*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


معرفی کتاب, افق خانواده شماره خبر: ٣٨٨٩٨٥ ٠٩:٠١ - 1395/11/28   من «کشتی پهلو گرفته»‌اممن یار مهربانم (11) ارسال به دوست نسخه چاپي


من «کشتی پهلو گرفته»‌اممن یار مهربانم (11)

من «کشتی پهلو گرفته»‌ام


بچه‌های عزیز سلام؛ من یکی از آثار نویسنده معاصر آقای سیدمهدی شجاعی هستم که در سال 1368 به زیور طبع آراسته شده و بارها تجدید چاپ شده‌ام. سیدمهدی هم مثل شما علاقه وصف‌ناپذیری به حضرات معصومین‌ علیهم‌السلام دارد و همین باعث شده تا آستین همت را بالا بزند و آثاری متفاوت و ماندگار را در حوزه ادبیات دینی به رشته نگارش درآورد که من نیز یکی از آن‌ها هستم. نویسنده‌ام من را در قالب رمان و به شکلی ادبی نوشته است و بیان مصائب حضرت فاطمه زهرا‌ سلام‌الله‌علیها از زبان اطرافیان، بر جذابیتم افزوده است. ...

 

بچههای عزیز سلام؛ من یکی از آثار نویسنده معاصر آقای سیدمهدی شجاعی هستم که در سال 1368 به زیور طبع آراسته شده و بارها تجدید چاپ شدهام. سیدمهدی هم مثل شما علاقه وصفناپذیری به حضرات معصومین علیهم‌السلام دارد و همین باعث شده تا آستین همت را بالا بزند و آثاری متفاوت و ماندگار را در حوزه ادبیات دینی به رشته نگارش درآورد که من نیز یکی از آنها هستم. نویسندهام من را در قالب رمان و به شکلی ادبی نوشته است و بیان مصائب حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها از زبان اطرافیان، بر جذابیتم افزوده است.

من مشتمل بر چهارده فصل هستم و در مجموع 160 صفحه دارم؛ ضمن آنکه انتشارات جوان، برهان مدرسه و نیستان عهدهدار نشر و پخشم بودهاند. در ادامه فرازهایی از فصل پایانی خود را تقدیمتان میکنم:

«فرشتگان بال در بال پرواز میکردند و فرود میآمدند، آنچنانکه آسمان را به تمامى میپوشاندند.

دو فرشته پیش روى آنها بودند که طلایهدارشان به نظر میآمدند. آمدند، سلام کردند و مرا در هودج بالهاى خود به آسمان بردند، ناگهان بوى بهشت به مشامم رسید و بعد باغها و بوستانها و جویبارها، چشمم را خیره کردند. حوریهها صف در صف ایستاده بودند و ورود مرا انتظار میکشیدند. اول خندهاى بسان واشدن گلى و بعد همه باهم گفتند: خوش آمدى اى مقصود خلقت بهشت و اى فرزند مخاطب " لولاک لما خلقت الافلاک".

ملائکه باز هم مرا بالاتر بردند. قصرهاى بیانتها، حلّههاى بیهمانند، زیورهاى بینظیر. آنچه چشم از حیرت خیره و دهان از تعجب گشاده میماند. و بعد نهرآبى سفیدتر از شیر، خوشبوتر از مشک. و بعد قصرى. و چه قصرى! گفتم: اینجا کجاست؟ این چیست؟ از آنِ کیست؟

گفتند: اینجا فردوس اعلى است، برترین مرتبه بهشت. منزل و مسکن پدر تو و پیامبران همراه او و هر که خدا با اوست. و این نهر، کوثر است.

قصر انگار از دُرّ سفید بود و پدر بر سریرى تکیه زده بود.

مرا که دید، از جا برخاست، در آغوشم گرفت، به سینهاش چسباند و میان دو چشمم را بوسه زد، به من گفت: اینجا جایگاه تو، شوى تو و فرزندان و دوستداران توست. بیا دخترم که سخت مشتاق توام.

من گفتم: بابا! بابا جان! من مشتاقترم به تو. من در آتش اشتیاق تو میسوزم...»

بیژن شهرامی


خروج