*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > افق خانواده > داستان 


امام علی علیه‌السلام
این کفش‌ها
مولایم، می‌دانم کفش‌هایت پُر وصله است! پیراهنت از پیراهن فقیرترین مردم هم کهنه‌تر است. در سرزمین ما هیچ کس نمی‌تواند بگوید سر و وضع من از علی علیه‌السلام ساده‌تر و فقیرانه‌تر است! ....
 ١٣:٠٧ - 1396/04/31 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
خسیس
رضا داشت کارتون نگاه می‌کرد. زهره هم داشت با عروسکش بازی می‌کرد. یک دفعه زنگ زدند. مامان گوشی را برداشت و گفت: کیه؟
 ١٢:٢٦ - 1396/04/31 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
قصه‌های فکری
دو نقطه‌ی ترسناک!
سنجاب کوچولو، چشمش به دونقطه‌ی روشن افتاد. زبانش از ترس بند آمد و جیغ کشید. مامان! مامان! گُ گُ گُ... مادرش از روی شاخه پایین پرید و دست سنجابک را گرفت و الفرار! ...
 ١٢:١٨ - 1396/04/22 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
زنگ خانه‌ها
زنگ خانه‌ها
رضا وارد خانه شد و در را بست. با خنده به مامان سلام داد. مامان از خنده‌ی رضا خنده‌اش گرفت. گفت: سلام به روی ماهت. چرا می‌خندی؟ ....
 ١١:٥٠ - 1396/04/22 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
کتاب پاره
رضا با ناراحتی از اتاقش بیرون آمد و گفت: مامان! کی کتاب مرا پاره کرده؟ مامان گفت: کدام کتاب؟ .....
 ٠٨:٣٩ - 1396/04/17 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
قصه‌های فکری
با عینک!
من گفتم: مامان بزرگ! من که نگفتم شما بروید عینک بزنید. من که گفتم «دوست دارم با عینک شما را ببینم» منظورم این بود که «دوست دارم عینک بزنم و شما را از پشت عینک ببینم.» ....
 ٠٨:٣٥ - 1396/04/17 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
یک شهر، یک عالم دینی
خورشید شهر ما (1 و 2)
یک شهر، یک عالم دینی
صبح زود است و دانه‌های سپید برف مثل حریری زیبا روی در و بام و نیز گل‌های سرخ باغچه مدرسه می‌نشیند. در این میان آقا که مثل هر روز قدری زودتر از بقیه شاگردانش به کلاس آمده، چشم به راه آمدن آخرین نفر است تا با نام و یاد خدا درس و بحثش را شروع کند. ...
 ١٥:١٤ - 1396/04/01 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
کمیل بن زیاد
او کمیل بن زیاد است
کمیل بن زیاد از یاران خاص امام علی‌ علیه‌السلام بود که در خلوت‌های آن حضرت راه داشت. دعای معروف و مهم کمیل همان دعایی است که امام علی‌ علیه‌السلام برای کمیل می‌خواندند و کمیل هم آن‌را حفظ کرده بود. او در سال 82 هجری به دستورحجّاج بن یوسف ثقفی -حاکم ستمگر کوفه- به شهادت رسید.
 ١٥:١٠ - 1396/04/01 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
بیستی که دویست شد!
قصه‌های فکری
بیستی که دویست شد!
آقای زمانی برای مغازه و حیاطش دو تا در آهنیِ شیک و خوش نقش و نگار سفارش داد. روز شنبه بنّا آمد و درها را کار گذاشت. غروب همان روز او را دیدم که روی یک چهار پایه پلاستیکی جلوی در مغازه‌اش نشسته بود. به او گفتم: «چه درهای قشنگی! مبارک باشد! البته باید این‌ها را هرچه زودتر، ضد زنگ بزنی.» ....
 ١٤:٣٥ - 1396/04/01 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
  یکی از شب‌های مسجد کوفه
یکی از شب‌های مسجد کوفه
«هَمّام»1 مثل همیشه آمده بود تا از امیرالمؤمنین‌ علیه‌السلام درسی تازه بیاموزد. هر وقت از امام علی‌ علیه‌السلام جدا می‌شد و به خانه می‌رفت، جدایی از آن‌حضرت برای او سخت بود. همیشه دوست داشت باغچه‌ی دلش را به نسیم دل‌نواز حرف‌های امیرمؤمنان‌ علیه‌السلام، تازه و باطراوت کند. ....
 ١٤:٢٨ - 1396/03/25 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
امیرالمومنین‌ علیه‌السلام
در خانه‌ی بزرگ
به امیرالمومنین‌ علیه‌السلام خبر دادند که «علاء بن زیاد» بیمار شده و چند روز است که از خانه‌ی خود بیرون نیامده است. امام علی‌ علیه‌السلام بر اسب خود سوار شدند. خانه‌ی علاء در شهر بصره بود. امام‌ علیه‌السلام نشانی او را پرسیدند و به دیدنش رفتند. علاء دوست صمیمی امام‌ علیه‌السلام بود و آن‌حضرت دوست نداشتند او را در بستر بیماری ببینند. وقتی به درِ خانه‌ی علاء رسیدند، از دیدن خانه‌ی او تعجب کردند. ....
 ١٤:٢٦ - 1396/03/25 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
برو پیدا شو!
قصه‌های فکری
برو پیدا شو!
سهیل، طفلکی پیشانی‌اش غرقِ عرق شد و سرش را پایین انداخت. آن‌قدر از دست بچه‌ها ناراحت شده بود که می‌خواست زمین بازی را ترک کند. وقتی نزدیک نادر رسید، نادر گفت: برو پیدا شو! ...
 ١٠:٤٦ - 1396/03/18 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
اخم‌هـای رضـا
رضا روی راحتی نشسته بود. اخم کرده بود و پشتش به میز غذا بود. مامان گفت: رضا جان بیا شام بخور. رضا با اخم به مامان نگاه کرد! جواب نداد و زود سرش را برگرداند. بابا گفت: رضا جان بیا شام بخور. ...
 ١٢:٥٠ - 1396/03/11 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
پروانه‌ی وسواسی
پروانه‌ی وسواسی
یکی بود یکی نبود. یک پروانه بود وسواسی. پروانه خانم از صبح تا شب ده‌بار بال‌هایش را گردگیری می‌کرد. ده بار شاخک‌هایش را برق می‌انداخت. ده بار گلی را که رویش می‌نشست، آب می‌ریخت و می‌شست. شب که می‌شد، بازهم می‌گفت: «هنوز هیچ‌جا تمیز نیست!» ....
 ١٢:٤٨ - 1396/03/11 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
نَه
نَه
یک‌روز که به مغازه رفته بودم، یک خانم به من گفت بیا برویم خانه‌ی خاله‌ات. من رویم نشد بگویم نه. او دست مرا گرفت و گفت: «چه النگوهایی قشنگی داری؟» یک‌جوری شدم. ترسیدم. خواستم فرار کنم. یکهو بابا به طرف من آمد و گفت: «این‌جا چه کار می‌کنی؟» ....
 ١١:٢٤ - 1396/03/04 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
هدیه‌ای برای همه
هدیه‌ای برای همه
فرشته‌ای در آسمان پرواز می‌کرد و با صدای بلند می‌گفت: «بیایید. بیایید هدیه‌ای برایتان آوردم.» دختری صدای او را شنید و پرسید: «هدیه‌ات چیست؟»
 ١١:٢٠ - 1396/03/04 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
پول تو جیبی
بابا در خانه را باز کرد و وارد کوچه شد. گفت: رضا بدو الان نماز شروع می‌شود. رضا بدو بدو از خانه بیرون آمد. در خانه را بست و دست بابا را گرفت و به طرف مسجد رفتند. سر کوچه بازهم مثل همیشه همان پیرمرد نابینا که یک پا هم نداشت، نشسته بود. بابا به او که رسید ایستاد؛ سلام کرد و گفت: چطوری پدر جان! حالت خوب است؟ رفتی دکتر؟ سرماخوردگی‌ات خوب شد؟ ....
 ١٢:٠٥ - 1396/02/28 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
هر کاری در جای خودش
هر کاری در جای خودش
تلاش کنید تا هرکاری را در جای خود و در زمان مخصوص به خود انجام دهید؛ وگرنه به هیچ کاری نمی‌رسید و از کارتان عقب می‌مانید... .
 ١٠:٠٩ - 1396/02/23 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
گنج؟
قصه‌های فکری
گنج؟
خان قُلی، کشتزارهایش سرشار بود و باغ‌هایش پُر بار و دام‌هایش بسیار! با این‌همه گنجینه‌های رنگارنگ، فیلش یاد هندوستان کرد و دلش، هوای گنج! با خام‌ قلی مشورت کرد و از تصمیمش گفت. خام قلی هم گفت: تصمیم بسیار درستی گرفته‌ای. تا کی می‌خواهی همنشین خاک باشی و همگامِ دام؟! ....
 ١٠:٠٠ - 1396/02/23 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
غولِ خشم
قصه‌های فکری
غولِ خشم
سعید از دست احمد بسیار عصبانی بود؛ گوشه‌ای ایستاده بود و پیاپی با خودش حرف می‌زد: مگر دستم بهش نرسد! مگر نگاهم بهش نیفتد! من می‌دانم و او... چهره‌ی او را در ذهنش آورده بود و برایش خط و نشان می‌کشید: دعا کن از این‌جا رد نشوی وگرنه...
 ١٠:٥١ - 1396/02/14 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
ورود به سرزمینِ نامرئی‌ها
بخش هفتم(پایانی): تفهیم اتهام
ورود به سرزمینِ نامرئی‌ها
خواندی: حمید یک روز در خانه صداهایی را شنید، برای پیدا کردن صدا همه‌جای خانه را گشت؛ اما صاحب صدا را پیدا نکرد. یک‌دفعه حس کرد پا به دنیایِ دیگری گذاشته است. از آن پس، هر از چندی ناخواسته پا به این دنیا می‌گذاشت. روزی حس کرد در دنیای نامرئی به دادگاه احضار شده است. یک‌دفعه دست قاضی دکمه‌ای را فشار داد. نورسفید رنگی با شدت به چشم حمید خورد... و حالا ادامه داستان. ....
 ١٢:٢٣ - 1396/02/07 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
هم دعا، هم کار
جبرئیل خدمت پیامبر اکرم‌ صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم رسید و بازهم آیه‌های تازه‌ای برای ایشان آورد. این آیه‌ها، آیات سوره‌ی طلاق بودند. خدا در آیه‌ی 2 و 3 این سوره ‌فرمود: «هرکس پرهیزکار باشد، خدا او را از سختی‌ها نجات می‌بخشد و از جایی که خود آن شخص نیز به فکرش نمی‌رسد، به او روزی می‌دهد.» ....
 ١٢:١٨ - 1396/02/07 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
ورود به سرزمینِ نامرئی‌ها
بخش ششم: احضار به دادگاه
ورود به سرزمینِ نامرئی‌ها
خواندی: حمید یک روز در خانه صداهایی را شنید، برای پیدا کردن صدا همه جای خانه را گشت؛ اما صاحب صدا را پیدا نکرد. یک‌دفعه حس کرد پا به دنیایِ دیگری گذاشته است. از آن پس، هر‌از‌چندی ناخواسته پا به این دنیا می‌گذاشت. روزی حس کرد در دنیای نامرئی به دادگاه احضار شده است. و حالا ادامه داستان. ...
 ١٣:٥٧ - 1396/01/31 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
حکایت
ثروت‌مند گدا
فقیر به خانه‌ی ثروت‌مندی رفت و خوردنی طلبید. گفتند: هنوز نان نپخته‌ایم. گفت: کمی آرد به من بدهید. گفتند: آن اندازه نیست. ....
 ١٣:٥٦ - 1396/01/31 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
شنای جوراب‌ها
علی گفت: «وای مامان چقدر جورابم بو میده!» و آن‌را از پایش درآورد. لنگه‌های جوراب به همدیگر نگاه کردند و اخم کردند. مامان گفت: «بذار کنار رخت چرک‌ها، همین امشب شسته میشه.» علی جوراب‌ها را کناری انداخت و گفت: «میشه خودم بشورم؟ می‌برم لب حوض می‌شورم.» مامان گفت:«به شرطی که خودت را خیس نکنی، ماهی‌ها را هم نترسانی.» ...
 ١٣:٠٢ - 1396/01/31 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
حکایت
خرسند به دنیا
مردی بر فقیری گذشت که نان، سبزی و نمک می‌خورد. به او گفت: «ای بنده‌ی خدا! از دنیا به همین خرسندی؟» ...
 ١١:١١ - 1396/01/24 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
ورود به سرزمینِ نامرئی‌ها
بخش پنجم: مدالِ نامرئی‌ها
ورود به سرزمینِ نامرئی‌ها
خواندی: حمید یک‌روز در خانه صداهایی را شنید، برای پیدا کردن صدا همه‌جای خانه را گشت؛ اما صاحب صدا را پیدا نکرد. یک‌دفعه حس کرد پا به دنیایِ دیگری گذاشته است. از آن پس، هراز‌چندی ناخواسته پا به این دنیا می‌گذاشت، آخرین باری که انتظار داشت به دنیای نامرئی برود کلاس نقاشی بود. و حالا ادامه داستان. ...
 ١١:٠٥ - 1396/01/24 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
کواک کواک
کواک کواک
مامان با پارچه‌های رنگارنگ برایم مرغابی دوخته است. امروز مامان، من و کواک کواک رفتیم خانه‌ی مادربزرگ. اما مادر بزرگ دیگر حرف نمی‌زند، چون همه چیز یادش رفته است. حتی اسم خودش را. مامان برای مادربزرگ همان غذایی که دوست دارد درست کرد؛ اما مادربزرگ حتی اسم آب‌گوشت را یادش رفته است. ....
 ١٠:٤٣ - 1396/01/24 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
لبخند خورشید
مرتضی دانشمند
لبخند خورشید
بزرگان شهر مکه، نزدیک کعبه نشسته بودند و به کعبه نگاه می‌کردند، به ناودانی که داشت و به پرده بلندی که وزش باد، لبه‌اش را آرام کنار می‌زد و سنگ‌هایش را پیدا و پنهان می‌کرد. هر کدامشان، از کعبه، پرده و سنگ‌ها خاطراتی داشتند که از یاد‌آوری و گفتنش، لذت می‌بردند. یک‌دفعه، نگاهشان به بانویی بلند بالا افتاد. یک لحظه از دور، به او نگاه کردند، آهسته قدم بر می داشت و آرام آرام به طرف کعبه می‌آمد. - او را می‌شناسید؟
 ١٢:٥٩ - 1396/01/17 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
بخش چهارم: حمید، در دنیایِ جدید
ورود به سرزمینِ نامرئی‌ها
خواندی: حمید یک روز در خانه صداهایی را شنید، برای پیدا کردن صدا همه جای خانه را گشت؛ اما صاحب صدا را پیدا نکرد. یک‌دفعه حس کرد پا به دنیایِ دیگری گذاشته است؛ دنیایی که برایش سوت و کف می‌زدند و...
 ١٤:٣٧ - 1396/01/16 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>

2 3 4 5 6 7 8 9 10 صفحه بعدی >>





جمعه ٠٦ مرداد ١٣٩٦
جستجوی وب
کانال تلگرام
کانال تلگرام