*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


معرفی کتاب, افق خانواده شماره خبر: ٣٩٦٣٩٩ ١٢:٣٥ - 1396/10/05   من «پوتین‌های مریم»هستممن یار مهربانم ارسال به دوست نسخه چاپي


من «پوتین‌های مریم»هستممن یار مهربانم

من «پوتین‌های مریم»هستم


«...از روز اولی که به مسجد جامع آمدم، محمد مرا مسلح دید. خودش سلاح نداشت و خیلی دوست داشت مسلح شود. به هر ترتیبی بود، اسلحه به دست گرفت. هر دفعه مرا می‌دید، اسلحه بهتری دستم بود. اول ام ـ یک داشتم. بعد ژ ـ ث شد. وقتی دید ژ ـ‌ ث دارم، گفت: «هه ژ ـ ث از کجا گیر آوردی. یکی هم برای من گیر بیار!» گفتم:‌ «بابا مگه نقل و نباته که یکی هم برای تو گیر بیارم!»...

«...از روز اولی که به مسجد جامع آمدم، محمد مرا مسلح دید. خودش سلاح نداشت و خیلی دوست داشت مسلح شود. به هر ترتیبی بود، اسلحه به دست گرفت. هر دفعه مرا میدید، اسلحه بهتری دستم بود. اول ام ـ یک داشتم. بعد ژ ـ ث شد. وقتی دید ژ ـ ث دارم، گفت: «هه ژ ـ ث از کجا گیر آوردی. یکی هم برای من گیر بیار!» گفتم: «بابا مگه نقل و نباته که یکی هم برای تو گیر بیارم!»

آن موقع خودش ام ـ یک داشت. آن روز که مرا با جیپ 106 دید، یک خشاب دیگری گیر آورده و اسلحهام را دو خشابه کرده بودم تا اگر خشابی تمام شد، یک خشاب پر آماده داشته باشم. دو خشاب را کنار هم گذاشته و با چسب دورش را چسبانده بودم. محمد تا مرا در جیپ دید، با خوشحالی به طرفم آمد و گفت:‌‌ «خواهر امجدی، ببین من هم ژ ـ ث گیر آوردم!» و اسلحهاش را نشانم داد. ناگهان نگاهش روی ژ ـ ث دوخشابه من ثابت ماند و گفت: «چه کار کنم که از تو عقب نمونم.»

٭ ٭ ٭

ابتدا قسمتی از خودم را تقدیمتان کردم تا بدانید با کتابی خواندنی و متفاوت در حوزه دفاع مقدس رو به رو هستید. متفاوت از آن جهت که هم راوی و هم نویسندهام هر دو از بانوان ارزشی کشور بوده و هستند.

مریم سادات امجدی زنجانی رزمنده و امدادگر روزهای سخت خرمشهر- که در سال 90 و بعد از تحمل مدتها درد و رنج بیماری به لقاءالله پیوست- راوی من هستند و خانم فریبا طالشپور هم زحمت تدوین و نگارشم را کشیده اند.

آری من شرح جانفشانی بانوان این سرزمین در طول دفاع مقدسم و خدا را شکر میکنم قطرهای از دریای فداکاری آنان را بازگو کردهام.

بعضی مطالب من با کتاب معروف و دفاع مقدسی "دا" هماهنگی دارد و این نشان میدهد هم راوی من و هم راوی دا مستند و صادقانه سخن گفتهاند.

خوب است بدانید من زودتر از کتاب"دا" منتشر شدم و ناشرم نیز "سوره مهر" است.

در پایان شما را مهمان شنیدن خاطرهای میکنم که اسمم برگرفته از آن است:

"...بیرون اتاق آمدم تا کفشم را بپوشم، دیدم نیست. هرچه با خواهران گشتم، پیدا نشد که نشد. یک جفت دمپایی پوشیدم و به دیدن مسئول بهداری رفتم تا با او صحبت کنم. وقتی قضیه گم شدن کفشهایم را فهمید، گفت: «برو از تعاون سپاه یه جفت کفش بگیر. به خواهران رزمنده تعلق میگیرد». با بچهها به انبار سپاه رفتم تا کفش بگیرم. برادری در انبار را باز کرد. نامه را نشانش دادم. گفت: «بفرمایین داخل و هرکفشی به پایتان میخورد بردارین». با خودم فکر کرد کتانی بردارم، اما همه کفشها پوتین سربازی بودند. به مسئول انبار گفتم: «من که نمیتونم پوتین سربازی به پا کنم!» گفت: «چیز دیگهای نداریم» به ناچار گشتم و یک جفت پوتین را که از بقیه کوچکتر بود، برداشتم و به پایم کردم؛ سنگین و مردانه بود...»

بیژن شهرامی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


خروج