*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


گوناگون, افق خانواده شماره خبر: ٣٧١١٦٩ ١٤:٠٨ - 1394/10/15   قصه‌های فکری  ارسال به دوست نسخه چاپي


قصه‌های فکری

لطفاً لطف نکنید!


از خانه بیرون آمد تا کمی قدم بزند. هوای پاییزی و دل‌انگیز صبح زود و خیابان خلوتِ تازه باران خورده و راه رفتن از روی برگ‌های نیمه خشک و خِش‌خِش خوش‌آهنگ و آرام‌بخش برگ‌ها برایش حسابی لذت‌بخش بود. ...

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

از خانه بیرون آمد تا کمی قدم بزند. هوای پاییزی و دلانگیز صبح زود و خیابان خلوتِ تازه باران خورده و راه رفتن از روی برگهای نیمه خشک و خِشخِش خوشآهنگ و آرامبخش برگها برایش حسابی لذتبخش بود.

هنوز ده قدم هم نرفته بود که صدای نیمهدلخراش موتوری که دودی غلیظ را یدک میکشید، سکوتش را پراند. موتورسوارِ جوان، ترمزی ناگهانی گرفت و او را صدا کرد: پدرجان بپر بالا برسونمت!

پیرمرد از ترس جا خورد و چندسانتی از جا پرید: خیلی ممنون عزیزم! دوست دارم قدم بزنم.

 -نه! جان شما نمیشود! شما مثل پدر من هستی! من سواره و شما پیاده؟ امکان ندارد!

موتورسوار پیاده شد و پیرمرد را به زور روی موتور نشاند و تا میدان کشاند!

پیرمرد لبخندی زورکی زد و تشکر کرد و به راهش ادامه داد. همین که از جلوی کلّهپزی گذشت، مردی میان سال او را دید و فوری از کلهپزی بیرون دوید: آقا نعمت سلام! بیا باهم یه کلّه بزنیم!

- نه عزیزم! دکتر گفته چربی برایم ضرر دارد.

- ای بابا این حرفا چیه! من کلّه بخورم و تو را مهمان نکنم؟ مگه میشه؟!

به زور او را داخل کلهپزی کشاند و روی صندلی نشاند و کاسهای لبریز از پاچه جلویش گذاشت!

پیرمرد بیچاره به زور کاسه پرچرب را خورد و لبخندی زورکی زد و تشکر کرد و رفت.

از مغازه میوهفروشی هندوانهای خرید و به سوی خانه برگشت. سر کوچه که رسید دو تا از بچهها به سویش دویدند:

عمو نعمت! بده هندوانه را ما بیاوریم.

 -نه عزیزان! سنگین است نمیتوانید.

- نه؛ نمیشود! توی کتابهای ما نوشتهاند به پیرها کمک کنید.

و بعد دوتایی به زور هندوانه را از دستهای پیرمرد بیرون کشیدند و ناگهان، شَتَرَق! هندوانه افتاد روی پنجهی پای پیرمرد و مثل بادکنک ترکید!

بچهها سرشان را پایین انداختند: ببخشید! ما دوست داشتیم به شما لطف کنیم.

پیرمرد بیچاره که ترمز ناگهانی موتوری و دلدرد حاصله از کلهپاچه و ضربهی فنی هندوانه جسمش را نیمهجان کرده بود، لبخندی زورکی زد و به بچهها گفت: لطف کردن، خیلی خوب است؛ اما مثل هر کار دیگر برای خودش راه دارد.

منِ پیرمرد از شما یک خواهش کوچولو دارم: چه در کودکی، چه جوانی و چه میانسالی، «بعضی وقتها، لطفاً لطف نکنید!»

سیدمحمد مهاجرانی

 


خروج