*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


گروه خبری: افق خانواده, افق خانواده  | تاریخ:1397/04/13 | ساعت:١٠:٣٢ | شماره خبر:٤٠١٣٢٤ |  


    من یار مهربانممن «راز نگین سرخ» هستم

من «راز نگین سرخ» هستم

 شاید اسم مهندس شهید محمود شهبازی را نشنیده باشی؛ هم او که شصت سال پیش در یکی از محلات اصفهان به دنیا آمد و پس از درس خواندن و دیپلم گرفتن به تهران رفت تا در رشته مهندسی صنایع برای خودش کسی بشود. روزهای حضور محمود در پایتخت همزمان با شعله‌ور شدن آتش قیام مردم علیه حکومت پهلوی بود و او که به خانواده‌ای مؤمن تعلق داشت دعوت امام خمینی قدس سره را لبیک گفت و مشتاقانه به انقلابیون پیوست... 

  


شاید اسم مهندس شهید محمود شهبازی را نشنیده باشی؛ هم او که شصت سال پیش در یکی از محلات اصفهان به دنیا آمد و پس از درس خواندن و دیپلم گرفتن به تهران رفت تا در رشته مهندسی صنایع برای خودش کسی بشود.

روزهای حضور محمود در پایتخت همزمان با شعلهور شدن آتش قیام مردم علیه حکومت پهلوی بود و او که به خانوادهای مؤمن تعلق داشت دعوت امام خمینی قدس سره  را لبیک گفت و مشتاقانه به انقلابیون پیوست.

با پیروزی انقلاب و شروع جنگ تحمیلی راهی جبهههای غرب و جنوب کشور شد تا علاوه بر تحصیل در دانشگاه از دفاع مقدس هم بازنماند.

محمود در روزهای پایانی اسفند 1359 خورشیدی فرمانده سپاه همدان شد،همانطور که دو سال بعد به خوبی از عهده سمت جانشینی فرمانده لشگر 27 محمد رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم برآمد.

شهبازی همچنان حماسه آفرین باقی ماند تا این که سرانجام در عملیات فتح خرمشهر به یاران شهیدش پیوست...

این بود گوشهای از زندگی پرافتخار شهید محمود که من به همت آقای حمید حسام عهدهدار معرفیاش شدهام، 336 صفحه دارم و به وسیله انتشارات صریر به بازار کتاب راه یافتهام.

در قسمتی از متن داستانم میخوانید که:

"...همدانی با اشاره به اسماعیلی فهماند که بیا جلوتر. اسماعیلی کنار شهبازی و همدانی ایستاد. خم شد و نشست. اما هرچه پرسیدند جوابی نداد. همدانی هم چیزی نگفت. اما این سکوت برای شهبازی سؤالبرانگیز بود. منّورِ عراقی که گر گرفت و بالا رفت نوری قوی و زرد را به اطراف پاشید. در پرتو آن، چهره اسماعیلی بهتر نمایان شد. قطرات اشک گونههایش را تر کرده بود. حبیب قیافه متعجب فرمانده را که دید. جلوتر آمد و دم گوش شهبازی گفت: «دست خودش نیست، از وقتی که بهمن شهید شده، انگار روحش تو این دنیا سیر نمیکند.»

شهبازی نیمخیز شد، دست روی شانه اسماعیلی انداخت و آرام گفت:«شنیدهام اصلاً دلت نمیخواهد برگردی شهر. باشد تا هر وقت که مایلی اینجا بمان.»

منور که خاموش میشد، اسماعیلی با گوشه آستین دانههای اشک را گرفت...

بیژن شهرامی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





پنج شنبه ٢٩ شهريور ١٣٩٧
جستجوی وب
کانال تلگرام
کانال تلگرام