*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


گروه خبری: افق خانواده  | تاریخ:1396/10/23 | ساعت:١١:١٩ | شماره خبر:٣٩٦٩٥١ |  


    جناب امیر غلط می‌کنند

جناب امیر غلط می‌کنند

 مرحوم آیةاللّه آخوند ملا محمّدجواد صافى، علاوه بر علوم اسلامى مانند فقه، اصول، کلام، اخلاق، حدیث و ... ، در زمینه هنرهاى ارزشمندى چون شعر و خوشنویسى نیز سرآمد بود. خوانین و زورگویان همیشه او را سدّ راه اعمال خلاف شرع و بدعت‏گذارى‏هاى خود دیده و تا زنده بود از غیرت دینى و خشم الهى او مى‏ترسیدند. مرجع تقلید شیعه حضرت آیةالله صافی گلپایگانی فرزند آن مرحوم می‌باشد... 

  


مرحوم آیةاللّه آخوند ملا محمّدجواد صافى، علاوه بر علوم اسلامى مانند فقه، اصول، کلام، اخلاق، حدیث و ... ، در زمینه هنرهاى ارزشمندى چون شعر و خوشنویسى نیز سرآمد بود. خوانین و زورگویان همیشه او را سدّ راه اعمال خلاف شرع و بدعت‏گذارى‏هاى خود دیده و تا زنده بود از غیرت دینى و خشم الهى او مى‏ترسیدند. مرجع تقلید شیعه حضرت آیةالله صافی گلپایگانی فرزند آن مرحوم میباشد.

وقتی اسم امیر مفخم بختیاری به میان میآمد، مردم شهر از ترس به خود میلرزیدند. او آدم سنگدل و بیرحمی بود. از دزدان فراری و آدمهای خطاکار و تبعیدی برای خودش لشکری درست کرده بود و در یکی از روستاهای گلپایگان مستقر شده بود. همه را اذیت میکرد. به هر کسی میخواست زور میگفت. به جان ومال مردم روستاها و شهرهای اطراف تجاوز میکرد. آقا میرزا محمدمهدی خوانساری را که عالم بزرگی بود، سر یک مسئلهی بیاهمیتی بالای دار برده بود.

و آن روز هم «شهاب لشکر» یکی از فرماندهان بیرحمش را فرستاده بود دنبال آقای صافی. آیةالله آخوند ملامحمدجواد صافی. گفته بود که زندگیاش را جمع کند و بیاید پیش آنها. نامه نوشته بود که بیا در امیریه زندگی کن.

خبر در همه جا پیچیده بود. علمای شهر نگران شده بودند. او اگر چنین گفته بود معلوم بود که نقشهی شومی در سر دارد. همه جمع شده بودند تا چارهای بیندیشند.

- چارهای نیست، آقا باید قبول کند وگرنه امیر آدم بیرحمی است.

- ما هرطور شده نباید بگذاریم آقا را از اینجا ببرند.

- تصمیم با خود آقاست، خود آقا چه نظری دارند؟

- آقا هنوز هیچ اظهار نظری نکردهاند، انگار روزهی سکوت گرفتهاند.

راست میگفتند. آقا در خانه خود نشسته بود و هنوز هیچکس نمیدانست تصمیمش چیست.

سه روز گذشت. در این سه روز هر کس به نوعی سر شهاب لشکر را گرم کرده بود. یکی به مهمانی دعوت کرده بود. یکی برای شکار تشویقش کرده بود. ولی روز چهارم برای او همه چیز تمام شد. باید میرفت دم در خانهی آخوند مینشست تا ببیند تصمیمش چیست.

صبح روز چهارم با همه تفنگدارانی که سوار اسب بودند از کوچه پس کوچههای تنگ گلپایگان گذشت و دم در خانه آقا از اسب پایین آمد. صدای کوبه در، در سکوت صبح پیچید. خادم آقا فوری خودش را پشت در رساند و پرسید:

- کیه؟

شهاب لشکر بادی به غبغب انداخت و با غرور گفت: «به آقا بگویید تشریف بیاورند و جواب نامهی امیر را بدهند. ما منتظریم.»

خادم برگشت و آقا را از ماجرا خبر کرد. آقا قرآن را از تاقچه برداشت و استخاره کرد.

- خدایا من میخواهم به کمک تو جواب این مرد را بدهم، کمک کن!

دعای استخاره را زمزمه کرد و لای قرآن را گشود.

- وَکَذَلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا مِّنَ الْمُجْرِمِینَ وَکَفَى بِرَبِّکَ هَادِیًا وَنَصِیرًا (آیه 31 سوره فرقان)؛ و این گونه براى هر پیامبرى دشمنى از گناهکاران قرار دادیم و همین بس که پروردگارت راهبر و یاور توست!

کلام خدا دلش را قرص و محکم کرد. عصایش را برداشت و با شجاعت و قدرت از اتاق بیرون رفت. خادم از پشت سر دوید. اهل خانه سراسیمه به دنبال آقا دویدند.

- تو را خدا آقا چیزی نگویی این مرد بدش بیاید؛ باهاش مدارا کن!

آقا قدمهایش را بلند برداشت و به در رسید و در را باز کرد.

- بله آقا، بفرمایید!

شهاب لشکر از نگاه خشمگین آقا به خود لرزید. قدمی عقب گذاشت و گفت: «س س س سلام آقا، آمدهایم که با شما برویم! جناب امیر منتظرند!»

آقا که چهرهاش بر افروخته بود، نگاه تندی کرد. سپس عصای آهنی را بلند کرد، در هوا نگه داشت و نهیب زد:

- جناب امیر غلط میکنند منتظر ما باشند! ... برو بهش بگو که من همین جا خیلی راحتم، برو بگو این قدر مردم را اذیت نکند، ... دیالله برو!

شهاب لشکر خودش را به اسب چسباند. بعد برگشت و با لرزشی که در صدایش پیدا بود، گفت: «حالا آقا شما یه کاغذی چیزی بنویسید که ببریم به امیر!»

آقا عصا را پایین آورد و دوباره توپید:

- گفتم برو!

شهاب لشکر ترس همهی وجودش را گرفته بود. تا به حال چنین ترسی را تجربه نکرده بود. فوری روی اسب پرید و اسبش را هی کرد. همه مات و مبهوت ایستاده بودند و آقا و شهاب لشکر را نگاه میکردند. وقتی شهاب لشکر پا به فرار گذاشت، با خنده و خوشحالی آقا را در میان خود گرفتند و او را به خاطر شجاعت بینظیرش تحسین کردند.

مجید محبوبی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





يکشنبه ٠١ مهر ١٣٩٧
جستجوی وب
کانال تلگرام
کانال تلگرام