*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


معرفی کتاب, افق خانواده شماره خبر: ٣٩٥٩٣٢ ١١:١٠ - 1396/09/22   من «خمپاره‌های فاسد» هستممعرفی کتاب ارسال به دوست نسخه چاپي


من «خمپاره‌های فاسد» هستممعرفی کتاب

من «خمپاره‌های فاسد» هستم


دفاع مقدس هشت‌ساله الهام بخش نویسندگان و شاعران بسیاری در خلق آثار درخوری بوده است از جمله داستان‌هایی با دستمایه طنز که من یکی از آنها هستم. علت نام‌گذاریم به این اسم به یکی از یازده داستانم برمی‌گردد و آن این که به رزمنده‌ی ساده‌دلی گفته می‌شود خمپاره‌هایی که عمل نمی‌کنند فاسد شده‌اند!او هم یک شب که همه خوابیده‌اند، سراغ خمپاره‌هایی که به نظرش بی‌خاصیت شده‌اند می‌رود تا ترتیبشان را بدهد!...

دفاع مقدس هشتساله الهام بخش نویسندگان و شاعران بسیاری در خلق آثار درخوری بوده است از جمله داستانهایی با دستمایه طنز که من یکی از آنها هستم.

علت نامگذاریم به این اسم به یکی از یازده داستانم برمیگردد و آن این که به رزمندهی سادهدلی گفته میشود خمپارههایی که عمل نمیکنند فاسد شدهاند!او هم یک شب که همه خوابیدهاند، سراغ خمپارههایی که به نظرش بیخاصیت شدهاند میرود تا ترتیبشان را بدهد!

اینگونه است که پرتاب خمپارههای به اصطلاح فاسد شروع میشود تا جهنمی درست شود برای دسته بزرگی از دشمن که در دل شب قصد حملهای کاملا سری را دارند...

خوب است بدانید من را نویسنده طنزپرداز آقای داوود امیریان در 150 صفحه نوشته و برای چاپ به "نشر فاتحان" سپرده است.

او قلم شیوایی دارد و در طنزپردازی دچار افراط و تفریط نمیشود. همانطور که برای خنداندن مخاطبان ،ارزشهای الهی دفاع مقدس را به بازی نمیگیرد.

در ادامه توجه شما را به فرازی از داستان "پلکهای نیمه بسته" جلب میکنم:

از بچگی حسرت دوچرخه و بعدش موتورسواری به دلم ماند تا پایم به جبهه باز شد. بچه که بودم، وقتی یک دوچرخهسوار همسن و سال خودم را میدیدم، با افسوس نگاهش میکردم و آب از لب و لوچهام سرازیر میشد. خودم را میگذاشتم به جای دوچرخه سوار، چشمانم را میبستم و خودم را میدیدم که رکاب میزنم و باد موهایم را آشفته کرده و من غرق لذت شدهام. اما قدرتیِ خدا هیچوقت به این آرزویم نرسیدم!

وقتی بزرگتر شدم، آنقدر کار و گرفتاری پیش آمد که دیگر نتوانستم دوچرخه بخرم و به آرزویم برسم. از طرف دیگر عشق موتورسواری شده بودم! شانس را میبینید؟ وقتی بچه بودم، پول نداشتم دوچرخه بخرم و حالا که پول خرید دوچرخه را داشتم، پول خرید موتور را نداشتم. شانس است دیگر!

وقتی به عنوان رزمنده به جبهههای نبرد رسیدم، دنبال فرصتی بودم که خودم را عنوان پیک فرمانده گردان یا فرمانده لشکر جا بزنم؛ چون پیکهای مزبور جملگی موتورسوار بودند. آن هم موتور پرشی مامان قرمز رنگ! اما هرکاری کردم نشد که نشد. تصمیم گرفتم وقتی شهید شدم و وارد بهشت شدم، به جای حوری و خانه چند طبقه از خدا فقط موتور بخواهم تا در بهشتش تک چرخ بزنم و دلی از عزا دربیاورم!

تازه داشت خوابم میبرد که فرمانده تکانم داد و از خواب پریدم. آقا رسول، فرمانده گردان گفت: «راه رسیدن به خط مقدم را خوب بلدی؟»

با تعجب گفتم: «بله آقا رسول، هفتهای دو بار با خودتون میریم اونجا و برمیگردیم.»

- پس پاشو، برات یه مأموریت مهم دارم.

هنوز خوابم میآمد و خسته بودم؛ اما نمیشد روی حرف فرمانده گردان حرف زد. خمیازه کشان رفتم بیرون؛ اما تا چشمم به یک موتور پرشی افتاد خواب از سرم پرید.

یک جوان رزمنده سوار تریل بود. آقا رسول گفت: «با برادر شجاعی میری و راه را خوب نشونش میدی و توجیهاش میکنی. قراره یکی دو شب دیگه نیروهای گردانش بیان و خط مقدم رو از ما تحویل بگیرند...

بیژن شهرامی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


خروج