*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


گروه خبری: افق خانواده  | تاریخ:1396/10/12 | ساعت:١٠:٠٧ | شماره خبر:٣٩٦٦٣٥ |  


    راز آن دیده‌های پرسو

راز آن دیده‌های پرسو

  آیة‌الله شیخ عبدالحسین فقیه ایمانی جدّ مادری آیت‌الله آقا سید کمال فقیه ایمانی از علمای بزرگ شهر اصفهان بوده، که ماجرای قوی بودن چشم‌های ایشان تا آخر عمر که نزدیک به 100 سال بوده، ‌زبانزد همه مردم اصفهان بوده است... 

  


 

 

آیةالله شیخ عبدالحسین فقیه ایمانی جدّ مادری آیتالله آقا سید کمال فقیه ایمانی از علمای بزرگ شهر اصفهان بوده، که ماجرای قوی بودن چشمهای ایشان تا آخر عمر که نزدیک به 100 سال بوده، زبانزد همه مردم اصفهان بوده است.

 

آن روز خانه شلوغ‌‌تر از هر روز دیگر بود. دم افطار همه حرف از عید میزدند. عدهای معتقد بودند فردا حتماً عید است.امّا عدهای عید بودن فردا را بعید میدانستند. غروب که شد، آفتاب که از پشت کوهها پنهان شد، همهی مردم اصفهان مثل هر سال در آخرین روز ماه مبارک رمضان پشت بامها را رفتند تا هلال لاغر ماه شوال را ببیند. افق در سرخی فرورفته بود. کم کم میرفت تا این سرخی در سیاهی شب پنهان شود. کودک، نوجوان، جوان و پیر همه چشمانشان به مغرب بود. سمتِ غروبِ خورشید را، به همدیگر نشان میدادند و با هم بگو و مگو میکردند. صدای پیرمردی که با زحمت خودش را به پشت بام رسانده بود، ناگهان به گوش رسید:

- نظر ما هیچ فایدهای ندارد. ما ماه را هم ببینیم هم کسی حرف ما را قبول نمیکند. حرف حرفِ آقا شیخ عبدالحسین است!

مردی با تعجب پرسید:

- شیخ عبدالحسین؟ او که 94 سال بیشتر سن دارد، چطور پشت بام میآید، چطور میتواند ماه را ببیند؟

پیرمرد خندید و گفت: «از قدیمالایام قدرت دید آقا شیخ عبد الحسین زبانزد همه است!»

مردم اصفهان با شک و دو دلی از پشت بامها پایین آمدند. هیچکس نمیتوانست با قاطعیت بگوید که ماه را دیده است؛ به خاطر همین عدهای زیادی از مردم کنجکاو، افطار نکرده دم در خانه آقا شیخ عبدالحسین جمع شدند. آقا شیخ خودش هنوز پشتبام بود. لحظاتی گذشت. مدتی بعد دو جوانی که زیر بغلهای شیخ مواظبش بودند، او را از پشت بام پایین آوردند. با آمدن شیخ سر و صداها بلند شد. همه بیصبرانه میخواستند شیخ نظر خودش را اعلام کند. شیخ عصای قهوهای و خوشرنگ خودش را بلند کرد و آهسته گفت: «بروید!»

پیرمردی که چهرهاش را محاسن سفید پر کرده بود، با خنده گفت: «آقا برویم چکار کنیم؟ بخوریم یا نخوریم؟»

آقا لبخندی زد و دوباره با عصایش اشاره کرد و گفت: «بروید بخورید!»

جماعت همهمهای کردند و با شادی به خانههایشان رفتند. دیگر از اینکه فردا عید بود، خیالشان آسوده شد؛ آقا امّا وقتی توی خانه رفت، اهل فامیل سر به سرش گذاشتند.

- آقا خوب مردم را سرکار گذاشتید، ما به این سن و سال و به این سلامتی صد قدم جلوتر را نمیتوانیم ببینیم، آنوقت شما با این سن و سالتان هلال میبینید؟

- آقا، راستش را بگو، واقعاً با این چشمانت میبینی یا الهام غیبی میشود و ...؟

- ...

آقا لحظهای ایستاد. سپس همه را از زیر نگاههای محبتآمیز خود گذراند و گفت: «به همین لحظه عزیز قسم که از وقتی به سن تکلیف رسیدهام، با این چشمانم به نامحرم نگاه نکردهام.»

آقا بعد از عمری، برای اولین بار پرده از این راز عجیب بر میداشت. جوانی به شدّت تحت تأثیر این حرف آقا قرار گرفته بود، بلند، طوری که همه بشنوند گفت: «پس به خاطر همین است و گرنه آدمی قبل از همه، از ناحیه چشم دچار ضعف چشم میشود!»

...................................

1. آرشیو مرکز پژوهشهای صدا و سیمای مرکز قم، به نقل از حضرت آیةالله سید کمال فقیه ایمانی

مجید محبوبی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





يکشنبه ٠١ مهر ١٣٩٧
جستجوی وب
کانال تلگرام
کانال تلگرام