*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


معرفی کتاب, افق خانواده شماره خبر: ٣٩٥٥٢١ ١١:٣٣ - 1396/09/08   من «بچه تهرون» هستممعرفی کتاب ارسال به دوست نسخه چاپي


من «بچه تهرون» هستممعرفی کتاب

من «بچه تهرون» هستم


"...عملیات که تمام شد، آوردیمش عقب. گفتیم خودمان ببریمش تهران. با بچه‌ها رفتیم در خانه‌شان. زنگ خانه را زدم. یکی از توی حیاط گفت کیه؟ گفتم حاج خانم مهمان ‌نمی‌خوای؟ یک خانم میان‌سال که رویش را سفت گرفته بود در را باز کرد. معلوم بود که روزگار بیشتر از سن و سالش پیرش کرده. در را باز کرد و گفت «‌بفرمایید. کی بهتر از همرزم‌های پسرم؟ ...

"...عملیات که تمام شد، آوردیمش عقب. گفتیم خودمان ببریمش تهران. با بچهها رفتیم در خانهشان. زنگ خانه را زدم. یکی از توی حیاط گفت کیه؟ گفتم حاج خانم مهمان نمیخوای؟ یک خانم میانسال که رویش را سفت گرفته بود در را باز کرد. معلوم بود که روزگار بیشتر از سن و سالش پیرش کرده. در را باز کرد و گفت «بفرمایید. کی بهتر از همرزمهای پسرم؟ کی بهتر از دوستهای پسرم؟ قدمتان روی چشم» سعی میکرد بخندد و خودش را آرام نشان دهد. هنوز جرأت نمیکردیم چیزی بگوییم. تا نشستیم خودش شروع کرد: «وقتی این پسر را به دنیا آوردم، پدرش مرده بود. غریب و تنها توی این شهر شلوغ مانده بودم که چه کار کنم. از خدا کمک میخواستم و میگفتم خدایا کمکم کن که به این بچه شیر حلال بدهم و با نان حلال بزرگش کنم. هرکاری که میکردم فقط نیت و هدفم همین بود. با همه جور مشکل و سختی، کلنجار میرفتم. تا وقتیکه جوان شد و رسید به جایی که دیگر خودش راهش را انتخاب کند.

از من پنهان میکرد، اما میفهمیدم که رفته توی راه خلاف. با آدمهای بد میپلکید و کارهای بد میکرد. به من هم نمیگفتم، ولی من میفهمیدم. شب و روزم شده بود گریه و دعا و استغاثه که خدایا چرا این بچه این جوری شد؟ اما انگار همیشه بهم الهام میشد که غصه نخور، این پسر باز میآد طرف خودمان. زمانی که خواست برود جبهه، پیش خودم گفتم یعنی وقتش رسیده؟ وقتی توی کوچه میرفت، قشنگ احساس میکردم که شهید میشه. تا وسطهای کوچه که میرفت صدایش کردم. پیشانیش را بوسیدم و گفتم من میدانم که مزد زحماتم را در آیندهای زود میگیرم.

بعد هم رو کرد به ما و گفت: حالا هم بگویید پسرم کجاست؟ از کجا باید تحویلش بگیرم؟

گریه بیصدا همهمان را لال کرده بود. بیهیچ حرفی بردیمش معراج شهدا."

٭ ٭ ٭

آنچه خواندید بخشی از خاطرات شفاهی رزمنده سرافراز آقای کامران فهیم است که نویسنده خوشذوق معاصر آقای علیرضا اشتری آنها را به رشته تحریر درآورده.

من 64 صفحه دارم و راوی 16 خاطرهی شنیدنی از دوره نوجوانی و جوانی آقای فهیم هستم.

"رفتم عملیات"، "چهطوری پهلوون"، "نانوایی تفتون"، "فضای خانه مهربانتر شده بود"، و...عناوین تعدادی از این خاطرات است که امیدوارم از خواندنشان لذت ببری.

تا یادم نرفته بگویم مرا انتشارات"کتاب نشر" زیر چاپ برده است و تا حالا چندین مرتبه این کار را تکرار کرده است. 

بیژن شهرامی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


خروج