار بزرگى از ناصیت او پیدا بود، برخوردم. با اسم مرا صدا کرد و آدرس شما و مدرسه شما را به من داد. من اکثر روزها او را مى‏بینم و با او همغذا مى‏شوم. مسئله تدریس کتاب منطق و جایش را او به من گفت.

میرزاى کرمانشاهى که از گفته‏هاى او متعجب شده بود و آثار الهى مبارزه با نفس و ترک هوا را در آن طلبه مى‏دید، دریافت که این شخص با وجود مقدس امام عصر عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف روبهرو شده، در حالیکه آنحضرت را نشناخته است. میرزا به او فرمود: ممکن است از دوست خود اجازه بگیرى تا لحظه‏ اى به شرف ملاقات او نایل گردم؟ طلبه شاهرودى گفت: این کار مشکلى نیست! من او را مى‏بینم و زمینه ملاقات تو را با ایشان فراهم مى‏کنم.

چون روز دیگر شد، طلبه شاهرودى گفت: دوست من به تو سلام رساند و گفت: شما مشغول تدریس باش!

به او گفتم: اگر ایشان را دیدى، اجازه بگیر من از دور، جمال مبارکش را زیارت کنم. گفت: مانعى ندارد. رفت که اجازه بگیرد، دیگر باز نگشت و مرا در حسرت دیدارش خون‏جگر کرد!!

منبع: کتاب حکایتهای عبرتآموز استاد شیخ حسین انصاریان

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





شنبه ٢٦ آبان ١٣٩٧
جستجوی وب
کانال تلگرام
با افق حوزه به روز باشید
با
کانال تلگرام