*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


معرفی کتاب, افق خانواده شماره خبر: ٣٩٥٧٣٥ ٠٩:٥٣ - 1396/09/16   من «بابا نظر» هستممن یار مهربانم (39) ارسال به دوست نسخه چاپي


من «بابا نظر» هستممن یار مهربانم (39)

من «بابا نظر» هستم


"... یک‌دفعه دیدم یکی از تانک‌های عراقی از آن طرف بالا آمد و شلیک کرد. گلوله‌اش به زیر پایم خورد. دو سه متری روی هوا چرخیدم و به زمین‌خوردم. سرم سنگین شد. اول حس کردم سرم از بدنم جدا شده است، منتهی چون گرم هستم، متوجه نیستم! غبار عجیبی هم پیچیده بود. بی‌سیمچی من که اسمش «جاجرم» بود، صدایش بلند شد و گفت: «حاجی شهید نشده. بچه‌ها، بروید جلو. حاجی یک مقداری خراش برداشته. الان بلند می‌شود و می‌آید.» یک وقت دیدم آقای صادقی و مسئول تخریب گردان کنارم ایستاده‌اند. من تکان خوردم و بلند شدم. آقای کفاش به شدت می‌خندید. گریه هم می‌کرد. پرسیدم: «چرا این‌جوری هستی؟ » ....

"... یکدفعه دیدم یکی از تانکهای عراقی از آن طرف بالا آمد و شلیک کرد. گلولهاش به زیر پایم خورد. دو سه متری روی هوا چرخیدم و به زمینخوردم. سرم سنگین شد. اول حس کردم سرم از بدنم جدا شده است، منتهی چون گرم هستم، متوجه نیستم! غبار عجیبی هم پیچیده بود. بیسیمچی من که اسمش «جاجرم» بود، صدایش بلند شد و گفت: «حاجی شهید نشده. بچهها، بروید جلو. حاجی یک مقداری خراش برداشته. الان بلند میشود و میآید.» یک وقت دیدم آقای صادقی و مسئول تخریب گردان کنارم ایستادهاند. من تکان خوردم و بلند شدم. آقای کفاش به شدت میخندید. گریه هم میکرد. پرسیدم: «چرا اینجوری هستی؟ »

 گفت: «حاجآقا نظرنژاد، شما لُختی!» نگاه کردم و دیدم موج انفجار همه لباسهایم را کندهاست. فقط زیر شلواری و یکتکه از پارچه شلوارم باقی مانده بود. چشم و گوش چپم آسیب دیده بودند. ماهیچه دستم را ترکش برده بود. قسمتهای زیادی از بدنم، ضربهی کاری خورده بودند، ولی چون قوی و تنومند بودم، متوجه نبودم. خودم را تکان دادم تا بتوانم بهتر روی زمین بایستم. آقای کفاش، پیژامه سفید و گشادی را آورد تا بپوشم..."

٭ ٭ ٭

دور و بر ما پر است از بابا نظر؛رزمندگان سرافرازی که حماسه آفریدند و تحت فرماندهی امام خمینی؟ق؟ کشتی دفاع مقدس هشت ساله را به ساحل پیروزی رساندند.

من شرح حال یکی از آنان هستم؛ یادنامه سردار رشید اسلام حاج محمد حسن نظرنژاد، معروف به "بابا نظر" که پس از عمری تلاش و مجاهدت در سال 1375 بر اثر جراحات ناشی از جنگ به فیض بزرگ شهادت نائل آمد.

او پیش از شهادت خاطرات خود را طی چند مصاحبه تقدیم سید حسین بیضایی کرد تا بعدها نویسنده خوشذوقی به نام مصطفی رحیمی کار تدوینش را در انجام دهد.

اینگونه بود که من در سال 1388 خورشیدی سر از انتشارات سوره مهر درآوردم و بارها و بارها طعم تجدید چاپ را چشیدم.

پیش از آن که فرازی از وصیتنامهی شهید نظرنژاد را تقدیمتان کنم این مطلب را یادآور میشوم که جایزه بخش خاطره(دیگرنوشت) سیزدهمین جشنواره کتاب دفاع مقدس به من تعلق گرفته است:

"...فرزندم مؤمن باش چون شجاعت نمیتواند بدون ایمان باشد. اگر ثروتی به دست آوردی به فقرا کمک کن چون هرچه کمک کنی، خدا به تو عوض آن را میدهد.در عزای امام حسین علیه‌السلام نیز هرچه میتوانی گریه کن، چون خداوند هر قطره آن را در روز قیامت هزاران پاداش میدهد... ."

بیژن شهرامی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


خروج