*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


معرفی کتاب, افق خانواده شماره خبر: ٣٨٨١٦٨ ٠٩:٥٨ - 1395/11/07   من افسانه‌های ازوپ هستممن یار مهربانم (8)  ارسال به دوست نسخه چاپي


من افسانه‌های ازوپ هستممن یار مهربانم (8)

من افسانه‌های ازوپ هستم


بچه‌های خوبم سلام، من «افسانه‌های ازوپ» هستم و این هفته افتخار آن‌را دارم که با شما درباره خود و مؤلفم صحبت کنم. ....

بیژن شهرامی

بچههای خوبم سلام، من «افسانههای ازوپ» هستم و این هفته افتخار آنرا دارم که با شما درباره خود و مؤلفم صحبت کنم.

نویسندهام، بَردهای از اهالی یونان بوده است که "ازوپ" نام داشته و حدود دو هزار و ششصد سال قبل در شهر "سارد" یا جزیره "ساموس" میزیسته است. البته برخی از مورخان او را جناب لقمان حکیم دانستهاند که قرآن کریم از وی به نیکی یاد نموده است. ازوپ هم کار میکرد و هم مطالعه؛ و همین کافی بود تا آزادیاش را بازیابد و روانه سفر به گوشه و کنار دنیا شود.

رهاورد این سفرها بیشاز سیصد افسانهی کوتاه و خواندنی است که تعدادی از آنها در آثار نویسندگان و شاعران معروفی مثل مولوی، ناصر خسرو و... جلوهگری دارد.

این را هم بگویم که مترجمان متعددی مرا به زبان فارسی برگرداندهاند، مثل خانم مژگان برومند که مرا در سال 1381 از طریق نشر روزنگار روانه بازار کتاب نموده است.

در ادامه نمونهای از افسانههایم را تقدیم میکنم:

روباهی در حال فرار از چند سگ شکاری، به هیزمشکنی که داشت درخت بلوطی را قطع میکرد، برخورد و به او التماس کرد که محل امنی برای پنهان شدن به او نشان بدهد. هیزمشکن پیشنهاد کرد، روباه در کلبه او پناه بگیرد. چند دقیقه بعد شکارچی با سگهای شکاریاش سررسید و از هیزمشکن پرسید که آیا روباه را دیده است یا نه؟

هیزمشکن گفت که روباه را ندیده است، اما به کلبهای که روباه در آن پنهان شده بود، اشاره کرد؛ شکارچی متوجه اشاره مرد هیزمشکن نشد و ضمن باور کردن حرف او، به جستوجوی شکارش ادامه داد.

به محض این که شکارچی از نظر دور شد، روباه بدون گفتن کلمهای کلبه را ترک کرد. هیزمشکن او را صدا زد و گفت: «ای نمکنشناس! تو زندگیات را مدیون من هستی و حالا بدون یک تشکر میگذاری و میروی؟!»

روباه در جواب گفت: «اگر عملت به خوبی کلامت بود و دستهایت بر خلاف گفتارت عمل نمیکردند، از تو بسیار متشکر میشدم!»

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


خروج