*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > نمایش اخبار 


گوناگون, افق خانواده شماره خبر: ٣٦٢٨٨٩ ١٤:١٧ - 1394/03/30   پارک ارسال به دوست نسخه چاپي


پارک

پارک


بابابزرگ هنوز خواب بود. نمی‌دانم چرا هروقت با او می‌آیم پارک، تا کمی توپ بازی می‌کنیم، زود خسته می‌شود! توپ را قل دادم، رفت توی باغچه بین گل‌ها. به دور و برم نگاه کردم، نگهبان پارک نبود. چند روز پیش توپم افتاد توی باغچه، نگهبان کلی دعوایم کرد. اگر بابابزرگ نبود، توپم را پس نمی‌داد.

پارک

بابابزرگ هنوز خواب بود. نمی‌دانم چرا هروقت با او می‌آیم پارک، تا کمی توپ بازی می‌کنیم، زود خسته می‌شود!

توپ را قل دادم، رفت توی باغچه بین گل‌ها. به دور و برم نگاه کردم، نگهبان پارک نبود. چند روز پیش توپم افتاد توی باغچه، نگهبان کلی دعوایم کرد. اگر بابابزرگ نبود، توپم را پس نمی‌داد.

به باغچه رفتم و توپ را که برداشتم، کتابی بین گل‌ها افتاده بود. چند ورق آن خیس شده بود. کتاب را توی آفتاب گذاشتم. نقاشی‌های آن قشنگ بود. کتاب را ورق زدم. قصه روباه بازیگوش بود. چند صفحه از کتاب را خواندم. بابابزرگ از خواب بیدار شد و گفت: آفرین... چه کار خوبی!

بقیه‌ی قصه را بابابزرگ برایم خواند. گفتم: چه کتاب قشنگی، نمی‌دانم چرا آن را توی باغچه انداخته بودند.

بابابزرگ فکری کرد و گفت: حتماً آن‌را جا گذاشته‌اند و باد آن‌را بین گل‌ها انداخته است.

تا بابابزرگ عصایش را از روی نیمکت برداشت، کتاب را توی کیفم گذاشتم تا توی خانه باز هم آن را بخوانم. بابابزرگ از جا بلند شد و گفت: برویم.

دنبال بابابزرگ راه افتادم. دختربچه‌ای آمد و پرسید: یک کتاب ندیدی؟

من هیچ حرفی نزدم! 

اما بابابزرگ گفت: نشانی کتابت را بگو.

دختر گفت: قصه‌ی روباه بازیگوش.

بابابزرگ گفت: درسته... پارسا، کتاب او را بده!

با ناراحتی کتاب را دادم. دختر کتاب را گرفت و رفت.

با ناراحتی گفتم: بابابزرگ آن کتاب را من پیدا کردم. اگر آن‌را  بر نمی‌داشتم توی باغچه خراب می‌شد... من خشکش کردم.

بابابزرگ گفت: درست است تو آن‌را پیدا کردی و نگذاشتی کتاب خراب شود؛ اما کتاب از تو نبود. حالا هم غصه نخور، خودم همان کتاب را برایت می‌خرم. بعد هم دستش را روی شانه‌ام گذاشت و   گفت: اما امروز من یک کار خوب از تو یاد گرفتم.

با تعجب به بابابزرگ نگاه کردم. با هیجان گفت: کتاب خواندن در پارک.

من هم خندیدم: هم کتاب... هم توپ!

 فاطمه بختیاری


خروج