*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


گروه خبری: راه سعادت, افق خانواده  | تاریخ:1396/09/02 | ساعت:١٤:٢٤ | شماره خبر:٣٩٥٣٧٦ |  


    

مهربانی، حتی با غریبه‌ها

  یکی بود، یکی نبود. یکی از جلسه‌های پرسش و پاسخ امام رضا علیه‌السلام برپا بود. عده زیادی در مجلس بودند. هرکس مشکلی داشت، می‌پرسید و امام جوابش را می‌داد. مردی قدبلند و سبزه‌رو از در وارد شد. سلام کرد و نگاهی به دور و برش انداخت. کسی را بالای مجلس دید که مشغول صحبت بود. فهمید که او امام رضاست. به آرامی رفت و کنارش نشست. مرد می‌خواست با امام رضا علیه‌السلام صحبت کند، ولی نمی‌خواست دیگران بشنوند. چند بار خواست حرف بزند، ولی نتوانست. مدتی ساکت نشست و بالاخره با خودش گفت: «چاره‌ای ندارم، باید حرفم را بزنم. در این شهر تنها و غریبم. چه کسی از امام بهتر؟ به او نگویم، پس به چه کسی بگویم؟».. 

  


یکی بود، یکی نبود. یکی از جلسههای پرسش و پاسخ امام رضا علیه‌السلام  برپا بود. عده زیادی در مجلس بودند. هرکس مشکلی داشت، میپرسید و امام جوابش را میداد. مردی قدبلند و سبزهرو از در وارد شد. سلام کرد و نگاهی به دور و برش انداخت. کسی را بالای مجلس دید که مشغول صحبت بود. فهمید که او امام رضاست. به آرامی رفت و کنارش نشست. مرد میخواست با امام رضا علیه‌السلام  صحبت کند، ولی نمیخواست دیگران بشنوند. چند بار خواست حرف بزند، ولی نتوانست. مدتی ساکت نشست و بالاخره با خودش گفت: «چارهای ندارم، باید حرفم را بزنم. در این شهر تنها و غریبم. چه کسی از امام بهتر؟ به او نگویم، پس به چه کسی بگویم؟»

 صبر کرد تا امام جواب سؤالات را داد. آن وقت، سرش را جلو برد و با صدای آرامی گفت: «من نامم عُبید است. از سفر برمیگردم.  تا این جا سفر خوبی داشتم. اما نزدیکیهای خراسان، چند دزد به من حمله کردند و همه دار و ندارم را بردند. میخواهم خواهش کنم کمکم کنید تا بتوانم به شهرم برگردم. به شما قول میدهم وقتی رسیدم، به همان اندازهای که به من کمک کردهاید، من هم به فقیران شهرم کمک کنم.»

امام با خوشرویی به عبید که خجالتزده، سرش را زیر انداخته بود، گفت: «کار خوبی کردی». سپس از جا بلند شد و به اتاق دیگری رفت و بعد از چند دقیقه از پشت در، عبید را صدا زد. عبید از جایش بلند شد و با تعجب جلوی در رفت. امام بی آن که خودش را نشان بدهد، از بالای در، کیسه کوچکی به عبید داد و آهسته گفت: «من این پول را به تو بخشیدم. حال برو. خدا به همراهت.» عبید با خوشحالی تشکر کرد و رفت. یکی از دوستان امام که همه چیز را دیده بود، با تعجب به امام گفت: «فدایتان شوم، چرا موقع دادن پول، خودتان را به او نشان ندادید؟» امام لبخند زد و جواب داد: «نخواستم لحظه گرفتن پول، چشم در چشم شویم و خجالت بکشد.» هم عبید و هم دوست امام با خود فکر میکردند تابهحال کسی مهربانتر از امام رضا علیه‌السلام  ندیدهاند.

مژگان شیخی (با کمی تغییر)

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





سه شنبه ٢٦ دی ١٣٩٦
جستجوی وب
کانال تلگرام
کانال تلگرام