*به پایگاه هفته نامه خبری حوزه (افق حوزه) خوش آمديد* اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
منو اصلی
نام :   
ایمیل :   
اخبار

سایت مقام معظم رهبری

خبرگزاری حوزه نیوز

مدیریت حوزه علیمه قم

صفحه اصلی > افق خانواده > داستان 


مجید ملامحمدی
امیران سخن
اولش فکر می‌کردم من هم مثل دایی‌ام امام علی علیه‌السلام سخنور خواهم شد. حتماً کمی از سخنوری او به من ارث خواهد رسید و مردم از حرف‌هایم سود خواهند برد! بعضی وقت‌ها که تنها می‌شدم، مثلاً در نخلستان یا هنگام آبیاری مزرعه‌ی گندم، شروع می‌کردم به حرف زدن. اول خدا را حمد و سپاس می‌گفتم، بعد چند آیه قرآن می‌خواندم. سپس در برابر مردم خیالی که دور و برم بودند می‌ایستادم و بلند بلند آن‌ها را نصیحت می‌کردم. گاه سرشان داد می‌زدم و به آن‌ها اخم می‌کردم. گاهی هم می‌خندیدم و برای‌شان شعر می‌خواندم. اما خیلی وقت‌ها هم می‌ماندم که چگونه حرف‌هایم را ادامه بدهم. مادرم می‌گفت: پسرجان، تو عاقبت یا شاعر می‌شوی یا دلقک! ....
 ١٢:٤٧ - 1396/06/26 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
موهای بلند
رضا خسته و نفس‌زنان وارد خانه شد. مادربزرگ به خانه‌ آن‌ها آمده بود. رضا سلام کرد و به طرف یخچال رفت و گفت: وای چقدر بازی کردم. حسابی تشنه شده‌ام. مادربزرگ که آینه‌ای به یک دستش گرفته بود و با دست دیگرش موهای سفیدش را شانه می‌زد، جواب سلام رضا را داد. بعد نگاهی به رضا انداخت و گفت: وا... خدا مرگم بدهد! رضا جان... چرا صورتت این قدر کثیف است؟ چرا موهایت این‌قدر به هم ریخته است؟ ....
 ١٢:٤٦ - 1396/06/26 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
من هم می‌آیم
من هم می‌آیم
دل مرد پر از آشوب بود. هنوز هم باورش نمی‌شد برای دخترش خواستگار آمده است. تنها دخترش که او فکر می‌کرد کودکی بیش نیست. هم خوشحال بود و هم نگران. پسر حاج‌ ابوالفضل بارفروش هم آدم بدی نبود. با این حال حس می‌کرد، دنیایی از دلهره و دلشوره وجودش را احاطه کرده است. نمی‌دانست چه کار کند. حتی واهمه داشت از اینکه این خبر را به زن و دخترش بدهد. ...
 ١٢:٢٠ - 1396/06/26 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
پیشوای بزرگ
پیشوای بزرگ
روز هیجدهم ماه ذی حجه بود. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و یاران‌شان از مکه به سوی مدینه می‌رفتند. وسط راه به برکه‌ی پر آبی رسیدند. نام برکه «غدیر خم» بود. پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم دستور دادند تا در آن‌جا فرود بیایند. ....
 ٠٨:١٣ - 1396/06/19 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
دوباره سُستی و…
دوباره سُستی و…
«مالک بن کعب» حاکم شهر کوچک «عینُ‌التَّمر»1 این پا و آن پا کرد. او از پشت پنجره‌ی عمارت به دوردست بیابان خیره بود. - پس چرا از نیروهای کمکی‌ امام علی علیه‌السلام خبری نیست؟! ....
 ١١:٤٩ - 1396/06/13 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
خاله مهین
رضا نشسته بود پای تلفن و هی می‌خندید. مامان آمد توی اتاق و پرسید: رضا به چی می‌خندی؟ رضا گفت: دارم زنگ می‌زنم به خاله! کدام خاله؟ ....
 ١٠:٠٢ - 1396/06/13 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
امام باقر علیه‌السلام
مجید ملامحمدی
امام باقر علیه‌السلام چه گفت؟
زید ناراحت بود، عصبانی بود، با کسی حرف نمی‌زد. فقط می‌خواست خودش باشد. تنهایِ تنها. هیچ کسی هم به سراغش نرود و با او حرف نزد. او وقتی اسبش را قَشو(1) می‌کرد، مثل همیشه آواز نمی‌خواند. اصلاً با اسبش حرف نمی‌زد. دستی به یالِ زیبا و نرمش نمی‌کشید. صورت خال خالی‌اش را نمی‌بوسید. چون الان هم عصبانی بود هم غصه‌دار. ....
 ١٣:٥٢ - 1396/06/04 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
مرتضی دانشمند
آزادی
در زمان امام باقر علیه‌السلام عده‌ای از مردم ثروتمند بودند و عده‌‎ای فقیر. مردم ثروتمند هرچه می‌خواستند داشتند و مثل شاهان زندگی می کردند. اما مردم فقیر ناچار بودند مثل برده‌ها کار کنند تا نانی به دست آورند و زندگی را به سختی بگذرانند. ...
 ١٣:٥٠ - 1396/06/04 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
درخت
از برکت او
یک شب یک درخت خشک و غمگین، خوابِ قشنگی دید. خواب دید پیراهنی از شکوفه و برگ بر تن کرده، گنجشک‌‌ها از سر و دستش بالا می‌روند و توی گوش او آواز می‌خوانند. درخت که خوشحال بود، دائم به پیراهن زیبا و مخملی خود نگاه می‌کرد و می‌گفت: «من درخت بادام بودم. خشک بودم. برگ نداشتم، شکوفه نداشتم، اما حالا...» ....
 ١٠:٥٥ - 1396/05/29 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
یک استکان چای!
قصه‌های فکری
یک استکان چای!
سینی چای را جلوی پدر بزرگ گرفتم. یک استکان چای برداشت و گفت: خیلی خیلی ممنونم. هم از تو و هم از خورشید خانم! تعجب کردم و گفتم: وای! یادتان رفته است؟! اسم مادرم مهری خانم است، نه خورشید خانم. پدر بزرگ گفت: ببخشید! هم از تو تشکر می‌کنم هم از مادرت مهری خانم و هم از خورشید خانم. گفتم: خورشید خانم دیگر کیست؟ ...
 ٠٩:٠٠ - 1396/05/29 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
فاصله‌ حق و باطل
فاصله‌ حق و باطل
ای مردم، آن کس که از برادرش، استقامت در دین و درستی راه را سراغ دارد؛ نباید به گفته‌ی(نادرست) مردم درباره‌ی او گوش دهد! آگاه باشید! گاهی تیرانداز، تیر می‌اندازد و تیرها به خطا می‌رود. سخن هم این‌گونه است. درباره‌ی کسی چیزی می‌گویند که واقعیت ندارد و گفتار باطل، تباه شدنی است و خدا شنوا و گواه است! بدانید که میان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نیست… باطل آن است که بگویی: «شنیدم» و حق آن است که بگویی: «دیدم!» ....
 ١٢:٢٧ - 1396/05/23 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
نعمتی فراموش‌شده
نعمتی فراموش‌شده
آن روز در مسجد تنها درباره‌ی یک چیز گفت‌و‌گو می‌کردند؛ نعمت‌های خداوند. هر کس نظرش را می‌گفت. یک نفر گفت: «نان، نعمت خداوند است. ما با خوردن نان جان می‌گیریم و می‌توانیم کارهای‌مان را انجام دهیم. اگر نان نباشد توان کار کردن نخواهیم داشت.» ...
 ١١:٥٦ - 1396/05/23 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
امام علی علیه‌السلام
این کفش‌ها
مولایم، می‌دانم کفش‌هایت پُر وصله است! پیراهنت از پیراهن فقیرترین مردم هم کهنه‌تر است. در سرزمین ما هیچ کس نمی‌تواند بگوید سر و وضع من از علی علیه‌السلام ساده‌تر و فقیرانه‌تر است! ....
 ١٣:٠٧ - 1396/04/31 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
خسیس
رضا داشت کارتون نگاه می‌کرد. زهره هم داشت با عروسکش بازی می‌کرد. یک دفعه زنگ زدند. مامان گوشی را برداشت و گفت: کیه؟
 ١٢:٢٦ - 1396/04/31 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
قصه‌های فکری
دو نقطه‌ی ترسناک!
سنجاب کوچولو، چشمش به دونقطه‌ی روشن افتاد. زبانش از ترس بند آمد و جیغ کشید. مامان! مامان! گُ گُ گُ... مادرش از روی شاخه پایین پرید و دست سنجابک را گرفت و الفرار! ...
 ١٢:١٨ - 1396/04/22 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
زنگ خانه‌ها
زنگ خانه‌ها
رضا وارد خانه شد و در را بست. با خنده به مامان سلام داد. مامان از خنده‌ی رضا خنده‌اش گرفت. گفت: سلام به روی ماهت. چرا می‌خندی؟ ....
 ١١:٥٠ - 1396/04/22 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
کتاب پاره
رضا با ناراحتی از اتاقش بیرون آمد و گفت: مامان! کی کتاب مرا پاره کرده؟ مامان گفت: کدام کتاب؟ .....
 ٠٨:٣٩ - 1396/04/17 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
قصه‌های فکری
با عینک!
من گفتم: مامان بزرگ! من که نگفتم شما بروید عینک بزنید. من که گفتم «دوست دارم با عینک شما را ببینم» منظورم این بود که «دوست دارم عینک بزنم و شما را از پشت عینک ببینم.» ....
 ٠٨:٣٥ - 1396/04/17 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
یک شهر، یک عالم دینی
خورشید شهر ما (1 و 2)
یک شهر، یک عالم دینی
صبح زود است و دانه‌های سپید برف مثل حریری زیبا روی در و بام و نیز گل‌های سرخ باغچه مدرسه می‌نشیند. در این میان آقا که مثل هر روز قدری زودتر از بقیه شاگردانش به کلاس آمده، چشم به راه آمدن آخرین نفر است تا با نام و یاد خدا درس و بحثش را شروع کند. ...
 ١٥:١٤ - 1396/04/01 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
کمیل بن زیاد
او کمیل بن زیاد است
کمیل بن زیاد از یاران خاص امام علی‌ علیه‌السلام بود که در خلوت‌های آن حضرت راه داشت. دعای معروف و مهم کمیل همان دعایی است که امام علی‌ علیه‌السلام برای کمیل می‌خواندند و کمیل هم آن‌را حفظ کرده بود. او در سال 82 هجری به دستورحجّاج بن یوسف ثقفی -حاکم ستمگر کوفه- به شهادت رسید.
 ١٥:١٠ - 1396/04/01 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
بیستی که دویست شد!
قصه‌های فکری
بیستی که دویست شد!
آقای زمانی برای مغازه و حیاطش دو تا در آهنیِ شیک و خوش نقش و نگار سفارش داد. روز شنبه بنّا آمد و درها را کار گذاشت. غروب همان روز او را دیدم که روی یک چهار پایه پلاستیکی جلوی در مغازه‌اش نشسته بود. به او گفتم: «چه درهای قشنگی! مبارک باشد! البته باید این‌ها را هرچه زودتر، ضد زنگ بزنی.» ....
 ١٤:٣٥ - 1396/04/01 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
  یکی از شب‌های مسجد کوفه
یکی از شب‌های مسجد کوفه
«هَمّام»1 مثل همیشه آمده بود تا از امیرالمؤمنین‌ علیه‌السلام درسی تازه بیاموزد. هر وقت از امام علی‌ علیه‌السلام جدا می‌شد و به خانه می‌رفت، جدایی از آن‌حضرت برای او سخت بود. همیشه دوست داشت باغچه‌ی دلش را به نسیم دل‌نواز حرف‌های امیرمؤمنان‌ علیه‌السلام، تازه و باطراوت کند. ....
 ١٤:٢٨ - 1396/03/25 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
امیرالمومنین‌ علیه‌السلام
در خانه‌ی بزرگ
به امیرالمومنین‌ علیه‌السلام خبر دادند که «علاء بن زیاد» بیمار شده و چند روز است که از خانه‌ی خود بیرون نیامده است. امام علی‌ علیه‌السلام بر اسب خود سوار شدند. خانه‌ی علاء در شهر بصره بود. امام‌ علیه‌السلام نشانی او را پرسیدند و به دیدنش رفتند. علاء دوست صمیمی امام‌ علیه‌السلام بود و آن‌حضرت دوست نداشتند او را در بستر بیماری ببینند. وقتی به درِ خانه‌ی علاء رسیدند، از دیدن خانه‌ی او تعجب کردند. ....
 ١٤:٢٦ - 1396/03/25 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
برو پیدا شو!
قصه‌های فکری
برو پیدا شو!
سهیل، طفلکی پیشانی‌اش غرقِ عرق شد و سرش را پایین انداخت. آن‌قدر از دست بچه‌ها ناراحت شده بود که می‌خواست زمین بازی را ترک کند. وقتی نزدیک نادر رسید، نادر گفت: برو پیدا شو! ...
 ١٠:٤٦ - 1396/03/18 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
اخم‌هـای رضـا
رضا روی راحتی نشسته بود. اخم کرده بود و پشتش به میز غذا بود. مامان گفت: رضا جان بیا شام بخور. رضا با اخم به مامان نگاه کرد! جواب نداد و زود سرش را برگرداند. بابا گفت: رضا جان بیا شام بخور. ...
 ١٢:٥٠ - 1396/03/11 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
پروانه‌ی وسواسی
پروانه‌ی وسواسی
یکی بود یکی نبود. یک پروانه بود وسواسی. پروانه خانم از صبح تا شب ده‌بار بال‌هایش را گردگیری می‌کرد. ده بار شاخک‌هایش را برق می‌انداخت. ده بار گلی را که رویش می‌نشست، آب می‌ریخت و می‌شست. شب که می‌شد، بازهم می‌گفت: «هنوز هیچ‌جا تمیز نیست!» ....
 ١٢:٤٨ - 1396/03/11 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
نَه
نَه
یک‌روز که به مغازه رفته بودم، یک خانم به من گفت بیا برویم خانه‌ی خاله‌ات. من رویم نشد بگویم نه. او دست مرا گرفت و گفت: «چه النگوهایی قشنگی داری؟» یک‌جوری شدم. ترسیدم. خواستم فرار کنم. یکهو بابا به طرف من آمد و گفت: «این‌جا چه کار می‌کنی؟» ....
 ١١:٢٤ - 1396/03/04 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
هدیه‌ای برای همه
هدیه‌ای برای همه
فرشته‌ای در آسمان پرواز می‌کرد و با صدای بلند می‌گفت: «بیایید. بیایید هدیه‌ای برایتان آوردم.» دختری صدای او را شنید و پرسید: «هدیه‌ات چیست؟»
 ١١:٢٠ - 1396/03/04 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
پول تو جیبی
بابا در خانه را باز کرد و وارد کوچه شد. گفت: رضا بدو الان نماز شروع می‌شود. رضا بدو بدو از خانه بیرون آمد. در خانه را بست و دست بابا را گرفت و به طرف مسجد رفتند. سر کوچه بازهم مثل همیشه همان پیرمرد نابینا که یک پا هم نداشت، نشسته بود. بابا به او که رسید ایستاد؛ سلام کرد و گفت: چطوری پدر جان! حالت خوب است؟ رفتی دکتر؟ سرماخوردگی‌ات خوب شد؟ ....
 ١٢:٠٥ - 1396/02/28 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>
هر کاری در جای خودش
هر کاری در جای خودش
تلاش کنید تا هرکاری را در جای خود و در زمان مخصوص به خود انجام دهید؛ وگرنه به هیچ کاری نمی‌رسید و از کارتان عقب می‌مانید... .
 ١٠:٠٩ - 1396/02/23 - نظرات : ٠ادامه مطلب >>

2 3 4 5 6 7 8 9 10 صفحه بعدی >>





سه شنبه ٢٨ شهريور ١٣٩٦
جستجوی وب
کانال تلگرام
کانال تلگرام