*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی >  ویژه‌نامه‌ها > اربعین 2 


گروه خبری: اربعین 2  | تاریخ:1397/08/15 | ساعت:١٢:٣٣ | شماره خبر:٤٠٣٦٣٢ |  


    هدف‌شناسی حماسه حسینیامام حسین‌  و مقابله با  اسلام وارونه اموی

امام حسین‌ و مقابله با اسلام وارونه اموی

  در طول تاریخ و بعد از واقعه عاشورا، قرائت‌های متفاوتی از اهداف حرکت حماسی اباعبدالله الحسین‌ علیه السلام بیان شده است و عده‌ای هدف آن حضرت را تشکیل حکومت و عده‌ای نظریه شهادت را مطرح کردند فارغ از قیل و قال‌هایی که در اطراف این دو نظریه مطرح است. حجت‌الاسلام والمسلمین صحتی سردرودی نظریه سومی را ارائه می‌دهد که در ادامه این گفت‌وگو تقدیم می‌گردد...  

  



 

در طول تاریخ و بعد از واقعه عاشورا، قرائتهای متفاوتی از اهداف حرکت حماسی اباعبدالله الحسین علیه السلام بیان شده است و عدهای هدف آن حضرت را تشکیل حکومت و عدهای نظریه شهادت را مطرح کردند فارغ از قیل و قالهایی که در اطراف این دو نظریه مطرح است. حجتالاسلام والمسلمین صحتی سردرودی نظریه سومی را ارائه میدهد که در ادامه این گفتوگو تقدیم میگردد.

لازم به ذکر است از حجتالاسلام والمسلمین صحتی سردرودی علاوه بر ترجمه نهجالبلاغه، دوازده کتاب هم تخصصاً در حوزه امام حسینشناسی نشر یافته که کتابهای؛ عاشوراپژوهی، تحریفشناسی عاشورا، شهید فاتح در آیینه اندیشه، مقتل الحسین علیه السلام به روایت شیخ صدوق و پدری به نام حسین علیه السلام نمونهای از آنهاست که بارها تجدید چاپ شدهاند.

جریانشناسی هدفشناسی امام حسین علیه السلام

بحث بسیار مهم و شاید مهمترین بحث در حوزه امام حسینشناسی و عاشوراپژوهی بحث هدفشناسی دفاع امام حسین علیه السلام است که منجر به حادثه عاشورا شد.

 اولین کسانی که گفتند قیام حسینبن علی مسلحانه و براندازانه است تا خودش قدرت را بهدست بگیرد یا لااقل عراق را از شام جدا کرده و ممالک اسلامی را تجزیه کند، کشندگان امام حسین بودند. آغاز مباحث مهم هدفشناسی دفاع امام حسین علیه السلام از اینجا شروع میشود.

نظریه قیام برای شهادت

در ادامه این مطلب پیروان امام حسین گفتند: حسینبن علی از ابتدا میدانست که این کار نشدنی است و بیش دو راه پیشِ پایش نیست و خودش فرمود: «الا وَ انَّ الدَّعى‏ ابْنَ الدَّعى‏ قَدْ رکز بین اثنتین‏ بَیْنَ السِّلَّةِ وَالذِّلَّة و هیهات منّا الذِّلَّه»، (الفتوح لابناعثم/ج5/ص24؛ مقتل‏الحسین، للخوارزمى/ج2/ص7؛ تاریخ مدینة دمشق ترجمة الامامالحسین/ص217؛ الاحتجاج للطبرسی/ج2/ص99)

ترجمه: آگاه باشید که این فرومایه فرزند فرومایه مرا میان دو راهی - شمشیر و ذلت - قرارداده است و هیهات که ما زیر بار ذلت برویم.

در این حدیث شمشیر کنایه از قتل و ذلت هم کنایه از بیعت است و در اینجا صفت جانشین موصوف شده است و به عبارتی «هیهات منا الذله» یعنی «هیهات منّا البیعة» لذا با توجه به سخنان امام حسین علیه السلام شیعیان اعتقاد داشتند امام حسین میدانست که در این راه حتماً کشته خواهد شد و در صورتی که با یزید بیعت نکند او را خواهند کشد و عزم ایشان هم جزم بود تا هرگز بیعت نکند، بنابراین میدانست که در این سفر کشته میشود و میرفت که به شهادت برسد. لذا هدف ایشان از این قیام را شهادت میدانند.

از سوی دیگر مخالفین اباعبدالله الحسین علیه السلام و پیروان بنی امیه میگفتند: اگر حسینبن علی میدانست کشته میشود و هدف او شهادت بود، این به معنای انتحار و خود کشی است و در قرآن میخوانیم «وَلَا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَى التَّهْلُکَةِ»، (بقره/195) بنابراین شهادت را که شیعیان امام حسین بهعنوان هدف ایشان معرفی میکردند تعبیر یا تحریف به خودکشی و انتحار کردند و آیه تهلکة را هم به میان کشیدند. لذا برخی از علمای شیعه که تعداد آنها به تعداد انگشتان یک دست هم نمیرسد از باب دفع افسد به فاسد گفتند خیر، حسینبن علی نمیدانست کشته میشود، بلکه به نامههای کوفیان اعتماد کرده و به سوی کوفه میرفت تا با یزید بیعت نکند و قدرت را به دست بگیرد.

نظریه شریف مرتضی قدس سره و مخالفان او

اولین شخصی که از باب دفع افسد به فاسد و در مقام اسکات خصم به نظریه قیام برای حکومت تن داد مرحوم شریف مرتضی قدس سره بود که در کتاب «تنزیه الانبیاء» این مطلب را بیان میکند و اولین مخالف ایشان نیز در این نظریه شاگرد معروف ایشان، شیخ الطائفه، یعنی شیخ طوسی قدس سره بود که در کتاب «تلخیص الشافی»پس از نقل نظریه شریف مرتضی، بلافاصله این نظر را رد کرده و میگوید: این نظر مرحوم شریف مرتضی است «و لی فی هذه المسئلة نظر» من خود در این مسئله نظر دیگری دارم و با این عبارت بهصورت محترمانه نظر استادش را رد میکنند.

بعدها علمای شیعه در طول قرنها این اظهار نظر شریف مرتضی را که از باب دفع افسد به فاسد بود را نفی کرده و هر کدام به زبانی سخن گفتند و جدیتر از همه سیدبن طاووس بود که در قرن هفتم و در ایام جوانی خودش کتاب «الملهوف علی قتلی الطفوف» را نوشتند و این کتاب در رد نظر شریف مرتضی نوشته شده است اما نامی از ایشان نبرده است.

به هر حال شریف مرتضی مجبور بوده است از باب مصلحت حرفهایی بزند تا خصم را ساکت کند. اما دیگران و بهویژه سیدبن طاووس این نظر را نپسندیدند و نهتنها بر این موضوع بلکه بر سبک و مسیر شریف مرتضی انتقادات جدی دارند و در نهایت نظریه شریف مرتضی قدس سره از زمان شیخ طوسی تا سیدبن طاووس همیشه مطرود بوده است.

قیام برای تشکیل حکومت

در حدود 50 سال قبل سوسیالیستها شروع به تبلیغات بر ضد دین کردند و میگفتند اسلام برای اجتماع برنامهای ندارد و در مکتب اسلام اجتماعیات وجود ندارد و مکتب اسلام فقط به درد قبرستان و کفن و دفن میخورد و فایدهای برای اجتماع ندارد و حزب توده که در همه جا رسوخ کرده بود ادعا میکرد ما برای همه امور جامعه برنامه داریم و اسلام هیچ برنامهای برای جامعه ندارد. در این زمان مرحوم صالحی نجفآبادی برای اینکه بگویند اسلام برنامههایی برای مسایل اجتماعی و حکومت دارد کتاب شهید جاوید را نوشت تا بگوید: امام برای ایجاد حکومت و انجام مسایل اجتماعی حرکت کردند البته پیش از ایشان نیز، از مشروطه به این سمت، تمام مفاهیم و مبانی تربیتی و اخلاقی اسلامی در معارف اسلامی را به اجتماعیات و سیاسیات حمل میکردند و همه بهدنبال مباحث اجتماعی و سیاسی بودند. البته عدهای متوجه این انحراف و افراط شده و هشدار میداد ولی چندان گوش شنوایی نبود.

به هر حال مرحوم صالحی نجفآبادی نظریه شریف مرتضی را احیا کرد اما تسامحاتی دارد و دقت نمیکند و فکر میکند شیخالطائفه هم با او همرأی است و در ترجمه آخرین عبارت شیخ طوسی دقت نکرده است. لذا در این نظریه شریف مرتضی تنها بوده است با این حال امروزه در ترسیم هدف حضرت اباعبدالله علیه السلام میگویند: هدف حضرت یا شهادت بوده و یا حکومت!.

نظریه سوم در باب اهداف حماسه حسینی علیه السلام

 بنده بعد از 25 سال کار تخصصی در خصوص امام حسین و عاشورا به این نتیجه رسیدم که هیچکدام از این نظرات صحیح نیست، نه شهادت و نه حکومت هیچکدام هدف امام حسین نبوده است.

تعریفی از هدف

برای تبیین این نظریه ابتدا باید به تعریف هدف برگردیم. هدف زمانی معنا دارد که شخص دارای اختیار باشد و حق انتخاب داشته باشد. زمانی که از شش جهت به سر و روی شخصی مرگ میبارد و دائم در محاصره قرار دارد، صحبت از هدف معنا ندارد. اینجا صحبت از دفاع مطرح میشود. یعنی تا زمانی که معاویه نمرده است و آن نامه شداد و غلاظ از طرف یزید به حاکم کوفه نرسیده است که از حسینبن علی بیعت بگیر و در غیر این صورت سر او را برای من بفرست، تا اینجا امام حسین آزاد است. ولی از اینجا به بعد آزادی حضرت سلب شده و تنها دو راه پیش روی ایشان باقی گذاشتهاند. اگر ایشان در مدینه میماند و بیعت نمیکرد ایشان را به شهادت میرساندند، در مکه هم که حرم امن الهی است معلوم شد توطئهای برای شهادت ایشان چیده شده است تا فاجعه دو چندان شود و هم امام حسین به شهادت برسد و هم حریم امن خانه خدا شکسته شود، بنابراین ایشان همهجا در محاصره مرگ بود، در این حالت هدف معنا ندارد و هدف کسی که مجبور و در محاصره قرار دارد و هر لحظه ممکن است او را بکشند معنا ندارد، اینجا باید پرسید: او چگونه میخواهد از خودش و اندیشههایش دفاع کند؟.

بنیامیه و ترور اندیشههای حسینی علیه السلام

همانطور که عرض کردیم قبل از شهادت ایشان، ابتدا اندیشههای ایشان را ترور کردند. تا جایی که از مدینه غریبانه و تنها با خانواده خودشان خارج میشوند و کسی از مردم مدینه با ایشان همراه نشد. حتی میتوانیم بگوییم برخی از بزرگان خانواده ایشان مانند ابنعباس و غیره هم بهطور کامل ایشان را درک نکردند و بعداز عاشورا به خود آمدند و پشیمان شدند.

ابنعباس بعداز عاشورا آنقدر گریه کرد که چشمانش نابینا شدو یا ابوالاسود دوئلی هر وقت صحبت از شهادت امام حسین علیه السلام میشد گریه میکرد و این آیه را میخواند «رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ»، (اعراف/23). خانوادهای در مدینه نبود که از امام حسین دفاع کند و هم زمان با شهادت ایشان، منازل بنیهاشم در مدینه تخریب شد. نهتنها خانه امیرالمؤمنین و نهتنها منزل اباعبدالله، بلکه منزلی که امام حسین به نام همسرشان رباب کرده بودند و حتی منزل عقیلبن ابیطالب را هم تخریب کردند و صدای کسی هم به اعتراض بلند نشد. آری نه از مردم مکه و نه از مردم مدینه کسی با امام حسین همراه نشد، به علت اینکه قبل از شهادت، شخصیت ایشان را ترور کردند و این افتراها و اتهامات و بهتانها بهطور دائم ادامه داشت. امام حسین نمیخواستند چنین افتراهایی را به ایشان نسبت بدهند و لذا خانواده خودشان را به همراه میبرند و این سفر به همراه خانواده به این معنا بود که ایشان نمیخواستند متهم به خروج و شورش بشوند و صحبتهای ایشان هم دلالت بر این موضوع دارد.

نقد نظریه قدرت

ایشان در منی خطبهای میخوانند و میفرمایند: «اللّهم انک تعلم انه لم یکن ما کان متنافسا فى سلطان؛ (تحفالعقول/ ص239) خدایا! خود مىدانى که آنچه از ما سرزد براى دستیابى به مال دنیا نبود و من بهدنبال سلطه نیستم»، یا در سخنی میفرمایند: «وَ أَنّى‏ لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لا بَطَراً وَ لا مُفْسِدَاً وَ لا ظالِماً وَ انَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاصْلاحِ فى‏ أُمَّةِ جَدّى‏ صلی الله علیه و آله و سلم؛ (بحارالانوار، علامه مجلسى/ج44/ص329) خروج من از مدینه برای این نبوده است که جنگ یا خونی به پا کنم...». حضرت هم در گفتار و هم در کردار و همراه کردن خانواده در این سفر این مطلب را ذکر میکنند. کسی که قصد قیام براندازانه و مسلحانه دارد، خانواده خودش را همراه نمیبرد، ایشان میتوانستند خانواده را نزد ابنعباس، شیخ بنیهاشم یا برادرشان محمدبن حنفیه در جای امنی چون مکه قرار داده و خودشان با مردان جنگی عازم سفر شوند. مرحوم علامه محمد اقبال لاهوری متفکر شبهقاره هند هم میگوید:

مدعایش سلطنت بودی اگر

 خود نکردی با چنین سامان سفر

از چگونگی سفر ایشان مشخص است که هدف ایشان سلطهجویی و سلطنت و تصاحب قدرت نبوده است.

اگر در نقد نظریه حکومتی در هدفشناسی عاشورا صحبت کنیم، مستندات این نظریه ارزش استناد نداشته و قابل اقناع نیستند. کسانی که هدف امام حسین را تصاحب قدرت و حکومت میدانند، به منابعی استناد میکنند که قدم به قدم از مسیر امامت خارج شده و خواسته یا ناخواسته در مسیر خلافت قرار میگیرند. غافل از اینکه این دو مسیر هر کدام مستندات خود را دارند.

رندی قائلین نظریه حکومتی در هدفشناسی امام علیه السلام

کسانی که از نظریه حکومتی در هدفشناسی امام حسین استفاده میکنند، چند زیرکی و رندی به کار میبرند.

الف- ارائه روایت طبری بهجای ابومخنف

نخست اینکه روایت طبری که اهلسنت و متعصب و ضد شیعه بوده را به نام روایت «أبو مِخنَف، (درگذشت ۱۵۷ق)» به خورد مردم میدهند. خودشان هم میدانند که متن مقتل ابیمخنف باقی نمانده است و معلوم هم نیست که طبری خودش این متن را در اختیار داشته باشد، بلکه علیالظاهر طبری متن این مقتل را در اختیار نداشته و بهواسطه هشامبن محمدبن سائب کلبی از ابیمخنف نقل میکند و حتی موارد چندی هم هست که بهوسیله عباسبن هشامبن محمدبن سائب کلبی یعنی از عباس پسر هشام نقل میکند.

هشام بعد از ابیمخنف خودش مقتل مستقلی داشته است. حالا معلوم نیست آنچه که طبری نقل میکند از مقتل هشام بوده است یا از مقتل ابیمخنف که به احتمال قوی مقتل هشامبن محمد کلبی بوده است. هشام از ابیمخنف و طبری هم از هشام و گاهی از پسر او عباسبن هشام نقل کرده است. با این حال این منقولات را از تاریخ طبری استخراج کرده و نام آن را «وقعة الطف بروایة ابیمخنف» یا «نخستین گزارش از واقعه عاشورا» گذاشتهاند. غافل از این که اصل مقتل ابیمخنف باقی نمانده است. بلکه هشامبن محمدبن سائب کلبی برخی از قسمتهای مقتل ابیمخنف را بهصورت گزینشی در مقتل خودش آورده است، طبری هم که تاریخش را برای خوشایند بنیعباس نوشته است و نیاز به ملاحظاتی داشت، قسمتهایی از مقتل هشامبن محمد سائب کلبی را که با عقیده خودش که اهل تسنن بوده سازگاری داشته است را برگزیده و منتشر کرده است.

یعنی ابتدا هشام از ابیمخنف گزینش کرده و بعداز هشام هم طبری گزینشهایی از هشام انجام داده است، حالا این روایت طبری را با این دو واسطه و گزینشها به نام ابیمخنف منتشر میکنند و در دانشگاه و حوزه روایت طبری سنی با عنوان روایت ابیمخنف به خورد مردم داده میشود. این کار دقیق نبوده و خلاف تحقیق و دقت و احتیاط است و از قدیم بزرگان و فقهای ما همیشه میگفتند در احکام جزئی و فرعی «خذ ما خالف العامه» در مقام تعارض آنچه را که مخالف عامه است را بگیر. اما در موضوعی به این اهمیت که در باب امامشناسی و عاشوراشناسی است ما بهجای «خذ ما خالف العامه»، به «خذ ما قال العامة» گرفتار شدهایم.

آنچه را که عامه تحریف و گزینش کرده است و آنچه را که با عقاید طبری و خلافت بنیعباس سازش داشته است را گرفتهایم. حتی بنده دیدم وهابیون روایت طبری از عاشورا را بنام «استشهاد الحسین رضیاللهعنه» چاپ کرده و رساله «رأس الحسین ابنتیمیه» را هم به آن ضمیمه کردهاند. یعنی روایت ابنطبری با روایت ابنتیمیه همخوانی دارد و نه با مسیر امامت. اگر تاریخ طبری را از کسانی که از نظریه حکومتی در هدفشناسی قیام امام حسین بگیریم دیگر چیزی در دستشان نمیماند تا به آن چنگ بزنند.

متاسفانه برخی این روایت طبری را بهعنوان روایت ابیمخنف به خورد مردم میدهند که کاری دقیق و منصفانه نیست و مقتل ابیمخنف از بین رفته است و معلوم نیست طبری هم در اختیارش بوده باشد و ظاهر قضیه هم این بوده که بهواسطه هشام یا پسر هشام نقل کرده است و اگر هم این مقتل در اختیار او بوده، آن را بهصورت گزینشی نقل کرده است، چرا که طبری از اهل تسنن است که در کتاب تاریخش به آن بزرگی حتی به اندازه نیم سطر به حادثه عظیم غدیر خم اشاره نمیکند وگویا اصلاً جریان غدیر خم رخ نداده است.

او حتی در کتابش به وفات امام حسن علیه السلام هم اشاره نمیکند، در حالی که بسیاری از افراد کمتر از ایشان را قرن به قرن با ذکر علت و سال وفاتشان ذکر میکند اما امام حسن علیه السلام را مسکوت میگذارد و به امام رضا علیه السلام که میرسد میگوید: ایشان در اثر افراط در خوردن انگور از دنیا رفت و هیچ اشارهای نمیکند که روایتهای دیگری هم بر مقتول بودن ایشان وجود دارد. این یک زیرکی مدافعین نظریه حکومتی بود.

از آن ور حتی خود ابومخنف هم که تا سال 157 زنده بود فقط تا سال 132 گزارشی از تاریخ در اخبارش بهدست میدهد و دیگر 25 سالی را که در عصر بنیعباس بوده است هرگز گزارش نمیکند تو گویی خانه در اینجا از پای پست ویران است چه رسد به طبری!

ب - استناد به کتاب ارشاد شیخ مفید قدس سره

زیرکی دیگر آنها- یعنی مبلغان نظریه حکومت در هدفشناسی امام حسین - این است که به باب مقتل از کتاب الارشاد نوشته شیخ مفید چنگ میزنند.

شیخ مفید رضوان الله تعالی علیه کتابی به نام «الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد» دارند که در آن بهعنوان یک متکلم شیعه دقت دارند تا امامت ائمه را اثبات کنند و بگویند امام قبل، امام بعدی را بهجای خودشان نصب کرده و جانشینی را معرفی کردهاند. در حاشیه این کتاب گاهی بهطور مختصر به زندگی ائمه نیز میپردازند، در باب امام حسین هم اختصاراً مطالبی مینویسند اما اسناد را ذکر نمیکنند و در ابتدای باب مقتل باب امام حسین مینویسد: همه این مطالب را از دو نفر نقل میکنم، یکی هشامبن محمد سائب کلبی و دیگری هم مداینی دیگر اینجا مطالب را از هم تفکیک نمیکند و معلوم نیست کدام گزارش را از هشام و کدام یک را از مداینی نقل میکند. یکی از این دو نفر هم متهم به ناموثق بودن هستند. لذا این دو را از هم جدا نمیکند که این مسئله نقد بزرگی به باب مقتل کتاب ارشاد است که برای اولین بار محدث نوری در کتاب لؤلؤ و مرجان این انتقاد را ذکر کردهاند و نقد ایشان به این باب کاملاً وارد است.

نمونهای از اشتباهات تاریخی در کتاب الارشاد

مثلاً طبری خبری را نقل میکند و این خبر معروف است به « افتراء ابنسعد» که در مذاکرهای که با امام حسین داشتند، برای اینکه خودش را تطهیر کند میگوید حسینبن علی سه پیشنهاد ارائه داد، گفت اجازه بدهید یا به مدینه برگردم، یا به یکی از شهرهای مرزی بروم و یا به شام بروم. طبری این را در تاریخش نقل کرده است و شیخ مفید هم این را ذکر کرده است، اما طبری بعد از نقل این خبر از «عقبةبن سمعان غلام رباب، دختر امرؤ القیس کلبی» که یکی از راویان عاشورا در مسیر امامت و بعد عاشورا هم زنده بوده است خبر دیگری هم نقل میکند و بلافاصله روایت میکند که: عقبةبن سمعان قسم میخورد و میگفت: «من همیشه با مولایم یعنی امام حسین بودم که از مدینه به مکه رفت و در مکه توقف کرد و از مکه به کوفه رفت و در کربلا محاصره شد و تا آخرین ساعت من همیشه با او بودم و هر حرفی زد من شنیدم والله هرگز نگفت اجازه بدهید به شام بروم و با یزید مذاکره کنم یا به یکی از شهرهای مرزی رفته و مرزداری کنم، بلکه گفت یا اجازه بدهید به جایی که از آنجا آمدهام برگردم یا اجازه بدهید در این زمین گسترده خدا به هر جایی که خواستم بروم، من بیعت نمیکنم، من را مجبور به بیعت نکنید و اجازه بدهید بروم» اما شیخ مفیدآن خبر جعلی و افترای عمر سعد را نقل میکند اما در ادامه از خبر دوم غفلت کرده و این سخن صریح عقبةبن سمعان را در مقام انکار نقل نمیکنند که بسیار جای شگفتی است!

باری بزرگان، اشتباهات بزرگی هم دارند. همانطور که قلههای بلند درههای عمیقی هم دارند. در بقیه باب ارشاد هم انتقاداتی وارد است که مجال خود را میطلبد.

از باب مثال به یک مورد دیگر اشارتی میشود: حتی مرحوم شیخ مفید قدس سره در جایی فاطمه بنت علیبن ابیطالب را با فاطمه بنت الحسین اشتباه گرفتهاند و قضیهای را که مربوط به فاطمه بنت علی بوده را بهنام فاطمه بنت الحسین نوشتهاند و بنده نسبت به این مطلب شک کردم و در تحقیق متوجه شدم مرحوم محقق شوشتری قدس سره هم در یکی از کتابهایش بر این مطلب بر شیخ مفید ایراد گرفتهاند. (قاموس الرجال/ج/12/ص268) حالا در کنار زیرکی اول که روایت طبری را بهجای روایت ابیمخنف نقل میکنند، اینجا در زیرکی دوم میگویند: شیخ مفید هم ارشاد را به طریق طبری از ابیمخنف نقل کرده است و ارشاد شیخ مفید را مؤید روایت طبری از ابیمخنف نقل میکنند، در صورتی که شیخ مفید در ابتدا ذکر کرده است که مطالب را از دو نفر نقل میکند و بین اینها تفکیک هم قائل نشده است.

گویی برخی جایی در تحقیق متوجه شدهاند که برخی مطالب ایشان با تاریخ طبری همخوانی دارد، بنابراین مطالب کتاب را بهعنوان روایت شیخ مفید از تاریخ طبری دانسته و بهنام ابیمخنف معرفی میکنند که دقیق نیست. خلاصه اگر شما تاریخ طبری و باب مقتل ارشاد شیخ مفید را با این وضعیت و همچنین مصلحتسنجی و دفع افسد به فاسدی را شریف مرتضی گرفتارش بود از دست طرفداران نظریه حکومت بگیرید، هیچ مؤید و مستندی برای سخنانشان ندارند. اینک کسی که بعد از 1350 سال از واقعهای تاریخی سخن میگوید باید مستندات معتبر در اختیار داشته باشد، آخر کسی که میخواهد در مسیر امامت، امام حسین را بشناساند، چگونه از مسیر خلافت سند نقل میکند؟! در جستوجوی راه دوست به مسیر دشمنان و معاندین رفتن اشتباه فاحشی نیست؟! ائمه ما خود نسبت به این مسئله حساس بودهاند. یعنی بعداز عاشورا از امام سجاد تا امام زمان در رابطه با عاشورا حساس بودهاند و تأکید داشتند که این واقعه فراموش یا تحریف و وارونه نشود. خودشان نسل در نسل آن را نقل کردهاند.

تلاش دشمنان اهلبیت در جهت نابودی تراث اسلامی شیعه

متأسفانه در زمانی که قدرت در اختیار دشمنان شیعه بود متون ما را از بین بردهاند. در قرون اول تا چهارم ما حدود 20 مقتل داشتهایم که همه آنها از میان رفتهاند، همانطور که مقتل ابیمخنف و مقتل هشام را از بین بردهاند. اولین مقتل را اصبغبن نباته نوشته بود که از صحابی پیامبر بوده که از میان رفته است. شیخ طوسی مقتلی داشتهاند که از میان رفته و باقی نمانده است. شیخ صدوق مقتلی داشتهاند که باقی نمانده است و من توانستم جستجو کرده و فقط حدود 200 روایت از آن را پیدا کنم و بازآفرینی کنم که دوبار منتشر شده اگر این را با آنها مقایسه کنیم خیلی فرق دارد.

روایت شیخ صدوق یا سیدبن طاووس از عاشورا در مسیر امامت است. لهوف هر چند مرسل است اما از یک عالم موثق شیعه نقل شده است. اما روایت طبری هر چند به ظاهر معنعن است اما از یک نفر اهل تسنن مخالف شیعه است، ما عالم بزرگی چون سیدبن طاووس را که در عدالت و وثاقت ایشان هیچ کس تردیدی نکرده را رها میکنیم به سراغ کتابهایی میرویم که برای دشمنان امام حسین نوشته شده است. همه اینها جای تأمل و تأسف دارد.

مغالطه قائلین نظریه حکومت

کسانی که نظریه حکومت در هدفشناسی قیام امام حسین علیه السلام را ترویج میدهند اقدام به مغالطه یا تجاهل العارف میکنند و میگویند: چون کوفیان از حضرت دعوت کرده و نامههایی برای ایشان فرستاده بودند، امام حسین به سمت کوفه حرکت کرد تا قدرت را به دست بگیرد. در صورتی که به کوفه رفتن اعم از این است که امام حسین برای تصاحب قدرت برود و یا برای هدفی که قدر متیقن است حرکت کند.

قدر متیقن در هدف حضرت امتناع از بیعت است. امام حسین فرمود: من بیعت نمیکنم و ایشان برای بیعت نکردن باید جای مناسبی پیدا میکرد لذا به مکه رفتند و 4 ماه و 25 روز در مکه ماندند و فرمودند: «من بیعت نمیکنم» بعد مشخص شد که میخواهند ایشان را در خانه خدا ترور یا مجبور به بیعت کنند لذا روی به سوی عراق آوردند. در زمان امام حسن هم کوفیان نامههایی برای بیعت با امام حسین ارسال میکردند و این نامهها مطلب تازهای نبوده است، اما امام حسین به کوفه میرفتند تا بیعت نکنند، یعنی به جایی میرفتند تا ایشان را مجبور به بیعت نکنند، به کوفه رفتن دلیلی برای نظریه تشکیل حکومت نمیشود، چرا که برای فرار از بیعت هم رفتن به کوفه لازم بوده است. به هر حال باید جایی میبود که امام مجبور به بیعت نشود.

اگر ایشان در مدینه میماند یا باید بیعت میکرد یا اینکه ایشان را به شهادت میرساندند، در مکه هم شرایط به همینگونه شد، بنابراین ایشان به جایی میرفتند که یارانی داشته باشند و اطراف ایشان را بگیرند تا ستمگران نتوانند ایشان را مجبور به بیعت کنند.

همانطوری که میدانید زندگی اعراب قبایلی است. یک معنای اصلی و دقیق مولی در عرب این است که این شخص مورد حمایت ما قرار دارد. اگر در کوفه یکی دو قبیله قدرتمند امام حسین را بهعنوان مولای خودشان میپذیرفتند و ایشان را زیر چتر حمایتی خودشان میگرفتند، امام همانند ائمه قبل و بعد از خودشان بیعت نکرده و فریادشان هم بلند میشد و زندگیشان را هم میکردند. بنابر این ایشان به کوفه میرفتند تا حامی داشته باشند و بیعت نکنند.

امتناع از بیعت، قدر متیقن هدفشناسی امام علیه السلام

خلاصه اینکه حرکت به سمت کوفه اعم از این است که هدف امام حکومت باشد یا امتناع از بیعت. آنچه که در هدفشناسی امام حسین قدر متیقن است، اول امتناع از بیعت است و ایشان تا آخر روی این هدف ایستادند و نمیخواستند بیعت کنند. همانطور که رسالت جدش رسول الله با یک «لا» شروع میشود و شعار ایشان «لا اله الا الله» بود، دفاع امام حسین هم با یک «لای» بلند شروع میشود. که همان «لا بیعه» است و «هیهات من الذلة» است که به معنای «هیهات منّا البیعة» است.

صدای بلند «لا»ی امام حسین در این مسیر همهجا هست و خود ایشان مسیری را انتخاب میکند که این عدم بیعت با یزید را به گوش همگان برساند لذا ایشان به مکه میرود و 4 ماه و 25 روز توقف میکنند و موسم حج میشود و حجاج هم میآیند و حضرت مطلب را به گوش همه میرسانند و بعد از آن وارد مسیر عراق میشوند تا مطلب را به گوش سایرین هم برساند. امام حسین در 6 ماه آخر عمرشان بسیار سنجیده و حساب شده گام برمیدارند، بهطوری که بهتر و گویاتر و رساتر از این نمیتوان عمل کرد. هدف ایشان امتناع از بیعت بود تا مشروعیت خلافت یزید را در نطفه خفه کنند و بنابراین صدا و فریادشان را به گوش همه رساندند و در نهایت این صدا را با خون خودشان امضاء کردند و این فریاد را با مظلومت خود و اهلبیتشان بلند و بلندتر ساختند. حرکت امام حسین فرار نبوده است. روشنفکران یک روز میگفتند: هدف امام حسین انقلاب و قیام بوده و مسلحانه و براندازانه بوده است و امروزه برعکس میگویند امام حسین علیه السلام: فرار میکرد و میخواست خودش و خانوادهاش را از مرگ نجات بدهد و حرکت ایشان را در دفاع از جان و خانواده خلاصه میکنند، در صورتی که اگر حرکت ایشان فرار هم باشد، فراری توأم با فریاد بلندی است که ما بعد از «لا اله الا الله» فریادی بلندتر از «هیهات من الذلة» امام حسین نداریم.

همانطوری که خداوند میفرماید: «لَا یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ»، (بقره/124) و شعار پیامبر خدا و فریاد امام حسین هم همین است، پیامبر فرمودند: «لا اله الا الله» و امام حسین علیه السلام فرمودند: «لا ینال عهد الله للظالمین»، خلافت و امامت و حکومت مسلمانان به ظالمان نمیرسد. امام حسین فرمودند: اگر قرار باشد من با کسی مثل یزید بیعت کنم باید فاتحه اسلام را بخوانم و بگذارمش کنار «انّا لله و انّا الیه راجعون وَ عَلَى‏الْاسْلامِ السَّلامُ اذا بُلِیَتِ الْامَّةُ براعٍ مِثْلِ یَزید»، (الفتوح لابن اعثم/3/جزء 5/ص17؛ مقتل الحسین للخوارزمی/ج1/ص184و بحارالانوار/ج44/ص326)

حادثه عاشورا ناگهانی ایجاد نشد

اینجا باید دقیق بود و مسیر را از اول دید. عاشورا ناگهانی ایجاد نشد. بلکه در طول 50 سال ظالمان گام به گام پیش آمدند تا به عاشورا رسیدند. بعداز رحلت پیامبر توطئهای در سقیفه بنیساعده طراحی شد و بدون حضور در مسجد پیامبر و انتخابات آزاد، کسی را بهعنوان خلیفه عَلَم کردند. اینجا فریاد فاطمه زهرا بلند شد. به منزل فاطمه زهرا آمده و گفتند به پسرعمویت علی بگو بیاید تا با جانشین پیامبر «خلیفة رسولالله» بیعت کند. حضرت فاطمه با شنیدن این سخن آتش گرفته و فرمودند: چه زود به پدر من افترا بستید؟ از چه زمانی ابوبکر خلیفه پدر من بود؟ چرا دروغ گفته و نام ابوبکر را خلیفةالنبی گذاشتید؟ این فریاد از اینجا شروع شد، از اینجا مسیر عوض شده و شکافی میان مسلمانان ایجاد شد. ابتدا فاطمه زهرا و امیرالمؤمنین و بعد پیروان این دو بزرگوار مسیر خود را عوض کردند، اما این مسیر به حاشیه رانده شد و حکومت هم در بدترین شرایط به امیرالمؤمنین تحمیل شد و در طول چهار سال و 9 ماه اجازه ندادند صدای ایشان از کوفه فراتر رود و 3 جنگ را بر ایشان تحمیل کردند لذا اجازه نمیدادند عموم مردم متوجه بشوند که مسیر خانواده پیامبر غیر از مسیر خلافت و حکومت است و مسیر امامت بیشتر با تربیت و گفتوگو و منطق و اخلاق و ادب و محبت استوار است اما مسیر خلافت با زور و زر و تزویر همراه بوده و اتکا به ثروتهای کلان و بادآورده فتوحات دارد و این دو مسیر با هم تفاوت دارند، مخالفین اهلبیت که صاحبان زر و زور بودند میخواستند این شکاف را از بین برده و پر کنند تا مردم صدای اهلبیت را نشنوند اما امام حسین با امتناع از بیعت قصد داشتن این شکاف را باز کرده و حسابها را جدا کنند و اجازه پر شدن این شکاف را ندهند تا این دو مسیر، یک مسیر پنداشته نشود.

امام حسین علیه السلام و مقابله با اسلام وارونه اموی

اسلام بهدست بنیامیه افتاده بود و آن اسلامی که بنیامیه بهعنوان خلافةالنبی به آن رسمیت بخشیده بودند اسلام وارونه بود و امام حسین علیه السلام با امتناع از بیعت قصد داشتند کاری کنند که حساب اسلام جدشان رسولالله از حساب اسلام اموی جدا شود و ظلم خلفا به نام اسلام، قرآن و پیامبر نوشته نشود و مردم بدانند یزید و معاویه و دیگر ستمگران خلیفة النبی و جانشین پیامبر نبودند و راه آنها ادامه راه پیامبر نبوده است و انصاف دهیم خواهیم دید که سیدالشهدا علیه السلام در این مسیر به پیروزی رسید، البته امام حسین قصد نداشتند خودشان را به کشتن بدهند، یعنی ما معتقدیم هدف ایشان از حرکت شهادت هم نبود، اما از شهادت هم ترسی نداشتند. کار آنقدر حساس و مهم بود که خود ایشان قصد کشته شدن نداشتند و به استقبال مرگ هم نمیرفتند، اما از مرگ هم نمیترسیدند، همانطور که آرزوی هر انسان مسلمان و دیندار و خداشناسی است که جان خود را در راه خدا فدا کند، امام حسین هم آرزوی شهادت داشتند، اما اینکه امام حسین آرزوی شهادت داشتند به این معنا نیست که میخواستند خودشان را به کشتن بدهند. امام حسین میدانستند که اگر بیعت نکنند ایشان را به شهادت میرسانند و خودشان فرمودند: دو راه بیشتر ندارم و میفرمودند که هرگز بیعت نمیکنم لذا از شهادت هم نمیترسیدند اما این مسئله به این معنا نیست که راه را برای مرگشان باز کنند، بلکه میخواستند فریادشان را بلند کنند و به مدت 6 ماه این فریاد بلند را به گوش همه رساندند.

با اینکه بنده معتقدم هدف امام حسین شهادت نبوده است، اما بلافاصله اضافه میکنم که ایشان از شهادت نمیترسیدند، بلکه آرزوی ایشان هم بوده است. آرزو داشتن با هدف از طی کردن یک مسیر تفاوت میکند. امام حسین از خدا میخواست به جای 6 ماه پایانی عمر شریفشان سالهای سال زندگی کرده و فریادشان را بلندتر کنند و از بیعت خودداری کنند و بگویند خلافت انحرافی بود که حالا این انحراف با موروثی شدن خلافت تبدیل به انحرافی بزرگتر خواهد شد. بنابراین امام حسین میخواستند فریادشان را ادامه بدهند نه اینکه کشته بشوند، اما همانطور که امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه از خدا میخواهند ایشان هم از خدا میخواست که خدایا من یک بار خواهم مرد، مردن من را در راه خودت قرار بده، «فوق کل ذی برّ برٌّ حتی یقتل الرّجل فی سبیلاللَّه»، (کافی/ج۲۳۴۸۴؛ تهذیب الاحکام/ج۶۱۲۲ح۴؛ خصال/ج۱۹۳۱؛ بحارالانوار/ج۷۱۶۱و۶۲۲۵) بالاتر از هر نیکی، نیکی دیگری هست تا اینکه انسان در راه خدا کشته بشود که بالاتر از آن نیکی نیست، شهادت آرزوی هر مسلمان باورمند و مؤمنی است و امام حسین از مؤمنین مستثنی نیستند، بلکه امامالمؤمنین است. این مطلب در جای خود صحیح است، اما ایشان نمیخواستند در سال 61 هجری و در این مسیر کشته بشوند، بلکه میخواستند این مسیر را ادامه بدهند.

چراکه هر انسانی دو زندگی و دو جان دارد. یکی جان فردی و شخصی است که با تاریخ تولد و وفات او آغاز و بسته میشود و مدت محدودی است و برای امام حسین 57 سال است، اما یک جان جمعی هم دارد، یک زندگی نوعی هم دارد که این جان جمعی و این زندگی نوعی، ممکن است میلیونها سال ادامه داشته باشد و با مرگ ما، نسل بعد از ما و انسانها و نسلهای بعد قرار است این راه را ادامه بدهند. عاقل را میسزد که بگوید راه دیگری نمانده جز اینکه میخواهند مرا بکشند یا با بیعت و تأییدم به ظلمشان مشروعیت داده و اسلام و عدالت را از بین ببرند، حال اگر لازم باشد جان فردی ام را فدای جان جمعی و زندگی نوعی خویش میکنم.

ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد

چشم خود بربست و چشم ما گشاد

اینجا شاعر به معنای کسی است که شعور دارد. امام حسین از این واقعیت غافل نبود. قرار است این جان جمعی ادامه پیدا کند و مسلمانان باید باقی بمانند. اگر امام حسین بیعت میکرد اسلام و مسلمانان منقرض میشدند و اگر خیلی دوام میآورد نهایتاً 100 یا 200 سال بود و بعد از آن نسل مسلمانان منقرض میشد. چراکه میدیدند به نام اسلام تمام ظلمها را موجه میکنند و مردم از اسلام رویگردان میشدند، همانطور که در اندلس اتفاق افتاد و بنیامیه بعداز اینکه در عراق و شامات ساقط شدند، به اندلس رفتند و در اندلس نزدیک 5 قرن حکومت کردند و بهنام حکومت اسلامی آنقدر به مردم زور گفتند که مردم دسته دسته از اسلام خارج شده و مسیحی شدند و اسلام در آندلس منقرض شد. اگر بنیامیه با همان رفتارشان ادامه پیدا میکردند همه جا نسل مسلمانان منقرض میشد. لذا ما امام حسین را شهید فاتح و شهید پیروز میدانیم که هدف ایشان شهادت نبوده است، اما ایشان نهتنها از شهادت نمیترسید، بلکه این آرزو را داشتند بعد از اینکه بتوانند دهها سال اعتراض و فریاد بلند و حق را به گوش همه برسانند، در آخرالامر جانشان را فدای خداوند قرار دهند.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

 

نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





پنج شنبه ٠١ آذر ١٣٩٧
جستجوی وب
کانال تلگرام
با افق حوزه به روز باشید
با
کانال تلگرام