*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


سخن دوست شماره خبر: ٤٠٤٤٣٩ ١٠:١٨ - 1397/09/28   طغیان رودخانه و تربت سیدالشهدا علیه السلام ارسال به دوست نسخه چاپي


طغیان رودخانه و تربت سیدالشهدا علیه السلام

طغیان رودخانه و تربت سیدالشهدا علیه السلام


با ترکیدن بغض آسمان و غرش‌های پیاپی‌اش، اشک همراه با ترس از گونه‌هایم جاری ‌شد. کوچه و خیابان پر از سر و صدای مردم و چهره شهر وحشت‌زده شده بود. عده‌ای با ماشین و عده‌ای پای پیاده از خانه‌هایشان بیرون زده بودند و به نقاط مرتفع و دور از رودخانه می‌ر‌فتند. هر لحظه شدت باران بیشتر می‌شد، لباس‌هایم کاملاً خیس بود و با وزیدن باد تند، از شدت سرما انگشتانم بی‌حس شده بودند. برایم قابل فهم نبود که چرا پدر بر خلاف همه، ما را به سمت رودخانه می‌برد...

با ترکیدن بغض آسمان و غرشهای پیاپیاش، اشک همراه با ترس از گونههایم جاری شد. کوچه و خیابان پر از سر و صدای مردم و چهره شهر وحشتزده شده بود.

عدهای با ماشین و عدهای پای پیاده از خانههایشان بیرون زده بودند و به نقاط مرتفع و دور از رودخانه میرفتند.

هر لحظه شدت باران بیشتر میشد، لباسهایم کاملاً خیس بود و با وزیدن باد تند، از شدت سرما انگشتانم بیحس شده بودند. برایم قابل فهم نبود که چرا پدر بر خلاف همه، ما را به سمت رودخانه میبرد. مدتی که گذشت علتش برایم روشن شد، به خانه آیتالله لیموندهی میرفتیم، فاصله خانه ایشان تا رودخانه خیلی کم بود.

به آنجا که رسیدیم، با صحنهای عجیبی مواجه شدم، عدهی زیادی در اطراف و حیاط خانه ایشان تجمع کرده بودند.

دستم را از درون دستان پدر بیرون کشیدم و گفتم: پدرجان، اینها چه میکنند. چرا از سیل خروشان رودخانه فرار نمیکنند؟ پدر در پاسخ به من گفت: آقاجان قبول نمیکند که خانه را ترک کند. برایم نامفهوم بود. آب رودخانه بالا آمده بود، حتی سطح خیابانها را هم گرفته بود. در سؤالهای بیجواب خودم غرق بودم که صدای دلنشین آقا را شنیدم که گفت: احمد، تربت را بیاور...

برای لحظهای سکوت همهجا را فرا گرفت، همه چشم به دستان احمد دوخته بودند. کیسهای کوچک را از درون صندوقچه فلزی بیرون آورد، تربت آقا سیدالشهدا بود.

اما آقا در این اوضاع آشفته با تربت میخواهد چکار کند؟! آسمان از شدت باریدنش کم نمیکرد، آقاجان عبایش را مرتب کرد و به راه افتاد. مردم هم پشت سرش. من در لابهلای جمعیت چیزی را نمیدیدم فقط دست پدر را محکم گرفتم و همراهش تند تند قدم برمیداشتم. پچپچهای اطرافم گواه این بود که آقاجان به سمت رودخانه میرود. درون کفشهایم پر از آب بود و دائم از پایم بیرون میآمد. دختر بچهای در آغوش مادرش گریه میکرد و من محو تماشای قطرههای کوچک باران بودم که از لای موهای بلندش میچکید.

ناگهان یکی پساز دیگری در جای خود ایستادند. هیچ چیز مشخص نبود، ناخواسته دستانم از دست پدر جدا شد و از لابهلای جمعیت خودم را به یک قدمی آقاجان رساندم.

آب رودخانه کاملاً بالا آمده بود و من خالی از ترس، دستان آقاجان را دنبال میکردم که مشغول کندن خاک زیر پایش بود همانطور که خاکها را جابهجا میکرد، زیر لب ذکری میگفت یا دعایی میخواند...

با موجهای سیل که به دیواره رودخانه میخورد صدای جیغ و فریادها بلند میشد، مردم حسابی ترسیده بودند ولی آقاجان آرام بود. دستی که تربت درونش بود را به لبهایش نزدیک کرد و چیزی خواند، بعد آن را درون گودی که کنده بود ریخت، بلند شد و با همان آرامش جمعیت را شکافت و بهسمت خانه حرکت کرد. آسمان دلِ پری داشت و باران بهشدت میبارید، ولی آقاجان از خدا خواسته بود که به آبروی سیدالشهدا این بلا را از ما دفع کند.

با وجود سن کمم آرامش را در قدمهای آقاجان حس میکردم او خالی از ترس و اضطراب بود و لابهلای این همه هیاهو و وحشت برایم بسیار جالب به نظر میرسید.

دقایقی از حضور ما در حیاط خانه آقا نگذشت که خبر آمد آب رودخانه فروکش کرده است. باورش سخت بود چراکه از شدت بارش باران کم نشده بود، همه سراسیمه به سمت رودخانه دویدند، برای لحظهای خود را درون حیاط تنها دیدم.

خواستم سمت رودخانه بروم که صدای باز شدن در چوبی اتاق مرا باز گرداند، سر چرخاندم، آقاجان بود.

برای من که چیزی از او نمیدانستم، لحظهای در نظرم سراسر نور شد، دستانش را رو به آسمان گرفت و از خدایش سپاسگزاری کرد.

تربت سیدالشهدا و دعای آقاجان ما را از بلایی خانمانسوز نجات داده بود. از آن روز به بعد جایگاه تربت حضرت سیدالشهدا برایم ویژهتر شد و هر زمانی که به قم سفر میکنم در قبرستان وادیالسلام ساعتها کنار قبر پاک آقاجان لیموندهی مینشینم و خاطرات آن روز را مرور میکنم.

راستی، ایشان را میشناسید. آیتالله علی احمدزاده لیموندهی در سال 1290 در لیمونده، روستایی در منطقه هزار جریب نکا در استان مازندران به دنیا آمد.

او سالها نزد پدر دانشمندش در حوزه علمیه لیمونده درس خواند و پساز تحصیل و تدریس در شهر بهشهر، سیاوشکلاء نکا و تهران به نجف اشرف مشرف شد و نزد آیات عظام سیدمحمود شاهرودی و میرزاهاشم آملی کسب فیض نمود.

از چند مرجع تقلید از جمله آیات عظام سیدمحمود شاهرودی، اصطهباناتی و میرزا هاشم آملی و... اجازه اجتهاد داشت که متن اجازههای ایشان حکایت از شأن بالای علمی و معنوی او دارد.

او عارفی وارسته بود و در وجاهت عرفانی او رفاقت عمیق و حشر و نشر مستمر با عارف معروف شیخ رجبعلی خیاط و همنشینی و رابطه صمیمانه و بسیار قوی با عارف نامدار حضرت آیتالله محمد کوهستانی میتوان اشاره نمود.

هرچه سعی میکنم تا همه زوایای زندگانی ایشان را ارائه دهم باز گوشهای جا میماند؛ پس بهتر است در کتاب مهر ماندگار از کرامات و درجات عرفانی و معنوی ایشان بهرهمند شوید.

سرانجام این مجتهد و عارفبالله در سال 1347 و در سن 57 سالگی درگذشت و حضرت آیتالله کوهستانی بر پیکر پاک ایشان نماز گذارد. بسیاری از مردم پیکر ایشان را تا کیلومترها همراهی کردند و سرانجام در قبرستان وادیالسلام قم به خاک سپردند.

بازنویسی داستانی از متن کتاب مهر ماندگار

علی حمیدی

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


خروج