*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


درنگستان, افق خانواده شماره خبر: ٣٩٥١٦١ ١١:١٨ - 1396/08/23   درنگستان ارسال به دوست نسخه چاپي


درنگستان

دل سوخته


همایون صنعتی کارآفرین، نویسنده، مترجم و ناشر ایرانی خاطره‌ای از پدربزرگش روایت می‌کند؛ پدربزرگی که حق استادی بر گردنش داشته و زندگی او را بسیار دگرگون کرده است. او می‌گوید:..

همایون صنعتی کارآفرین، نویسنده، مترجم و ناشر ایرانی خاطرهای از پدربزرگش روایت میکند؛ پدربزرگی که حق استادی بر گردنش داشته و زندگی او را بسیار دگرگون کرده است. او میگوید:

یک روز دیر برگشتم خانه. غروب بود. دیدم پدربزرگم توی کوچه قدم میزند. نگران من بود. مرا که دید دستم را گرفت برد توی اتاق. هیچ هم نگفت. گفت بنشین. نشستم. از زیر تختخوابش دو ترکه انار در آورد. نشست روبهرویم و گفت کجا بودی؟ چرا دیر کردی و خبر ندادی؟ سکوت کردم. پدربزرگم آرام جورابهایش را در آورد. ترکهها را دستش گرفت و خودش را فلک کرد… سخت خودش را زد. من خیلی دوستش داشتم و شروع کردم به گریه کردن که ول کن… دیگر یادم نیست چی شد. صبح که بیدار شدم دیدم توی رختخواب بغلش هستم. بهش گفتم من دیر آمده بودم، تو چرا خودت را زدی؟

پیرمرد زد زیر گریه و بغلم کرد و ماچم کرد که ببخشید…

من هاج و واج مانده بودم. گفت: فکر کردم اگر ترا بزنم پای تو میسوزد و دل من! دل سوختن صدبار بدتر است. خودم را زدم که دل تو بسوزد.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


خروج