*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


معرفی کتاب, افق خانواده شماره خبر: ٣٨٦٨٦٩ ١١:١٢ - 1395/10/02   داستان‌های صاحب‌دلانمن یار مهربانم (5) ارسال به دوست نسخه چاپي


داستان‌های صاحب‌دلانمن یار مهربانم (5)

من داستان‌های صاحب‌دلانم


همان‌طور که از اسمم برمی‌آید، من کتاب داستان هستم؛ حکایت‌هایی اخلاقی و آموزنده از پیامبر اکرم‌ صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و اهل‌بیت گرامی ایشان‌ علیهم‌السلام و دیگر شخصیت‌های تاریخ و نیز موضوعات جالب و جذاب دیگر. ....


بیژن شهرامی

بچههای خوب، سلام؛

همانطور که از اسمم برمیآید، من کتاب داستان هستم؛ حکایتهایی اخلاقی و آموزنده از پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و اهلبیت گرامی ایشان علیهم‌السلام و دیگر شخصیتهای تاریخ و نیز موضوعات جالب و جذاب دیگر.

نویسندهی من، مرحوم حجةالاسلام والمسلمین محمد محمدی اشتهاردی هستند که دهها کتاب ارزشمند نوشتهاند و آرامگاهشان در قبرستان شیخان (مقابل حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه سلام‌الله‌علیها ) مورد توجه فرهیختگان است.

آن مرحوم جزو گروهی بود که همکار آیةاللهالعظمی مکارم شیرازی در نوشتن تفسیر نمونه بودند و در زمینهی مطالب قرآنی، خود آفرینندهی آثار ارزشمندی مثل داستانهای قرآن، داستانهای پیامبران و... بود.

حجةالاسلام والمسلمین محمدی اشتهاردی مرا در سال 1368 و به وسیله دفتر انتشارات جامعه مدرسین حوزه علمیه قم راهی بازار کتاب نمودند و با این کار خود، به حوزه کتاب و فرهنگ دین خدمتی شایسته کردند.

در ادامه توجه شما را به مطلبی از خود جلب میکنم و امیدوارم مرا به زودی در جمع کتابهای کتابخانهتان ببینید:

امام حسن علیه‌السلام چندین بار از مدینه پیاده به مکه براى انجام حج رفتند. در یکى از این سفرها که از مدینه به سوى مکه راه افتادند، پاهایشان بر اثر پیادهروى روى ریگهاى خشک و سوزان، ورم کرد. شخصى به آن حضرت عرض کرد: آقا! اگر کمى سوار مىشدید، پاهایتان بهتر مىشد.

امام علیه‌السلام فرمودند: خیر، وقتى به منزلگاه بعدى رسیدیم، مرد سیاهچهرهی روغنفروشى پیدا مىشود که فلان روغن را دارد، آن را برایم بخر، به پاهایم مىمالم خوب مىشود.

عدهاى عرض کردند: پدران و مادرانمان بهفدایت، در پیش منزلى سراغ نداریم که در آنجا روغن بفروشند.

امام به راه خود ادامه دادند؛ چند ساعتى نگذشته بود که همان مرد روغنفروش پیدا شد، امام علیه‌السلام فرمودند: نزد او بروید و روغن را خریدارى کنید. نزد او رفتند و روغن خواستند، او گفت: براى چه کسى مىخواهید؟ گفتند براى امام حسن علیه‌السلام .

روغنفروش گفت: مرا نزد آنحضرت ببرید. وقتى که او را به حضور امام حسن علیه‌السلام بردند، به امام عرض کرد: من نمىدانستم روغن را براى شما مىخواهند؛ حاجتى به شما دارم و آن اینکه دعا کنید خداوند فرزند نیکوکار و پرهیزکارى به من بدهد. من وقتى از وطن بیرون آمدم، همسرم نزدیک زایمانش بود.

امام حسن علیه‌السلام فرمودند: خداوند پسر سالمى که پیرو ما است به تو خواهد داد.

وقتى روغنفروش به منزلش رفت، دید خداوند پسر سالمى به او داده است.

همان پسر وقتى بزرگ شد، به سید حمیرى معروف گردیده و از شیعیان راستین و شاعران آزاده بود که در هر فرصتى از امامان اهلبیت علیه‌السلام دفاع و حمایت مىنمود، و فضایل امام على علیه‌السلام را به قصیده درآورده بود و مىخواند.

نام او اسماعیل بن محمد بود. امام صادق علیه‌السلام به او فرمودند: مادرت تو را سید نامید و این نام زیبنده تو است، زیرا تو سید شاعران هستى.

سید حمیرى روزى اشعارى درباره مصائب امام حسین علیه‌السلام در حضور امام صادق علیه‌السلام خواند، قطرات اشک از دیدگان امام سرازیر شد و صداى گریه از منزل آنحضرت برخاست...»

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA


خروج