*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


گوناگون, افق خانواده شماره خبر: ٣٧١٤٨٠ ١٦:١٢ - 1394/10/21   احکام  ارسال به دوست نسخه چاپي


احکام

ورود ممنوع


بچه‌ها یکی‌یکی از راه می‌رسیدند. اول من و رضا آمدیم. بعد هم حسین و جواد و بچه‌های دیگر. شوت‌های جواد حرف نداشت. برای همین همیشه به عنوان دفاع می‌ایستاد. این بار دوست داشتم توی دروازه بایستد و چند تا گل بخورد. جواد توی دروازه ایستاد. برای دست‌گرمی توپ را گرفتم و چند گل جانانه به او زدم و کلی خودم را تشویق کردم. ...

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

بچهها یکییکی از راه میرسیدند. اول من و رضا آمدیم. بعد هم حسین و جواد و بچههای دیگر. شوتهای جواد حرف نداشت. برای همین همیشه به عنوان دفاع میایستاد. این بار دوست داشتم توی دروازه بایستد و چند تا گل بخورد. جواد توی دروازه ایستاد. برای دستگرمی توپ را گرفتم و چند گل جانانه به او زدم و کلی خودم را تشویق کردم.

جواد توپ را گرفت و گفت: حالا نوبت توست. یالا توی دروازه بایست.

خدا خدا میکردم اولین توپش به خطا برود. چند قدم عقب رفت و جلو آمد و شوت کرد. اتفاقاً به خطا رفت و من هورا گفتم.

میدانستم با دومین شوت تلافی میکند و ممکن است حتی دروازه را از ریشه در بیاورد!

دعا کردم این هم به خطا برود. عقب رفت و جلو آمد و شوت کرد. توپ از دروازه گذشت و کمانه کرد و آن طرف خیابان توی یک خانه رفت.

حسین گفت: دخلمان درآمد. حالا چه کار کنیم؟ جواد که خودش گل را زده بود گفت: من میروم و توپ را میآورم.

حسین گفت: چهطوری؟

گفت: مگر نمیبینی در خانه باز است.

گفتم: بیاجازه؟

جواد گفت: اجازه چیه؟ تا متوجه بشه، توپ را آوردم.

گفتم: نه جواد. تو حق نداری این کار را بکنی. بیاجازه تو خانه کسی نباید رفت.

سرگرم جر و بحث بودیم که توپ از توی خانه به بیرون پرتاب شد.

حسین گفت: چه صاحبخانهی با معرفتی.

به جواد گفتم:تو واقعاً میخواستی بدون اجازه....

یکدفعه صاحبخانه بیرون آمد. یک مرد هیکلدار بود، چیزی هم در دستش بود.

گفتم: الفاتحه باید وصیت خودمون را بکنیم.

مرد هیکلدار از دور جواد را صدا زد و گفت: «بیا پسرم. برای دوستات آب ببر.»

همه با تعجب به جواد نگاه کردیم؛ چه قدر شبیه پدرش بود.

يا أَيُّهَاالَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى‏ أَهْلِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (نور/27).

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد در خانه‏هايى غير از خانه خود وارد نشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن خانه سلام كنيد، اين براى شما بهتر است، شايد متذكر شويد.

مرتضی دانشمند


خروج