*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی >  ویژه‌نامه‌ها > بهجت عارفان ( چاپ دوم) 


گروه خبری: خبر, بهجت عارفان  | تاریخ:1389/02/26 | ساعت:١٠:٠٥ | شماره خبر:١١٢٥٦٠ |  


    مرجع عالى‌قدر جهان تشیع در نگاه شاگردان و ارادتمندان / 8

حجةالاسلام‌ والمسلمین على بهجت (فرزند مرجع فقید)

 یکى از اسرار موفقیت ایشان این بود که وقت را تلف نمى‌کردند و سرّ دیگرش آن که بسیار متشرع بودند و احکام الهى را مراعات مى‌کردند. یک بزرگى - پسر آقا سید جمال - از وصى مرحوم قاضى نقل مى‌کرد که آقای قاضى فرموده بودند: «آقای بهجت، اصلاً معصیت نکرد، زیرا از قبل از بلوغ در سیروسلوک بود». بنابراین، یکى دیگر از رموز موفقیت ایشان، عدم آلودگى به ... 

  


راز موفقیت علمى و معنوى:

یکى از اسرار موفقیت ایشان این بود که وقت را تلف نمى‌کردند و سرّ دیگرش آن که بسیار متشرع بودند و احکام الهى را مراعات مى‌کردند. یک بزرگى - پسر آقا سید جمال - از وصى مرحوم قاضى نقل مى‌کرد که آقای قاضى فرموده بودند: «آقای بهجت، اصلاً معصیت نکرد، زیرا از قبل از بلوغ در سیروسلوک بود». بنابراین، یکى دیگر از رموز موفقیت ایشان، عدم آلودگى به معاصى است که اگر کسى از این آلودگى‌ها پیش‌گیری کند، به مراتب، راحت‌تر از معالجه پس از ابتلاست و مرحوم ابوى طوری عمل مى‌کرد که مبتلا به امراض روحى نشود. به نظرم این خصلت‌ها به وجود نمى‌آمد، مگر به واسطه گرایش‌هایى که ایشان از همان دوران کودکى به اهل علم و تقوا داشته است.

ایشان از اول، که مشغول تحصیل مى‌شوند، جدیتى را که در تحصیل داشتند، از دست نمى‌دهند و هیچ موقع پرداختن به مسایل سیروسلوکى، ایشان را از مسایل علمى باز نمى‌داشت و مسایل علمى هم ایشان را از مسایل معنوی و سلوکى باز نمى‌داشت؛ یعنى اگر درس مى‌خواند، با جدیت کامل درس مى‌خوانده، به طوری که هر کس با او برخورد مى‌کرد، احساس مى‌نمود ایشان فقط درس‌خوان است و از مسایل معنوی بى‌خبر است و وقتى هم که درگیر مسایل معنوی بود، خیلى‌ها احساس مى‌کردند ایشان اصلا اهل درس نیست؛ یعنى اگر کسى عبادت ایشان را مى‌دید، باور نمى‌کرد که ایشان این قدر علمیت داشته باشد و اگر کسى ژرفای علمى و سخت‌کوشى‌های علمى ایشان را مى‌دید، باور نمى‌کرد که اهل مسایل عرفانى و سیروسلوکى باشد. و عجیب است که این دو جنبه در هم تأثیر مى‌کردند، ولى از همدیگر تغافل نمى‌نمودند. آقازاده مرحوم سید جمال گلپایگانى مى‌گفت، شنیدم از آقاى قوچانى که مى‌فرمود: «راز این که آقای بهجت در مسایل معنوی ترقیات فوق‌العاده را با سرعت انجام داد و سبقت گرفت، این بود که ایشان قبل از این‌که بالغ شود سالک بود و قبل از بلوغ چشمش باز بود و همین بود که حالات و مقامات معنوی نماز جماعت آیة‌اللّه نائینى را در چهارده سالگى درک مى‌کرد.» و لذا چون سالک بود معصیت نکرد و لذا مقامات معنوی را به سرعت طى کرد.

نامه‌ای در سال‌های قبل از شهریور 1320شمسى، مرحوم قاضى به برادر علامه طباطبائى نوشته و در آن نامه مرقوم فرموده: «آقای شیخ محمدتقى بهجت گیلانى، ترقیات فوق‌العاده نموده است»، که این، در الهى‌نامه موجود است و من برای این‌‌که این مطلب را کنترل کنم آن را پیش آقا خواندم و وقتى به این‌جا رسیدم، حالى به ایشان دست داد و برای حدود ده دقیقه نه حرفى مى‌زد و نه جواب مى‌داد و ما خیلى ترسیدیم. به نظر مى‌آید، این‌ها بیانگر خاطراتى است که برای ایشان خیلى مهم بوده و برای دیگران گفتنى نیست.

ترک اعمال مستحبى به احترام پدر:

در یک سفری، یکى از افرادى که حضرت آقا را در درس آقای قاضى دیده بود، به مشهد مى‌رود. هم‌زمان برادر آقا هم از فومن به مشهد رفته بودند. این دو در مشهد با هم ملاقات مى‌کنند و با هم آشنا مى‌شوند، آن‌آقا به عمو مى‌گوید: شما که برادر آقای بهجت هستید، وقتى به فومن رفتید، به پدر ایشان بگویید که ایشان را منع کنند و الا فلان مى‌شوند و پدربزرگ هم نامه‌ای مى‌نویسد و ایشان را از مستحبات منع مى‌کند. مى‌گویند وقتى پدرش این‌گونه امر کرده بوده، مرحوم آیة‌اللّه قاضى به جای انجام مستحبات، دستور دیگری به ایشان داده بودند و آن سکوت بود و این سکوت ایشان تا آخر عمرش ادامه داشت. و وقتى هم حرف مى‌زد، با دلیل حرف مى‌زد. و وقتى پدرش وفات مى‌کند، شروع به نماز شب خواندن مى‌کند و کار عبادی او به این مرحله مى‌رسد که وقتى براى نماز شب بلند مى‌شد تا وقتى که در حرم از عبادتش فارغ مى‌شد، همه‌اش عبادت بود و حتى در رفت و آمد به حرم هم دعاهایى مانند «یستشیر و صباح» را مى‌خواند و برای دقایق خود برنامه‌ریزی داشت؛ به‌طوری که در تمام لحظات آزاد خود، یا فکر مى‌کرد و یا ذکر مى‌گفت.

اهتمام به مسایل معنوی و سیروسلوک:

ایشان در نجف در عرصه‌های مختلف علمى و تهذیبى، مراحل گوناگونى طى کرده بود. هم از نظر علمى و هم از نظر عرفانى، به صورت قوی پیش رفته بود، ولى این دو عرصه، هیچ موقع مزاحم همدیگر نمى‌شدند. مى‌گویند: سفرهایى که ایشان با پای پیاده به زیارت مى‌رفتند، همراهانش مشاعره مى‌کردند، ولى ایشان حالتى خاص داشته و با آن‌‌‌که سنش کمتر از همه بود، در همه جا، نماز را به ایشان اقتدا مى‌کردند. جالب است در سن 25 سالگى، که در عید فطر آن سال، تعداد قابل توجهى از طلاب و روحانیون نجف در پیش مرحوم نائینى و سید ابوالحسن اصفهانى، شهادت به روِیت هلال ماه شوال داده بودند، اما این بزرگان - نائینى و اصفهانى - هنوز حکم به روِیت هلال نداده بودند، ولى وقتى مى‌شنوند که آقای بهجت هم هلال ماه را روِیت نموده‌اند، ایشان را مى‌خواهند و وقتى شهادت ایشان را مى‌شنوند، حکم به روِیت هلال شوال و حرمت روزه فردای آن‌روز مى‌کنند. که ایشان نحوه حکم به عید فطر را توسط آیة‌اللّه نائینى نقل مى‌فرمودند. این‌ها بیانگر آن است که کلام ایشان در نزد علمای آن‌روز، نافذ بوده و آن‌ها به ایشان اعتماد داشتند.

ایشان در مورد مسایل علمى و معنوی خودشان حاضر نمى‌شدند که صحبت کنند، ولى رفقای ایشان گاهى به زحمت مطالبى را از ایشان به دست آورده بودند که بعضى از آن‌ها را به ما مى‌گفتند. از آقا شیخ ابوالفضل نجفى رحمة‌اللّه‌علیه که هم‌‌درس ایشان در درس آقای قاضى بوده، نقل شده که، مى‌گفت: «ما در مجلس و درس آقای قاضى که بودیم، ایشان هفته‌ای یک روز غیبش مى‌زد و لذا ماها همگى قرار گذاشتیم که در آن روز، هر کس از یافته‌هاى خود در عبودیت و سیر و سلوک نقل کند، تا از مجلس استفاده شود و هر گونه اطلاعاتى در این مورد ـ یعنى غیبت هفتگى آقای قاضى - بیابد، نقل کند؛ بنابراین، طلبه‌ها به نوبت این کار را مى‌کردند و هر کس دنبال این کار را مى‌گرفت و از تجربه‌ها و پیش‌آمدها در این زمینه‌نقل مى‌کرد. یک روز نوبت آقای بهجت شد. ایشان در همان مجلس، تأملى کردند و گفتند: «آقای قاضى الان در کوفه است و به سمت شط مى‌رود... الان در شط غسل مى‌کند،... الان لباسش را مى‌پوشد، هم اکنون به طرف شهر مى‌آید. الان یک آقا سیدی از او سؤال مى‌کند... ایشان الان به نجف رسید، الان در فلان خیابان است ... و الان داخل کوچه است، وارد حیاط شد، از پله‌ها بالا آمد، ... الان در پشت در کفش‌هایش را در مى‌آورد!» حرف ایشان که تمام شد، مرحوم آقای قاضى وارد اتاق شد و همه مبهوت ماندند. وقتى آقای قاضى وارد اتاق شد، به طرف آقای بهجت آمد و به پشت ایشان دستى زد و گفت: شنیدم امروز گل کاشتى! این حرف آقای قاضى بیانگر آن است که آقای بهجت مراقب آقای قاضى بوده و آقای قاضى هم در همان لحظات، از آقای بهجت خبر داشته و مراقب او بوده است.» البته حاج آقا ابا داشت که این مطالب را نقل کند، اما فقط من یک مرتبه با حالت انکار گفتم، تا ایشان وظیفه شرعى پیدا کند و جواب دهد؛ گفتم: ما در مقام ثبوت این قضیه حرفى نداریم، ولى در مقام اثبات قضیه - که آیا این آقا دارای این مراتب است - حرف و حدیث وجود دارد. چون من جوان بودم و لذا ایشان احساس کرد که ممکن است منحرف ‌شوم، لب به سخن گشودند و گفتند: «وارد مسجد سهله شدم. استاد در یکى از مقامات بود. رفتم پشت سر ایشان، مشغول عبادت شدم و در نماز به او اقتدا کردم. در حین نماز سؤالى به ذهنم خطور کرد که سال‌ها پیش، این سؤال به ذهنم آمده بود، ولى من جوابش را پیدا نکرده بودم. من این سؤال را با راه‌هایى که آن‌ها دارند از ذهنم بیرون کردم و به نماز ایشان اقتدا کردم. نماز و تعقیبات که تمام شد با هم خداحافظى کردیم. به درب مسجد نرسیده بودم که استاد مرا صدا زد و من پیش ایشان رفتم و بدون این‌که سؤالم را بپرسم، استاد جواب آن مسئله را دادند؟! و فرمودند حالا بگو از طریق عادى چگونه ممکن است؟! بنده گفتم خوب این اولین نقل کرامت دقیق است که قابل انکار نیست.»آیت‌الله العظمی بهجت(ره)

خاطره‌اى از علامه جعفرى قدس‌سره:

در سال 1363 شمسى،  یک‌روز مرحوم علامه جعفری قدس‌سره که منزل ما بودند، از من در مورد تحصیلاتم پرسیدند و من از اساتید و تحصیلات خودم گفتم. ایشان خوششان آمد و از بنده تمجید کردند، پس از آن مرا به گوشه‌ای بردند و با لهجه شیرین خودشان گفتند: «هر کاری داری، کنار بگذار و همیشه در خدمت این پدر باش. هر چه گفت بنویس. هر چه گفت ضبط کن. تو الان عقلت نمى‌رسد! من قم، تهران، نجف و ... را دیده‌ام. شیعه دیده‌ام، سنى دیده‌ام. همین یکى تهش مانده است. ازت که گرفتند، آن وقت مى‌فهمى که چیه. تا او خودش هست، اولاً خودش مانع است و نمى‌گذارد به حالاتش پى ببری و ثانیاً او اهل این کارها و مسایل نیست و شما هم قهراً دنبال مسایل آتى هستید و قهراً از ایشان فاصله خواهید گرفت، ولى تو بیا امانت‌دار باش. هر چه گفت، ضبط کن برای آینده، حتى آن‌چه نمى‌فهمى، یادداشت کن، بعدها مى‌فهمى.»

ارتباط با حضرت امام:

مرحوم ابوى مى‌فرمودند: «اولین کسى که مرا به آقای بروجردی معرفى کرد، امام خمینى قدس‌سره بود و اول کسى که در قم با او دوست شدم، امام بود و بیشترین رفت ‌و آمد را هم با ایشان داشتم». مى‌فرمود: «آقاى خمینى خیلى از آقای قاضى از من مى‌پرسید و لذا من خیلى تعجب مى‌کردم، ولى بعد دیدم که خود ایشان هم اهل این مسایل است» حضرت امام و ایشان با هم خیلى دوست بودند. و در میان مراجع، تنها کسى که از ابتدا در قم با مرحوم پدرم رفاقت و رفت و آمد داشت، خمینى ‌رحمةاللّه‌علیه بود، شاید به این خاطر که آقا شیخ نصراللّه خلخالى که دوست صمیمى مشترک هر دو بود آقا را به عنوان «شاگرد آقاى قاضى» به ایشان معرفى کرده بود.

در مجموع، در نجف و بعد از بازگشت به ایران، رفت و آمد آقا با دیگران، بسیار کم بود؛ ولى به آیة‌اللّه‌العظمى سید هادى میلانى ‌رحمةاللّه که در مشهد بودند علاقه بسیار داشتند و روابط آن‌ها تا حدى بود که آقاى میلانى اصرار فراوان داشتند که آقا تابستان‌ها را به جاى ایشان در صحن نو (آزادى)، نماز جماعت بخواند و واسطه هم شهید قدوسى بود. به یاد دارم از سال‌هاى 39 - 40، گاهى که امام خمینى بیمار مى‌شدند، پدرم به دیدن ایشان مى‌رفت و یا پدرم که بیمار مى‌شد، ایشان مى‌آمدند و عیادت مى‌کردند و ... .

ایشان مى‌فرمود: «آقاى خمینى، هر کتابى را که به امانت مى‌خواستم، به هر تعداد که بود، مى‌داد، اگر خودش هم لازم داشت، فورى مى‌داد. کتاب‌ها براى برگرداندن به هنگام مسافرت تابستان یا ماه رمضان، گاهى یک گارى مى‌شد. بخصوص سال اولى که آمده بودم؛ چون کتاب‌هایم در نجف مانده بود».

خبر از پیروزى انقلاب در دوران مبارزات:

مرتب در همان ایام مبارزات، با هم رفت و آمد داشتند و مورد مشورت بودند و حتى یادم هست که پیشنهاد‌هایى مى‌دادند براى مبارزات قبل از پیروزی انقلاب اسلامى و مى‌گفتند پیروزی با آقای خمینى است، ولى دعا مى‌کنیم که برای بعدش مشکلى پیش نیاید. از جریانات پس از انقلاب بسیار خائف بودند و قبل از رحلتشان برای مقام معظم رهبری پیام دادند که: «ما هر چه توانستیم انجام دادیم که اتفاقى نیفتد، بقیه‌اش دیگر با شماست.» یادم هست که یکى پرسید آیا منظورتان آمریکاست؟ فرمودند: «بالاتر از این‌هاست.» ایشان به یاد همه بودند و سعى مى‌کردند که اتفاقى نیفتد.

پس از رحلت آیة‌اللّه‌العظمى بروجردی، حضرت امام سراغ مرحوم ابوی مى‌آمدند و با هم مشورت مى‌کردند و مسایل را با ایشان در میان مى‌گذاشتند؛ به عنوان مثال، ایشان به حضرت امام مى‌گفتند: «خوب است که یک نشریه‌ای باشد و جنایات گذشته و حال رژیم را منعکس کند تا جنایات گذشته از یاد مردم نرود». یادم مى‌آید که پس از آن، یک نشریه‌ای منتشر شد و چنین کارهایى را مى‌کرد. بعضى چیزها را هم فقط با خود حضرت امام بحث مى‌کردند و به دیگران نمى‌فهماندند. بعد از انقلاب هم با امام احوال‌پرسى داشتند و اگر چیزی بود، یادداشت مى‌دادند. البته پس از انقلاب، دیدارهای عادی ایشان مثل سابق نبود و بیشتر با هم مکاتبه مى‌کردند یا پیغام مى‌دادند؛ هرچند در فضاهای نامتعارفى حتماً باهم ملاقات داشتند. اواخر زندگى امام، کسانى به ایشان اصرار مى‌کردند که ملاقاتى با حضرت امام داشته باشند و من هم همان‌گونه بودم، اما یادم هست که یک موقعى اصرار کردم به من فرمود: «تو چه مى‌‌دانى که همین دیشب ما با هم صحبت کردیم و چه مطالبى رد وبدل شد!» در حالى که حتى با تلفن هم صحبت نکرده بود و مطمئناً این ارتباط از طریق دیگری بوده است. حتى همین اواخر، قبل از وفاتشان گفتند: «آقای خمینى قبل از وفاتشان با من خداحافظى کردند؛ در چه جمالى، چه زیبایى، من پنج‌شنبه در مسجد نشسته بودم و مشغول تعقیبات نماز صبح بودم که ایشان با صورت خندان آمد و از جلوی من رد شد، چه قدر زیبا و با جمال و ... بود، معلوم بود که از عمل خودشان راضى‌اند و پیش خدا هیچ گره‌ای ندارند.» یک موقع شب در را زدند و خود ایشان رفتند دم در و وقتى برگشتند، گفتند: «ایشان را بردند» و منظورشان حضرت امام بود. به ایشان گفتیم شاید شایعه است و کسى همین‌طوری به دم در آمده و یک چیزی گفته است. گفتند: «از اطرافیان آقای خمینى بود و آمده بود و مى‌گفت حال آقا بد است او را به تهران مى‌بریم پیغام داده‌اند برای ایشان دعا کنید». فردای آن روز که ایشان از حرم برگشتند، حال عجیبى داشت و مى‌‌گفتند: «خدا خیلى رحم کرد و ده سال برای این ملت منت گذاشت.»

لطافت روحى

ایشان حالت روحى لطیفى داشتند و نسبت به همه موجودات - نه تنها انسان - محبت داشتند و حتى اگر یک جوجه‌ای برای بچه‌ها مى‌گرفتیم، همین یک جوجه؛ از مسایل و دغدغه‌های بزرگ ایشان مى‌شد و باید مرتب روزى چند مرتبه به آن جوجه سر مى‌زد و غفلت نمى‌کرد. و حتى اگر مگس اذیت مى‌کرد، ایشان اصرار داشت که آن‌ها را نکشید، بلکه فقط بیرونشان کنید.

پیوند دائمى با مقام معظم رهبرى:

معمولاً به مقام معظم رهبری در هر پستى و مسئولیتى که مى‌گرفتند نامه‌ای مى‌دادند ولى وقتى ایشان به رهبری رسیدند؛ نامه‌ای از سوی آیة‌اللّه‌العظمى‌بهجت دریافت نکرده بودند و این‌گونه بود که ایشان در همان موقع هم نامه‌ای نوشته بودند ولى این بار خودشان به بیرون رفته بودند و نامه‌را در صندوق پستى سر کوچه انداخته بودند. از قضا این صندوق پستى یک مدتى بررسى نشده بوده و لذا نامه ایشان به دست مقام معظم رهبری نرسیده بود. متن نامه‌های ایشان معمولا دعا و مواعظ بوده لذا وقتى ایشان به مقام رهبری رسیدند، پیش ابوی آمدند و از آقا مدد خواستند. این روابط بدون سروصدا طى این سال‌ها ادامه داشت و هرگاه احساس خطرى مى‌کردند پیغام مى‌دادند.

رسیدگى به امورات خانه

ایشان اوایل که وقت مى‌کردند، به درس بچه‌ها هم رسیدگى مى‌کردند. من یادم هست که ایشان انموذج را به من مى‌گفت و آن را به شعر درمى‌‌آورد در حین درس و درس‌هایى که به من مى‌داد مى‌نوشتم و ایشان از من مى‌خواست و من باید آموخته‌های خودم را به ایشان پس مى‌دادم. در مورد روابط خانوادگى و رفت و آمد هم بیشتر با علامه طباطبائى قدس‌سره رفت و آمد داشتیم و ایشان برای ما مانند عمو بودند، چون ابوی از نجف با علامه محشور بودند.

خبر از پیروزى لبنان در جنگ 33 روزه:

ایشان همیشه آرام بودند و حتى در زمان بمباران سال‌های جنگ تحمیلى خیلى آرام بودند و اصلا ترس به خود راه نمى‌دادند، ولى وقتى از انفجار و شهادت مردم در لبنان و عراق و... مى‌شنیدند، بسیار بسیار ناراحت مى‌شدند و به خداوند پناه مى‌بردند. درباره جنگ 33 روزه هم فرزند فاضل یکى از علمای لبنان حضرت علامه سید جعفر مرتضى حفظه‌اللّه جدیداً آمده بود، به بنده یادآورى کردند که شما یادتان هست که سه ماه قبل از ماجرای لبنان به من تلفن کردید و یک دعا دادید و گفتید آقا فرمودند این دعا را با این دستور به سید حسن نصر‌اللّه بدهید بخواند و مداومت داشته باشد و بنده از یادم رفته بود بعد که قضیه جنگ لبنان که شروع شد روز 25 تا 27 جنگ بود که خبرهای بدی از آن‌جا مى‌رسید که اوضاع دارد به نفع اسرائیل تمام مى‌شود. یک روز به من خبر رسید که خبری از ایشان در لبنان منتشر شده که ایشان پیغام دادند نصرت با شماست. اوضاع عوض شده احوال و روحیه مبارزین تغییر کرده عجیب شده یک نفر که این سؤال را از من کرد و صحت پیغام را جویا شد، به او گفتم باید از آقا سؤال کنم و در میان بگذارم. رفتم دیدم مشغول هستند و به ایشان گفتم: یک نسبتى به شما داده‌اند در لبنان، راست است؟ گفتند: خبر رسید! الحمداللّه‌رب‌العالمین و اشک توی چشمانشان جمع شد. من اصلاً انتظار نداشتم که این جوری باشد و 99 درصد احتمال مى‌دادم که ایشان پیغام نداده باشند و تکذیب کنند. و اصلاً معلوم نشد که این پیغام که در تسلیت رهبر حزب‌اللّه هم هست چگونه آقا فرستاده‌اند؟ بنده واسطه نبوده‌ام. فکر کردم در حرم یا درس به‌وسیله شخصى ارسال کرده‌اند.

ورود به عرصه مرجعیت:

ایشان هیچ موقع نمى‌گفت من مجتهدم.

اصلا نمى‌خواستند مطرح شوند. قبل از وفات مرحوم حضرت آیةاللّه‌العظمى اراکى قدس‌سره بود که جامعه ‌مدرسین اعلام کرد که ما مى‌خواهیم چهار نفر از علما را برای ارجاع احتیاجات معرفى کنیم. وقتى پیش ایشان آمدند، ایشان فرمودند: «من راضى نیستم که اسمى از من ببرید» و بعد در جلسه‌ای که با مقام معظم رهبرى داشتند، اواخر جلسه، دست‌نوشته‌ای به مقام معظم رهبرى دادند که در آن نوشته بودند: «ابداً از بنده اسمى برده نشود، جلوی رساله احدی هم گرفته نشود». لذا وقتى جامعه مدرسین، اسم ایشان را به عنوان یکى از مراجع اعلام کرد، ایشان مرا خواست و گفت: شما دیگر به کسى رساله ندهید - چون بعد از وفات آقای خویى به برخى خواص فضلا رساله مى‌دادند - گفتم: یعنى رساله را کنار بگذاریم؟ گفتند: «نه، شما صبر کنید تا همه رساله چاپ کنند و بدهند و همه مردم هم رساله بگیرند. در پایان، اگر کسانى ماندند که از هیچ کس رساله قبول نکرده بودند و اصرار بر ما داشتند، آن وقت به او بدهید». لذا من تأمل کردم که منظور ایشان از این نوع رفتارها چیست؟ متوجه شدم ایشان یک نوع ابتکاری به خرج مى‌دهد، که هم مى‌خواهد از مرجعیت فرار کند مثل علمای متعهد گذشته و هم از مقدار واجب فرار نکند. یعنى ایشان مى‌خواست به اقل واجب قناعت کند و از مرجعیت عامه مسلمین بپرهیزد و همین کار را هم کرد و نه‌تنها هیچ پولى برای تبلیغ خودش نداد بلکه اعمال و حرکات ضد آن را انجام مى‌داد. هیچ موقع کاری نمى‌کرد که در راستای مشهور شدن ایشان باشد؛ لذا تا چاپ هفتم، روى جلد رساله‌های ایشان بدون عنوان بود، ولى در چاپ هفتم به زحمت و با ترس و لرز عنوان «العبد محمدتقى بهجت» را نوشتم. هیچ تبلیغى برای خودش نکرد و خدا را شاهد مى‌گیرم که ایشان تا روز وفاتشان حتى یک هزار تومان هم خرج تبلیغ خودشان نکردند که هیچ، حتى بسیار حرکات ضد تبلیغى انجام دادند. حتى یک عکس که دیگران از ایشان چاپ کرده بودند و زیرش القاب داشت، برای من آورده بودند و من این را داخل یک پوشه‌ای گذاشته بودم که بزرگ‌تر از پوشه بود، به طوری که نوشته‌های آن پیدا بود و عکس مشخص نمى‌شد. وقتى براى کارم رفتم آمدم دیدم که نوشته زیر عکس پاره شده است، فکر کردم، بچه‌ها این کار را کردند و لذا آن‌ها را توبیخ کردم، ولى وقتى عکس را نگاه کردم فهمیدم که این کار، کار بچه نیست، بلکه یک آدم بزرگى این کار را کرده است، زیرا تمامى القاب مانند عارف، سالک، شیخ‌الفقها و... را بریده بود و فقط «شیخ محمدتقى بهجت» را گذاشته بود و پاره نکرده بود معلوم ‌شد که این کار را خود ایشان کرده است. ایشان مرجعیت را نپذیرفت و قدم‌های زیادی برداشت که از مرجعیت سرباز بزند ولى آن‌هایى که ایشان را مى‌شناختند و به ابعاد علمى‌شان آشنا بودند، على‌رغم اعتقاد به اعلمیت، مى‌گفتند: بر فرض که ایشان از نظر علمى مساوی باشند، اما چون اتقى هستند لذا باید بر دیگران مقدم باشند. ایشان نمى‌خواست این کار را بکند و مقاومت مى‌کرد، اما وقتى شرایط آن‌گونه شد، ایشان مرجعیت را به‌مقدار واجب و براى اخص خواص پذیرفت و خیلى هم خوشحال مى‌شد که کسانى در این وادی بیایند و بار را به دوش بکشند.

دقت نظر در صرف وجوهات شرعى

ایشان تمام مسایل پیرامون وجوهات را خودش انجام مى‌داد و حاضر نشد آن را به کسى واگذار کند. همه پول‌ها باید به ایشان مى‌رسید و چک‌ها را هم خود ایشان مى‌نوشتند و صادر مى‌کردند و همه چیز را خودش با روش خودش حساب مى‌کرد و امضا مى‌کرد. یادم هست که یک موقعى یکى از آقایان به ایشان گفت، فلان آقا را به دفترتان بیاورید تا امور پیرامون وجوهات شرعى را او انجام دهد، چرا که تجربه خوبى دارد و در دفتر فلان عالم و مرجع بزرگ بوده و مورد وثوق است؛ ولى ایشان قبول نمى‌کردند و مى‌گفتند: «حالا که فلان عالم بزرگ زنده نیست که از او در مورد این آقا بپرسیم و نمى‌توانیم فقط به دلیل بودن در نزد ایشان به او اعتماد کنیم و کارها را به او بسپاریم». یک وقتى یکى از آقایان اهل علم پیش من آمد و گفت: من چند دقیقه با حضرت آقا کار دارم؛ بالاخره پیش ایشان آمد و گفت: «آقا، عرفا و اساتید بزرگ شما مرجعیت را قبول نکردند. من در این زمینه خیلى فکر کردم و آخرش به این نتیجه رسیدم که شما به امر حضرت ولى‌عصر عجل‌اللّه‌تعالى‌فرجه‌الشریف مرجعیت عامه را پذیرفتید و رساله دادید.» آقا ناراحت شد و گفت: «آقا دست بردارید! به کار خودتان بپردازید...». بعد از اتمام توبیخ‌های آقا، طرف از روی زیرکى گفت: «آقا من با این‌ها کاری ندارم، فقط مى‌خواستم بفهمم که آیا کشف من درست است یا نه؟» آقا جواب داد «آقا عرض کردم: لا اقول لا و لا اقول نعم، شما به کار خودتان برسید». پس از آن، آن شخص که مى‌خواست از خانه بیرون برود، به من گفت: «دستت درد نکند، من جوابم را گرفتم». گفتم: چطوری؟ گفت: سر جمع، منظور حضرت آقا از این جمله این بود که «نعم و لا اقول؛ یعنى بله ولى نمى‌گویم».آیت‌الله العظمی بهجت(ره)

هر کسى پیش ایشان مى‌آمد به مقتضای حال او سخن مى‌گفت و راهنمایى مى‌کرد. یادم هست هیئت امنای بانک ملى با ایشان دیدار داشتند، به آن‌ها گفت: «شرع به سه چیز اهمیت مى‌دهد، یکى دماء و نفوس مسلمین، دیگری اعراض انسان‌ها و دیگری اموال مهمه است.» آن‌ها بعد از بنده پرسیدند منظور آقا چیست؟ گفتم: منظور ایشان این بود که الان دلار در همه جای دنیا ارزان شده، چرا در ایران هنوز گران است و هر روز گران‌تر مى‌شود؟! چرا اموال مسلمانان را به باد مى‌دهید؟! در این‌جا باید توی سر دلار بخورد، چرا به عکس هر روز ارزش آن بالا مى‌رود؟! مردم امانتشان را به شما سپردند، چرا ارزش اموال مردم را پائین مى‌آورید؟! مسئولیت این‌ها به گردن شماهاست. وقتى آن‌ها متوجه منظور ایشان شدند، خیلى تعجب کردند. یادم هست که آقا به یکى از مسئولان رده بالای کشور گفتند: «در تمام دنیا آن‌چه که حاکم است، عقیده و ایمان نیست بلکه اموال و پول است که در دنیای کنونى حاکم است. حالا که اموال حکومت مى‌کند، چرا ما در جاهایى که مرکز تصمیم‌گیرى‌هاى بزرگ برای ممالک دنیاست، افرادی نداریم که به نفع ما حکم کنند». یعنى چرا در کشورهای قدرت‌مندی مانند آمریکا لابى ندارید. ما باید آن‌جاها باشیم تا ناموس، عِرض و اموال مسلمانان محفوظ بماند». پرسیدند پولش را از کجا بیاوریم؟ ایشان فرموند: «چه‌طور زمانى که زیر موشک بودیم، جوانان ما شهید مى‌شدند و خانه‌های ما ویران مى‌شد، هر سه روز یک میلیارد مى‌دادیم، ولى الان ماهى یک میلیارد نداریم که بدهیم نه خانه‌ای ویران شود، نه بر سر مسلمین موشک بریزند و نه تصمیمى علیه ما بگیرند؟» الان دنیا با لابى اداره مى‌شود، اسرائیل لابى دارد در همه جا. حتماً باید موشک بخوریم و ویرانى داشته باشیم و جوانان‌مان را از دست بدهیم واموال‌مان را این‌گونه خرج کنیم؟!

محبت فراگیر:

ایشان به همه محبت داشتند، به طوری که هر کس به من مى‌رسید، مى‌گفت: حضرت آقا خیلى به ما لطف و محبت دارند. وقتى یک ناراحتى و کسالتى برای کسى پیش مى‌آمد، بسیار نگران مى‌شدند و برای او بسیار دعا مى‌کردند و از خداوند متعال، بهبودی او را طلب مى‌نمودند، اما به هیچ‌وجه نمى‌گذاشتند که کسى خبردار شود که ایشان سبب آن بهبودی شده است و لذا ذهن همگان را از این فکر منصرف مى‌کردند و به آن‌ها دستورى مى‌دادند که اجرا کنند، تا آن‌ها فکر کنند که با این چیزها بهبودی یافته‌اند. یادم مى‌آید، مریضى را آورده بودند که سرطان داشت و اطبا جوابش کرده بودند و از این‌گونه موارد خیلى مى‌آوردند. مریض را در روى تشک خودش آورده بودند و اصرار داشتند که آقا را ببیند. من به‌آن که آورده بود، گفتم: این چه کاری است؟ ایشان ناراحت مى‌شوند. گفت: پسر عموی این مریض، همین سرطان را داشت و آقا او را شفا داده، باید این را هم خوب کند! به او گفتم: این طور نگو، آقا ناراحت مى‌شوند. اما او نپذیرفت و وقتى آقا به مسجد مى‌رفتند جلویشان را گرفت و خواسته‌های خود را مطرح کرد. آقا گفت: «چشم، من دعا مى‌کنم، شما هم این‌کارها را انجام دهید». او مرتب اصرار مى‌کرد و مى‌گفت: پسرعموی این مریض را شما شفا دادید، این را هم باید خوب کنید! ایشان هرچند معمولا عصبانى نمى‌شدند، ولى تا این حرف را شنیدند، آن‌قدر ناراحت شدند که فریاد زدند: «آقا! به من چه؟ من چه کاره‌ام؟! من گدا هستم، من از طرف شما و خودم مى‌روم و از حضرت معصومه سلام‌اللّه‌علیها گدایى مى‌کنم. من ...» بنابراین اگر چنین مواردی پیش مى‌آمد به لطایفى او را منصرف مى‌کردند، ولى هرگز با دروغ کسى را رد نمى‌کردند.

نماز عاشقانه و عارفانه:

ایشان در نماز سیری داشت که خیلى مفصل بود. گاهى مى‌رفت و در بیابان نماز مى‌خواند و بعضى‌ها هم همراه ایشان مى‌رفتند در همین دورشهر که آن موقع بیابان بود نماز مى‌خواندند. آقایان قدوسى، مصباح، آقا مجتبى تهرانى و آقاى پهلوانى ... همراه ایشان به بیابان مى‌رفتند و در آن‌جا با ایشان نماز مى‌خواندند. در همین مسجد هم که بعد از وفات امام جماعتش مردم خیلى کم در نمازهای مسجد شرکت مى‌کردند، اختلافى برای نماز خواندن بین دو نفر پیدا شد ولى در نهایت خود آن دو نفر به مرحوم آیة‌اللّه‌بهجت مراجعه و اصرار کردند که ایشان امامت جماعت این مسجد را بر عهده بگیرند. وقتى این‌طوری شد، ایشان استخاره کردند و آن را براى رفع نزاع تقبل کردند. از آن‌جا که نماز ایشان خشوع و خضوع عجیبى داشت، خیلى از بزرگان مانند شهید مطهری، شهید قدوسى، آیة‌اللّه مظاهری و آیة‌اللّه اخوان مرعشى و دیگر بزرگان معاصر ... وقتى شنیدند که نماز این مسجد را ایشان مى‌‌خوانند، برای نماز به این مسجد مى‌آمدند به‌طوری که در آن موقع، مسجد را بزرگان احاطه کرده بودند در حالى که فضای حوزه طوری بود که بزرگان به هر کسى اقتدا نمى‌کردند و بسیار مقید بودند به رعایت این مسایل.

خوشا آنان که دایم در نمازند

عبادت سحرگاهى ایشان گاهى شش ساعت طول مى‌کشید و از همان زمانى که در سحر برای عبادت بلند مى‌شدند عبادتشان را شروع مى‌کردند، در مسیر برای رفتن به وضو گرفتن هم همه‌اش ذکر مى‌گفتند و اشعاری با خود زمزمه مى‌کردند و مى‌گفت مثلاً:

«ای خدا نامم تو مجنون کرده‌ای

بهر یک لیلى دلم خون کرده‌ای

اگر لذت ترک لذت بدانى

دگر هیچ لذت تو لذت ندانى

ای خدا ای خدا پناه توى

دستگیر همه صفات تویى  

تو به خود، ما به تو ماییم

ور نخواهى تو ما همه لائیم

خرما نتوان خورد از این نخل که کشتیم

دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم

گر خواجه شفاعت نکند روز قیامت

باید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم

یا من بدنیاه اشتغل، قد غره طول الامل

الموت یأتى بغتة، والقلب صندوق الامل

یا من یجیب دعاالمضطر فى‌الظلم،

یا کاشف الکرب و البلوی مع السقم

ان کان عفوک لا یرجوه ذوسرف،

فمن یجود على العاصین بالنعم»

از این ادعیه و اشعار در سحرگاهان بسیار زمزمه مى‌کردند که همه این‌ها حس توحیدی و پرستش داشت.

عبادت سحرگاهى ایشان از ساعت 30/2 و گاهى 3 تا 8 یا 30/8 صبح طول مى‌کشید. حتى در راه حرم و برگشت هم برنامه عبادى خاص داشتند. بعد از صرف صبحانه، حدود پانزده دقیقه استراحت مى‌کردند، بعد برای تدریس مطالعه مى‌کردند ظهر هم حدود 5/2 ساعت و شب هم حدود چهار ساعت عبادت مى‌کردند و در کل یازده تا دوازده ساعت مشغول عبادت بودند. ایشان به نماز اعتقاد خیلى عجیبى داشتند که براى بسیارى باورکردنى نیست و عباراتى داشتند و مى‌گفتند: «اگر سلاطین عالم لذت نماز را بدانند، خواهند دانست که از این بالاتر لذتى نیست.» از قول استادشان هم نقل مى‌کردند که: «اگر لذت نماز را اهل دنیا بدانند، خواهند دانست که از نماز لذیذتر در دنیا نیامده است.» عبادت و نماز و نوافل آن‌قدر برای ایشان اهمیت داشت که حاضر نبودند از آن کم کنند.

برنامه‌های الهى روزانه:

تمام زندگى ایشان به سمت معبود بود، ایشان دائما قبل از اذان صبح بیدار مى‌شد، عبادتش را انجام مى‌داد، بعد نماز صبحش را مى‌خواند و بعد هم به حرم مشرف مى‌شد. بعد از این‌ها، یک صبحانه مختصری مى‌خورد بعد یک ربع نشسته چشم مى‌بست و بعد، یک مقداری مطالعه مى‌کرد؛ بعد به درس مى‌رفت و سپس براى نماز ظهر آماده مى‌شد و پس از آن مقداری ناهار مى‌خورد و بعد از ناهار، حدود یک ربع تا نیم‌ساعت در همان حالت نشسته، استراحت مى‌کرد. و به بعضى‌ها توصیه مى‌نمود: «نشسته بخوابید تا خواب بر شما مستولى نشود، بلکه شما بر خواب مستولى شوید»؛ بعد هم مطالعه بعد از ظهرش را انجام مى‌داد و درس عصر ...، بعد از نماز مغرب به خانه مى‌آمد و حدود یک و نیم ساعت عبادت مى‌کرد و سپس مطالعه مى‌کرد و بعد از شام مختصر به ادعیه و قرآن قبل از خواب که نیم ساعت و گاه بیشتر بود مى‌پرداخت. همیشه با طهارت مى‌خوابید. خیلى کم پیش مى‌آمد که خوابشان از 4 ساعت در شبانه‌روز بیشتر شود اغلب کمتر بود سال آخر عمر که خیلى کمتر شد و به خواب نمى‌رفت و حس مى‌کرد که این زندگى مى‌رود و ایشان باید آن را بگیرد. دائما یا فکر مى‌کرد و اگر از تفکر خسته مى‌شد، ذکر مى‌گفت و حتى موقع قدم‌زدن، مطالعات و یافته‌های علمى خود را جمع‌بندى مى‌کرد و دسته‌بندی مى‌نمود و نظرات خودش را هم در آن‌ها مى‌گنجاند؛ یعنى از قدم‌زدن خودش هم به صورت بهینه استفاده مى‌کرد. من در عمر خودم، که حدود بیش از پنجاه سال ایشان را رصد کردم، ندیدم که ایشان ساعتى را تفریح کند. حتى دو سال پیش کلید یک باغى را در مشهد در اختیار خانواده ما گذاشته بودند که مرحوم ابوی را به آن باغ ببریم. وقتى به ایشان گفتیم و از ایشان خواستیم که به آن باغ بیایند، خیلى تعلل کردند و وقتى ما اصرار کردیم، این شعر را خواندند: «هوی ناقتى خلفى و قدامى الهوا و انى و ایاها لمختلفان». این شعر، داستان عاشقى را بازگو مى‌کند که سوار شترش شد تا شترش، او را به معشوقه‌اش که در ده دیگری بود ببرد؛ وقتى شب مى‌شد، روی شترش خوابش مى‌برد و شتر هم از فرصت و غفلت او استفاده مى‌کرد و به سر جای اولش، که بچه‌اش آن‌جا بود، بر مى‌گشت؛ لذا حضرت آقا این شعر را خواندند و منظورشان این بود که: من هم مى‌خواهم پیش معشوقم بروم؛ دو طرفیم؛ دو مقصد داریم؛ 180 درجه فاصله داریم. مى‌گویى در باغ بگرد! من کجا بگردم؟! باغم جاى دیگر است - مرغ بال ملکوتم نیم از عالم خاک - برای خانواده که این شعر را ترجمه کردم، اشک همه جاری شد. در کل، گردش و تفریح ایشان، زیارت بود. وقتى زیارت حضرت مى‌رفت و برمى‌گشت، انرژی عجیبى مى‌گرفت و خیلى‌ها شاهد بودند که وقتى ایشان در مشهد به زیارت مى‌رفت، بیش از یک‌ساعت‌و نیم سرپا مى‌ایستاد و همین مقدار هم بعد مى‌نشست غیر از این اواخر. در این زمینه، مطالب زیادی هست که ایشان تا زمان رحلت‌شان مرا از بازگویى و حتى فهمیدن برخى از آن‌ها منع مى‌کردند.

نوع غذا

مقیّد نبود که چه بخورد. صبحانه، نان و چاى مى‌خوردند و اگر پنیر بود، با پنیر. ایشان از جوانى این‌طور بود که باید آبى بود و نان را در آن نرم مى‌کرد؛ چه چاى، چه اِشکنه، چه آب خورشت. در چند سال آخر عمر، استخوان‌هاى ایشان، مشکل پیدا کرده بود و قبضِ شدید مزاج داشت (که معمولاً افراد مسن و کم تحرّک، به آن متبلا هستند.) لذا با تجویز پزشک، گاه چند روزى در هفته، شیر میل مى‌کرد.

هم‌چنین هفته‌اى یک بار، نان و آب‌گوشت یا سوپ مى‌خورد؛ ولى ناهار، معمولاً غذاى او کَته بود با آب خورشت یا تخم‌مرغ. اگر همین غذا را هم نمى‌پختند، اظهار ناراحتى نمى‌کرد. ما ندیدیم و والده هم مى‌گفت: «در حسرت آن ماندم که بگوید: امروز، ناهار، فلان غذا را درست کن». اگر هم از غذا مى‌پرسیدند، مى‌فرمود: «چیزى باشد غذا را نرم کند» و تعیین نمى‌کرد.

همیشه مایل به مهمان کردن بودند. از قدیم، هنگام ظهر با خود، مهمان مى‌آوردند و همان غذاى خود را با کمى نان، برمى‌داشتند و با مهمان، صرف مى‌کردند. با گشاده‌رویى خاص خودشان پذیرایى مى‌کردند و مى‌فرمودند: «حضرت ابراهیم علیه‌السلام وقت غذا خوردن، خود به دنبال مهمان مى‌رفت. باید خوش‌حال باشیم که مهمان، خودش آمده است».

دعا هنگام ورود به منزل

ایشان، مقیّد بودند وقتى وارد منزل مى‌شدند، هنگام بیرون آوردن کفش مى‌گفتند: «رب أنزلنى منزلاً مبارکاً وأنت خیرالمنزلین». من چند بار از ایشان در راه منزل، مسئله‌اى را که نیاز به فکر کردن داشت، پرسیدم تا ببینم این دعا را فراموش مى‌کند یا نه؛ امّا هنگامى که به درِ منزل مى‌رسید، همان دعا را مى‌گفت و من نتوانستم ایشان را از گفتن این دعا، غافل کنم!

جانشین امام عصر علیه‌السلام:

یازده ماه پیش از رحلت پدرم، شخصى در تماس تلفنى به من گفت: شخصى از دانمارک مى‌خواهد خدمت آقا برسد.

گفتم: آقا، دیدار ندارد.

گفت: مى‌خواهد وجوهات خود را بدهد.

گفتم: به دفتر بدهد یا به حساب مربوط به آقا، واریز نماید.

گفت: او مى‌خواهد حسابش را خودش به دست آقا بدهد و این، سرّى دارد. و اصرار کرد.

گفتم: ما راهى براى انجام دادن این خواسته نداریم. فقط صبح روز جمعه در مسجد، مى‌تواند به دست آقا بدهد.

یک روز جمعه، آن شخص به قم آمد و طبق قرار قبلى، آقا را در راهروى مسجد، ملاقات کرد و پاکتى را به دست ایشان داد. هنگامى که پدرم از مسجد بازگشت و به اتاق خودش رفت، آن‌ها پیش من آمدند. شخصى که مى‌خواست آقا را ببیند، اصالتاً عراقى بود و بین چهل تا پنجاه سال داشت و به زبان عربى صحبت مى‌کرد؛ ولى برادر همسرش که همراه او بود، فارسى مى‌دانست. طلبه‌اى هم با آن‌ها بود.

آن شخص گفت: من چهارده ساعت در هواپیما بودم تا به تهران رسیدم.

به او گفتم: براى پرداخت وجوهات شرعى، آمدن به قم، ضرورتى نداشت. از طریق اینترنت هم مى‌توانستید این کار را انجام دهید!

آن شخص گفت: من، عوام نیستم. پنج سوپر مارکت در دانمارک و سوئد دارم. اداره یکى از آن‌ها در وطن، دشوار است، چه رسد به اداره پنج سوپر مارکت در کشورهاى بیگانه. این دلارها را هم با زحمت به دست آورده‌ام. آدمى هم نیستم که کسى بتواند سرم را کلاه بگذارد و هر سخنى را زود باور کنم.

سپس ادامه داد: ماجراى من، این است که روزى متوجه شدم که وجوهاتى شرعى بدهکارم؛ اما نمى‌دانستم باید آن را به چه کسى پرداخت کنم. به خودِ امام زمان عجل‌اللّه‌تعالى‌فرجه‌الشریف متوسّل شدم و از ایشان خواستم که مرا راه‌نمایى کند.

مدّتى گذشت، خبرى نشد، تا این که عصر جمعه‌اى در راهى بودم. به یاد آن حضرت افتادم و این که من چند ماه است از ایشان تقاضاى راه‌نمایى کرده‌ام و جوابى نداده‌اند. بغضم ترکید و با چشمانى اشک‌آلود، خطاب به آن حضرت، عرض کردم که: «من از شما تقاضاى مال ندارم. مال شما را مى‌خواهم بدهم. در این بلاد کفر، مرا رها کرده‌اید و راه‌نمایى نمى‌کنید؟!». واللّه العلىّ العَظیم، واللّه العَلى العظیم، به گوش خود شنیدم که با صداى واضح و بسیار روشن، جواب آمد: «تصل إلى ید الشیخ بهجت، ...»

پس از شنیدن این صدا، نزد شخصى آفریقایى که در سوئد زندگى مى‌کند و اهل معناست، رفتم و ماجرا را براى او گفتم. او گفت: اگر امام، جانشینى در زمین داشته باشد، همان است که نامش را شنیده‌اى.

گفتم: کجاست؟ او را نمى‌شناسم.

گفت: در ایران است و در قم زندگى مى‌کند.

گفتم: چگونه مى‌توانم به او دسترس پیدا کنم؟

گفت: دو سه روز، مهلت بده. و بعد از دو سه روز، تلفن این شیخ (فرد واسطه» را به من داد... .

هنگامى که خواستم به ایران بیایم، نزد آن مرد آفریقایى رفتم. به من گفت: «ببین! این شیخ بهجت که نزد او مى‌روى، با دیگران فرق دارد. او کسى نیست که اجازه بدهد دستش را ببوسى یا کنارش بایستى و با تلفن همراه، عکس بگیرى یا گفت‌گو کنى. جلوى او مى‌نشینى و در چشم‌هایش نگاه مى‌کنى. اگر با چشم‌هایش چیزى داد که داد، وگرنه سکوت کن».

آن شخص، دوباره سخنانش را با این سوگند، ادامه داد: واللّه العلى العظیم، واللّه العلى العظیم، ایشان، همان گونه که آن آفریقایى گفته بود، با من برخورد کرد!

من از آن شیخى که همراهشان بود و از آن‌ها پذیرایى مى‌کرد، پرسیدم: شما چه مى‌کنید:

گفت: من در این وادى‌ها نیستم.

پرسیدم: نیازى دارید؟

گفت: پانصد هزار تومان بدهى دارم.

به آقا عرض کردم: این شخص، 25 هزار دلار آورده و مهمان این آقاى اهل علم بوده‌اند. به این آقا، چه قدر بدهم؟

پدرم فرمود: «یکصدهزارتومان».

گفتم: هزینه چند روزى که از وى پذیرایى کرده، بیش از این مبلغ مى‌شود!

فرمود: کارى نداشته باش!

گفتم: خجالت مى‌کشم. این شخص، پانصد هزار تومان بدهى دارد‌‌!

فرمود: بدهى او داده مى‌شود. تو کارى نداشته باش!

من یک‌صد هزار تومان به عنوان تبرّک به وى دادم و آن‌ها رفتند؛ اما بعد، معلوم شد همان کسى که وجوهات آورده بود، پانصد دلار به آن شیخ هدیه داده است!

تداوم تدریس و زیارت عاشورا:

عجیب، آن که همیشه تکرار مى‌کردند که استادم از خداوند خواسته بود که زیارت عاشورایش تا وقت مرگ، ترک نشود و از این دنیا برود برزخ و از آن جا برود. در مورد خود ایشان هم این طور شد؛ چون ایشان روز قبل از ارتحال، زیارت عاشورا را با همه لعن و سلام‌هایش خوانده بود و روز ارتحال هم به سر نیامده، بعد از ظهر، پس از ربع ساعتى خواب، از دنیا رفت.

و باز، فرموده ایشان مشهور بود که: «از خداوند خواسته‌ام که درس را تا آخر عمر، ادامه دهم و ترک نکنم». روز قبل از ارتحال، در حال رفتن به درس، آن حال پیش آمد.

این جمله راهم همیشه مى‌فرمود که: «مرگِ یک‌باره، براى میّت خوب است؛ ولى براى بازمانده‌ها که طاقت ندارند، خیر!»

یاران و برادران! مرا یاد کنید

آقا یک هفته قبل از وفات، مرتب درباره مرگ صحبت مى‌کرد. چند روز پیش از حادثه (روز چهارشنبه یا پنج‌شنبه قبل از آن)، پدرم در حالى که از خانه بیرون مى‌رفت، خطاب به مادرم فرمود: «مى‌شنوى؟»

گفت: بله. فرمود: «فلان آقا را در فومن مى‌شناختى؟»

گفت: بله. فرمود: «او این شعر را مى‌خواند:

یاران و برادران! مرا یاد کنید   رفتم سفرى که آمدن نیست مرا»

و در ادامه افزود: «شنیدى؟»

مادرم پاسخ داد: بله! و پدرم لبخندى زد و این، آخرین سخنى بود که ایشان به مادرم فرمود. البته آن وقت که علّت خواندن این بیت شعر را نمى‌دانستم.

سفر به عالَم بقا

صبح روز شنبه (26/2/1388 / 21 جمادى الاوّل 1430) ساعت نهُ‌و‌نیم، به اتاق پدرم رفتم. دیدم آقا نیست. زنگ زدم. گفتند: ده دقیقه است که جلوى در نشسته‌اند. پا برهنه دویدم و خدمت ایشان رفتم. دیدم با هیبت بسیار، با کمرِ راست، نشسته و حتى از انحناى کمى هم که در کمر داشت، خبرى نبود، گویا ده سال، جوان‌تر شده بود.

گفتم: آقا! چرا آمده‌اید این جا نشسته‌اید؟

سر بلند کرد و فرمود: «بله؟» همیشه وقتى در ذکر یا فکر فرو مى‌رفت، بیرون آمدنش چند لحظه طول مى‌کشید.

گفتم: آقا! هنوز بیش از نیم ساعت تا زمان درس مانده است. چرا آمده‌اید این‌جا نشسته‌اید؟

فرمود: «حالا که نشسته‌ام»!

من رفتم که مشغول کارم شوم؛ امّا پس از ده دقیقه، از جلوى در تماس گرفتند که آقا فرموده‌اند: «پیغام بدهید که نه درس مى‌روم و نه براى نماز به مسجد»؛ ولى همان‌جا نشستند!

من به سرعت دویدم و خود را به ایشان رساندم.آیت‌الله العظمی بهجت(ره)

فرمود: «دفعتاً دلم درد گرفت. یک لیوان آب گرفتم، خوردم؛ دردم خوب نشد. حال ندارم».

ایشان را براى استراحت، به اتاقشان بردم. دل درد ایشان تا فردا صبح ادامه یافت. پرسیدم: پزشک بیاورم؟

فرمود: «نه».

گفتم: دردتان شدید است؟

فرمود: «خیلى شدید نیست».

صبح یکشنبه (27/2/1388) دیدم که آقا، نماز صبح را نشسته مى‌خواند. تعجب کردم. سابقه نداشت که دل‌درد، تا این حد، موجب ضعف ایشان شود که نتواند وضو بگیرد و با تیمّم، نماز را نشسته بخواند.

حدود بیست دقیقه بعد از نماز، همسرم آمده بود و چون تصوّر مى‌کرد که آقا نماز نخوانده، با تعجب پرسید: آقا فقط مى‌گوید: «السلام علیکم ورحمةاللّه وبرکاته»!

من سلام دادن ایشان را دوبار شنیده بودم با این دفعه، سه بار مى‌شد. گفتم: شاید در نماز، شک کرده و این جمله را تکرار مى‌کند.

گفت: ایشان دراز کشیده!

گفتم: مانعى ندارد؛ چون دیدم دو نماز خواند. البتّه قبلش را نمى‌دانم!

پس از رفتن همسرم، مجدداً شنیدم که آقا فرمود: «السلام علیکم و رحمةاللّه وبرکاته» و این جمله را هفت - هشت بار دیگر تکرار کرد. از این کار ایشان، تعجب کردم.

قبل از ظهر بود که همسرم آمد. خواست با بادبزن، ایشان را باد بزند. آقا فرمود: «نه! بده خودم باد بزنم». دیدم نگاه معنادارى به من کرد و بعد به همسرم رو کرد و نگاهش را از او بر نداشت. پس از مدتى به او گفت: «حالا اگر زحمت نباشد، یک آب سیبى تهیه کنید. شاید بخورم».

او خوش‌حال شد و رفت. چند لحظه بعد، فرزندم آمد. به او هم گفت: «برو نمازت را بخوان». پاسخ داد: هنوز ظهر نشده. آقا فرمود: «حالا برو مشغول وضو باش». بالأخره همه را بیرون فرستاد و نگذاشت کسى پیش او باشد.

صبح با پزشک، تماس گرفتم و از او خواستم که براى معاینه آقا به منزل بیاید. گفت: پس از ساعت دوازده که کارم تمام مى‌شود، مى‌آیم.

ساعت دوازده و نیم بود که دکتر آمد. به آقا عرض کردم: آقاى دکتر است. اسم دکتر را که گفتم، فرمود: «نوه سیّدالذاکرین؟»

دکتر  گفت: آقا! من پنج سال پیش، شجره‌ام را براى شما گفتم. شما هنوز یادتان هست؟!

آقا فرمود: «بله. یادم هست که به شما هم گفتم محاسن خود را نمره‌اى بگذار تا به مقامات جدّتان برسى. ایشان را دیده بودم. خدا رحمتش کند!»

من گفتم: آقا! کمى محاسن گذاشته‌اند.

فرمود: «یک خرده بیشتر بگذارد»

ایشان این مطلب را به هر کسى که صورتش را تراشیده بود، مى‌گفتند.

دکتر، فشار خون ایشان را گرفت: یک دست، 7 بود و دیگرى 11. هر چه معاینه کرد، متوجّه بیمارى آقا نشد. در آخر گفت: احتمالاً مشکل پارگى امعا، پدید آمده است.

با تهران تماس گرفتیم تا بیمارستانى را آماده کنند؛ اما آقا اصرار داشتند که ایشان را از تخت، پایین بیاوریم؛ چون مى‌گفتند: «روى تخت ناراحتم».

ایشان را که از تخت پایین آوردم، یک بار گفت: «الحمدللّه» و سرش را روى بازویش گذاشت.

گفتم: آقا بالش بیاورم؟

فرمود: «نه، نمى‌خواهم».

با خودم گفتم: آقا دیشب دلش درد مى‌کرده و نخوابیده، و الان چون مسکّن تزریق کرده‌اند، خوب است که استراحت کند.

دستپاچه بودم. بلافاصله لباس، پرونده‌هاى پزشکى و آب زمزم و تربت را آماده کردم که اگر به عمل جراحى نیاز بود، این وسایل را همراه داشته باشم. گفتم ماشین هم آماده شود.

ساعت، از یک بعدازظهر گذشته بود. هنگامى که خواستم ایشان را براى بردن به تهران آماده کنم، هوا شدیداً توفانى شده بود. غُرّش رعد و برق شدید و صداهاى وحشتناک آن در فضا طنین‌انداز بود و باران درشتى مى‌بارید.

با خودم فکر مى‌کردم که: خدایا! با این وضع هوا، چگونه ایشان را به تهران ببرم؟! بالأخره هوا آرام شد و ماشین هم آماده بود. رفتم که آقا را بیدار کنم؛ اما هر کارى کردم، ایشان بیدار نشدند!

دیگران گفتند: اورژانس را خبر کنیم؟

گفتم: نه! مات بودم. باور نمى‌کردم که ایشان از دنیا رفته باشد. احتمال مى‌دادم حالتى شبیه موت اختیارى است. بدن هم گرم بود... .

البته اورژانس را خبر کردند و آمد؛ اما هر چه تلاش کردند، نتوانستند کارى انجام دهند و گفتند که باید آقا را به بیمارستان ببریم، ولى آن‌جا هم نتوانستند کارى انجام دهند.

بالأخره معلوم شد که ایشان پس از اندکى استراحت، از دنیا رفته‌اند!

همسرم پس از باخبر شدن از وفات آقا گفت: با نگاه طولانى آقا، احساس کردم که دارند با من خداحافظى مى‌کنند - و من این احساس را قبلاً به نحوى از آقا خواسته بودم - تحمّل نداشتم، قلبم داشت مى‌ایستاد که ایشان از من، آب سیب خواستند. این جا بود که خوش‌حال شدم و فکر کردم اشتباه فهمیده‌ام!

توسل به امام زمان عجل‌اللّه‌تعالى‌فرجه‌الشریف:

ایشان عاشق بى‌قرار حضرت ولى‌عصر عجل‌اللّه‌تعالى‌فرجه‌الشریف بودند و هر شب بعد از نماز توسل خاصى به حضرت داشتند. توسلش در شب بود و بهره‌هاى روحانى و ملکوتى‌شان در همان صبح بود. این 12 ساعت که عبادت داشت غیر از عبادتى بود که قبل از خواب داشت، چون قبل از خواب هم به مدت نیم ساعت مشغول دعا و قرآن و اذکار بود.

مى‌گفت: خدا کند کسى نبیند؛ که اگر ببیند، عاشق بى‌قرار مى‌شود. یادم است که آقا به کسى فرموده بود بیش از  40 بار در خواب یا چیزى شبیه خواب خدمت حضرت رسیدم به همین سنى که در روایات نقل شده، ولى دوبار هم حضرت را به سن واقعى - یعنى با سن بیش از هزار سال دیده بودند اما هیچ‌وقت علنى نمى‌گفت که حضورى حضرت را مشاهده کردم.

در توسل به حضرت، حدود یک ربع تا یک ساعت برق اتاق را خاموش مى‌کرد و با جملاتى مانند «ادرکنى و لا تهلکنى» با حضرت نجوا مى‌کرد. یکى از سفارشاتشان در رابطه با حضرت این بود که انسان باید در انجام اعمال مراقب باشد که حضرت راضى باشد. هرکارى که مى‌خواهد انجام بدهد اول رضاى حضرت را حس کند. حالا ما راحت تهمت مى‌زنیم، غیبت مى‌کنیم و حسابى هم نداریم. هر حرفى که مى‌خواهیم بزنیم، باید حضرت را «عین اللّه الناظره، و اذن اللّه الواعیه» بدانیم، خدا که حاضر است، حضرت هم حاضر است. خدا که مى‌شنود، حضرت هم مى‌شنود. اگر به این ملتزم باشیم، خیلى از مشکلات حل مى‌شود. اعمال که مطابق رضایت او شد، خود حضرت به ما نظر لطف مى‌فرماید، لازم نیست که ما سراغ حضرت برویم، خود حضرت صاحب‌الامر عجل‌اللّه‌تعالى‌فرجه‌الشریف به دیدن ما مى‌آید. ایشان براى توسل به اهل‌بیت علیهم‌‌السلام به همین توسلات مأثوره توصیه مى‌کردند و مى‌گفتند «بهترین توسلات همین توسلات مأثوره است ولى باید قلب همراه زبان باشد». ایشان حضور قلبى بیشتر از حضور زبانى داشتند و نمازى که مى‌خواندند بسیار عجیب بود و این نماز خواندن تمام نیرویش را مى‌گرفت، بسیار به ایشان فشار مى‌آمد، لباسشان خیس مى‌شد و در تابستان و زمستان فرقى نداشت؛ ولى در زیارت، نیرو مى‌گرفت، خیلى نیروهاى عجیبى مى‌گرفت، به‌طورى که بعضى اوقات ما فکر مى‌کردیم چیزى خوردند و آمدند. با این‌که از نماز بیدار بوده و خسته مى‌شد ولى وقتى که از حرم برمى‌گشت پر از نشاط و نیرو بود.

از بین دعاهاى مأثوره به زیارت عاشورا مقام والائى قائل بودند، در حرم‌هاى ائمه علیهم‌‌السلام بیشتر زیارت امین‌اللّه و زیارت جامعه کبیره مى‌خواندند و در زیارت جامعه معتقد بود که باید به نیت تمام ائمه علیهم‌‌السلام در حرم زیارت کرد.

زیارت عاشورا را با صد لعن و صد سلام مى‌خواند. ولى در صبح، فقط نماز و زیارت مى‌خواندند و این صد لعن و صد سلام را در وقت‌هاى اضافه مانند لباس پوشیدن، حرکت کردن، دم در‌آمدن، محل درس رفتن و... که معمولا ما هدر مى‌دهیم، مى‌خواندند.

مدت عبادت در شبانه‌روز

عرض کرده بودم که عبادت آقا - که ظاهراً در مجله افق چاپ شده بود - 11 تا 12 ساعت در شبانه‌روز بود، آقازاده‌اى گفته بود که این اشتباه شده، یک دو ساعت بوده و اشتباهى 12 ساعت چاپ شده! مگر مى‌شود کسى 12 ساعت عبادت کند! یک عده به اعتراض مى‌گفتند که اگر آقا 11 ساعت عبادت مى‌کرد، پس کى مطالعه مى‌کرد و کى براى درس آماده مى‌شد؟! من هم برخى اوقات اعتراض مى‌کردم که آقا شما کار دارید، مطالعه دارید، آخه چقدر عبادت؟! به من مى‌فرمودند: «نگران نباش، به تجربه براى من معلوم شده که اگر از عبادات کم نشود، درسى که نیاز به یک ساعت مطالعه دارد براى من با ده دقیقه تمام مى‌شود». و در درس هم حضور ذهن ایشان مطرح و شایع بود. در سال 1325 یکى از همین مراجع فعلى گفته بود، درس ایشان خیلى مشکل و سنگین بود و من ترک کردم. مرحوم آقا سید جلال آشتیانى مى‌گفت در سال 1325 ما فکر کردیم که شاگرد در سر درس خودش همان مطالب استاد را مى‌گوید و همان تقریرات استاد را بیان مى‌کند، وقتى که به درس ایشان رفتیم، دیدیم که نه‌تنها تقریر نمى‌کند بلکه به مطالب استاد اشاره کرده و همان را نقد مى‌کند که نقد ایشان از مطلب استاد مشکل‌تر و عمیق‌تر بود. ایشان به روایات هم تسلط کامل داشت و معلوم شده بود که در تدوین سفینة‌البحار با مرحوم شیخ عباس قمى همکارى داشته و با هم روایات را بررسى مى‌کردند و الان مقدارى از سفینة‌البحار اصلى با خط آقاى بهجت نوشته شده است.

هرچه علم ایشان بالاتر مى‌رفت، ریش و عمامه‌شان کوتاه‌تر مى‌شد. عمامه‌شان از 7 متر به 4 متر رسید که اگر ما کارى نداشتیم کوتاه‌تر هم مى‌کرد. یک بار من عمامه 5 مترى خدمتشان بردم دیدند زیاد است نیم مترش را قیچى کردند. آقا نقل مى‌کردند: «وقتى ما عقد کردیم، مرحوم علامه طباطبایى 18 متر عمامه فرستاد و من آن را نصف کردم، بعد همان نصف را نصف کردم».

دیدگاه آیة‌اللّه‌العظمى بهجت درباره حوزه:

نظرات ایشان درباره حوزه بسیار مترقى بود. معتقد بودند الان کسى وقت خواندن این کتب مفصل را ندارد. این کتاب‌ها براى نظام آموزشى طلاب نوشته نشده‌اند. باید کتاب‌هاى علمى که سهل و رسا باشند تدوین شوند. سال‌ها ایشان این سخن را مى‌گفتند. حتى اواخر که یکى از مدیران حوزه با ایشان دیدار داشت تعجب کرد که آقا در سنین بالا چه فکر روشنى دارند.

آیة‌اللّه‌العظمى بهجت بسیار تلاش مى‌کرد تا ضروریات زندگى طلبه‌ها را تأمین کند. در زمستان سردى که چند سال پیش اتفاق افتاد و در آن طلبه‌ها نتوانستند دهه آخر صفر تبلیغ بروند فرمودند : «اگر مقدور است، به هر طلبه 50 هزار تومان بدهیم»، که ما دیدیم بیشتر از 25 هزار تومان نمى‌توانیم بدهیم. ایشان در این قضیه، هم از خسارت مادى و هم از خسارت معنوى ناراحت بود.

حضرت آیة‌اللّه بهجت رحمة‌اللّه‌علیه معتقد بودند، هر طلبه امروزش باید با روز قبل فرق کند و قدمى جلو برود. مراقبت بیشترى کسب کند. نظرشان این بود که ریاضت و چله‌نشینى نیاز نیست، راه وصول سریع‌ترى وجود دارد. نقل مى‌کردند.

نماز لیلة‌الدفن را هر شب براى تمام مؤمنینى که در سراسر عالم از دنیا رفته‌اند، مى‌خواندند.

ایشان مى‌گفتند: «یکى از اسباب محرومیت ما بندگان این است که فکر مى‌کنیم بعضى ذکرها براى وقت مخصوصى است، مثل قرآن به سرگرفتن در شب قدر. در حالى که مال هروقتى است، منتها باید جاى ذکر را پیدا کرد». براى شروع در سیر و سلوک توصیه مى‌کردند که در احادیث تأمل کنید، از احادیث باب جهاد نفس «وسایل‌الشیعه» بخوانید و به آن عمل کنید.

مقید بودند که بچه‌ها معصیت انجام ندهند. اگر کسى از دست بچه‌هایشان ناراحت مى‌شد، حتى تا بیست سال بعد فراموش نمى‌کردند. یک‌بار به من گفتند: «غذایى درست کن و ببر خانه فلانى». گفتم: مى‌گویم ببرند، گفتند: «نه، خودت ببر». من غذا را بردم دو روز بعد آن شخص از دنیا رفت و من یادم رفته بود که او از من ناراحت بود و حالا که نزدیک مرگش بود آقا این‌گونه گفتند.


انتهای پیام

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





چهارشنبه ٣٠ آبان ١٣٩٧
جستجوی وب
کانال تلگرام
با افق حوزه به روز باشید
با
کانال تلگرام